تبليغاتX
بهمن نامه (سابقاً رکن پنجم دموکراسی)
قلم سلاح نویسنده نیست، سلاح قلم سرباز است.
چه آرام

            چه بی صدا

                             چه معصوم

حتی بدون خداحافظی

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/04/01ساعت 19:25  توسط بهمن کبیری پرویزی  | 

سالروز درگذشتت چه غریبانه برگزار شد. آنچه نگرانت کرده بود ناتمام مردن نبود. ترست از نفله شدن بود. ترست با دست دشمن سر به نیست کردن و به گردن دوست انداختن بود. برایت مهم نبود اگر دیگران کار را تمام می­کردند و فکر می­کردی چه بسا شاید بتوانند بهتر از پس کار برآیند. اینک سی و دو سال است چهره در نقاب خاک کشیده­ای. تنها کاری که از دستم بر آمد برایت فاتحه­ای خواندم و به یادت بودم.

+ نوشته شده در  شنبه 1388/03/30ساعت 6:57  توسط بهمن کبیری پرویزی  | 

آن روز با طراوت، آن روز معرفت طبیعت، آن روز گشت و گذار، آن روز ختم تعطیلات، آن سیزدهمین روز نوروز، روز طبیعت. نقل است که چون بامدادن برآید بلند آفتاب، مردمان تدارک گشت و گذار در دشت و دمن آغاز کنند و هر کدام با اهل بیت خود روانۀ سوئی شوند تا با مام طبیعت دیدار تازه کنند و روح و روان از سودگی سال گذشته بزدایند.

نقل است سبزه­ای را که قبل از تحویل سال سبز کنند و با یادگار دوران کهن و آغاز بهار بر سر سفرۀ هفت سین می­نهند، در  روز طبیعت در کنار رودی جای می­دهند تا سبز بماند و از یمن برکت بقای سبزی سبزه، سال مردمان همه سبز باشد.

نقل است در این روز کدورت از دل بزدایند، مصافحه و معانقه را منضم نمایند که تا ابدالدهر به نشان دوستی به یادگار بماند که این سنت پرودگار حی رزاق است.

نقل است چون غروب آفتاب نزدیک شود هر کدام از مردمان سوی منزل خود روان شود، سفرۀ هفت سین را تا سال بعد برچیند و محیای امرار معاش سال گردد، باشد که این سنت به یادگار تا ابدالاباد بماند.

نقل است در این روز سبزه گره زنند و نیت کنند تا در گنبد دوار به یادگار بماند که اگر نیت خالص باشد در آن سال برآورده شود.

پس این روز را غنیمت شمار که بزرگ و فرخنده روزی است این روز. مباد که یمن و برکت این روز را از یاد ببری و اسیر خرافات نحوست موهوم گردی که هر روز خداوند نعمتی است و بهره مقسوم تو از عمر در این جهان که عطیه­ای است الهی.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/01/12ساعت 15:26  توسط بهمن کبیری پرویزی  | 

در سالیان نه چندان دور مراسم را به گونه­ای دیگر برگزار می­کردیم. آنهائی که همسن من هستند به خوبی به یاد دارند. شب چهارشنبه سوری قاشق زنی  می کردیم. از روی آتش می پریدیم. دور اتش می چرخیدیم. همه با هم می خواندیم: «زردی من از تو، سرخی تو از من». دور سفره هفت سین می نشستیم. عیدی می گرفتیم. در روزهای عید به دیدار یکدیگر می رفتیم.

این روزها همه چیز تغییر کرده است. شهرهایمان در شب چهارشنبه سوری به میدان جنگ تبدیل می شود. دیگر صدا و سیما در لحظه سال تحویل توپ در نمی کند. دیگر کسی در تلویزوین دعای تحویل سال نو نمی خواند. همه  به سفر رفته اند. دیگر سالی یک بار هم به دیدن یکدیگر نمی رویم. به راستی چه بر سر آداب و رسوم خود آورده ایم؟

+ نوشته شده در  یکشنبه 1388/01/02ساعت 19:42  توسط بهمن کبیری پرویزی  | 

امروز دومین سالروز ایجاد وبلاگ رکن پنجم دموکراسی است و ششمین سال حضور من در عرصه وبلاگنویسی است. وقتی برای نخستین بار با وحید اناری نویسنده وبلاگ بوته خشک گون نخستین وبلاگ خود  را ایجاد کردم، نمیدانستم که شش سال در محیط مجازی دوام خواهم آورد. روز نخست سال نو حرف از مردن زدن شگون ندارد، اما نمیدانم روزی که من دار فانی را وداع گفتم چه کسی رکن پنجم دموکراسی را به روز خواهد کرد.

+ نوشته شده در  شنبه 1388/01/01ساعت 22:59  توسط بهمن کبیری پرویزی  | 

آن عید سعید باستانی، آن آئین نیاکانی، آن یادگار دودۀ ساسانی، عید نوروز. نقل است جمشید جم در این روز تاج کیانی بر سر نهاد و سالیان سال به سلطنت پرداخت. نقل است در هنگام تحویل سال نو پیری سپید موی بر مردمان گذر می­کند و آرزوهایشان را به خاطر می­سپارد تا برآورد. پس اگر نسیمی مشک­فشان را بر گونۀ خود حس کردی بدان که عمو نوروز است و مقدمش را گرامی دار.

+ نوشته شده در  جمعه 1387/12/30ساعت 3:23  توسط بهمن کبیری پرویزی  | 

مرد نمکی هفتم پیامک داد: «تسلیت به مناسبت لبخندی که دیگر بر لبان مردم نمی­نشاند.» همین یک ماه پیش او را در شب شعر عاشورائی در حوزۀ هنری دیدم. آن روز نمی­دانستم  آخرین دیدارم با استادم است. احترامی نگو یک دسته گل. او را در زمان حیاتش احترام زیاد داشتم. کودکی در پوست خرس گفت: «او را روز جمعه از مقابل تالار وحدت تشیع خواهند کرد.» دلم گرفت. خواستم پیامکی برای تلفن همراهش ارسال کنم که ارسال نشد. شاید قسمت نبود. نوشته بودم: «میدانم که استاد این پیامک را نخواهد خواند. استاد خدا نگهدار. خدایت رحمت کند. دیدار به قیامت.» اشک از چشمانم سرازیر شد. اندوهگین شدم. بعد با خود گفتم منوچهر احترامی هنوز در دل­ من زنده است، چه برای خداحافظی با او به تالار وحدت بروم یا نروم. یادداشت­های من سر کلاس درس او هنوز باقی است، پس منوچهر احترامی هنوز زنده است و زنده می­ماند.

+ نوشته شده در  شنبه 1387/11/26ساعت 16:55  توسط بهمن کبیری پرویزی  | 

+ نوشته شده در  جمعه 1387/08/10ساعت 17:12  توسط بهمن کبیری پرویزی  | 

A wish for you Comfort on difficult days, Smiles when sadness intrudes, Rainbows to follow the clouds, Laughter to feel your lips, Sunsets to warm your heart, Gentle hugs when spirits sag, Friendships to brighten your being, Beauty for your eyes to see, Confidence for when you doubt, Faith so that you can believe, Courage to know yourself, Patience to accept the truth, And love to complete your life. Have A Wonderful Day :)

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/07/28ساعت 10:55  توسط بهمن کبیری پرویزی  | 

اگر روزی دشمن پيدا كردی، بدان در رسيدن به هدفت موفق بودی! اگر روزی تهديدت كردند، بدان در برابرت ناتوانند! اگر روزی خيانت ديدی، بدان قيمتت بالاست! اگر روزي تركت كردند، بدان با تو بودن لياقت می خواهد.

+ نوشته شده در  جمعه 1387/06/29ساعت 18:42  توسط بهمن کبیری پرویزی  | 

گفتم: «خدا رحمت کند حمید خان را. ایشان هم مثل مرحوم حسین آقا عضو هیأت مدیره بودند تا این که پارسال دار فانی را وداع گفتند.»

گفت: «آن خدا بیامرز قبل از فوت عضو هیأت مدیره بودند یا بعد از فوت.»

*

گفتم: «ما یک دبیر مجرب داریم یک درس را در تمام کلاس­ها درس می­دهد.»

گفت: «این که چیز مهمی نیست. ما یک دبیر مجرب داریم تمام درس­های یک کلاس را تدریس می­کند.»

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/05/09ساعت 22:22  توسط بهمن کبیری پرویزی  | 

برای انجام کاری سوار اتوبوس می­شوی. مسیری طولانی در پیش داری. باید در انتهای خط پیاده شوی. به فکر تنظیم برنامه­ات هستی. ناگهان صدای شیپور بلندی چرتت را پاره می­کند و رشتۀ افکارت را پاره می­کند. بلافاصله صدای شیپور قطع می­شود و صدائی پر طمطراق می­گوید: «بله!» صحب صدا را پیدا می­کنی. افسر وظیفه­ای است که خیلی شق و رق وسط اتوبوس ایستاده است و دست خود را به میله گرفته است. خط اتوی لباسش خربزه قاچ می­کند. زمان کوتاهی می­گذرد. دوباره در فکر فرو می­روی. این بار صدای یک خوانندۀ پاپ خارجی نظرت را جلب می­کند. صدا قطع می­شودو صدای ملایمی می­گوید: «بفرمائید!» پسر جوانی است که ناخن انگشت کوچک خود را بلند کرده است. موهایش روی شانه­اش ریخته است. ریش و سبیل هنری حنائیش نظرت را جلب می­کند. کمی می­گذرد. صدائی شبیه به زنگ گوشی خودت بلند می­شود. اما وقتی گوشیت را در گوشت می­گذاری و دگمه را فشار می­دهی در کمال تعجب صدای بوق آزاد می­شنوی و بغل دستیت شروع به صحبت می­کند. به او نگاه می­کنی و می­بینی عاقله مردی است که گوشی خود را به گوش خود گذاشته است و مشغول به صحبت است. کمی می­گذرد. صدای قوقولی­قوقو بلند می­شود. صدا از کمی جلوتر می­آید. مردی را می­بینی که یک پیراهن صورتی و یک شلوار مغز پسته­ای پوشیده است و کفش کتانی قهوه­ای به پا دارد. دیگر به مقصد رسیده­ای. از اتوبوس پیاده می­شوی. به محض این که پایت را روی زمین می­گذاری از پشت سرت صدای عطسه می­آید. نگاهی به عقب می­اندازی و می­بینی خانم پشت سری گوشی خود را بر روی گوش خود گذاشت . . .

این داستان ادامه دارد . . .

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/05/09ساعت 22:19  توسط بهمن کبیری پرویزی  | 

هرگاه نام ملانصرالدین را در متون ادبیات میدیدم تصوری خیالی از او در ذهن داشتم تا این که فرصتی دست داد و یک دوست خوب عکس مجسمه او را در موزه کوچکی واقع در ضلع شمال غربی میدان توپخانه برای من فرستاد. حالا دیگر هر وقت نام او را میبینم به یاد این موزه کوچک و میدان توپخانه میافتم و او را به همین شکل تصور میکنم. البته انصافا این تصویر با آنچه که من داشتم بسیار متفاوت است. اما به راستی این تصویر را معقولتر و واقعیتر میبینم و احساس میکنم این تصویر به اصل داستانهای او نزدیکتر است.

+ نوشته شده در  جمعه 1387/04/21ساعت 14:19  توسط بهمن کبیری پرویزی  | 

شما به یک مسابقه دعوت شدید. نام این مسابقه، مسابقۀ دوستی است. نحوۀ برگزاری مسابقه بدین ترتیب است:

به مدت سه ماه تلفن­های خود را یادداشت کنید. بعد آمار موارد زیر را مشخص کنید:

1_ چند نفر به شما تلفن زدند احوال شما را بپرسند و کارشان پیش شما گیر نبود و یا بعدا کاری به شما ارجاع نکردند. شما خود چند بار این کار را کردید؟

2_ چند نفر به شما تلفن زدند و خواستند مشکل شما را حل کنند؟ شما چند بار این کار را کردید؟

3_ چند فرصت شغلی را دوستانتان به شما اطلاع دادند؟ شما چند فرصت شغلی را به اطلاع دوستانتان رساندید؟

4_ دوستانتان چند بار به شما گفتند: «ما وقت نداریم.» «تو مشکلات ما را نداری.» «اصولا ما آدم­های گرفتاری هستیم.» شما چند بار این را به دیگران گفتید؟

5_ دوستانتان چند بار راجع به شما داوری کردند و از شما انتقاد کردند؟ شما چطور؟

6_ وقتی از دوستانتان که از شما انتقاد کردند، انتقاد می­کنید چه می­کنند؟ وقتی شما از دوستی انتقاد می­کنید و او متقابلا از شما انتقاد می­کند چه می­کنید؟

نتیجۀ مسابقه هم بماند برای خودتان چون تنها کسی که از آن منفعت می­برد خود شمائید.

شاد، پیروز و موفق باشید.

دوستان واقعیتان افزون

+ نوشته شده در  شنبه 1387/03/18ساعت 12:51  توسط بهمن کبیری پرویزی  | 

پدام مرا به یک بازی دیگر دعوت کرده است، خلاصه این بازی این است که باید درباره برخی از آدمهایی که در لینک کناری هستند چند خطی نوشت. من هم برخی را که بیشتر دوستشان داشتم، انتخاب کردم تا درباره‌شان بنویسم: (همه این دوستان در صورت دسترسی به اینترنت!، به بازی دعوت هستند)

بهنام صارمی: یک خبرنگار پرکار. من را یاد زبل خان می اندازد. بهنام را میتوانی همه جا پیدا کنی.

جواد عاطفه: یک منتقد فعال. از زمین و زمان انتقاد میکند و وقتی به انتقادش عمل میکنی نتیجه میگیری.

سجاد شبانیان دهکردی: یک استقلالی دو آتشه. ای کاش ما هم همانقدر که او به استقلال تعصب دارد به ایران تعصب داشتیم.

محسن فرجی : تمام جاده ها به رم ختم میشود و تمام مسابقات به فرجی ختم میشود.

شیرزاد طورانی: من را یاد افسران آلمانی می اندازد. منظم، مقرراتی، خوش تیپ، خوش لباس. دوست دیگرم بهمن دائمی نیز همینطور است فقط حیف که وبلاگ ندارد.

علی انیسی تهرانی: روح بزرگی دارد و سرشار از انرژی است.

محمد رجبی: مرا به یاد مارکوپولو می اندازد. گزارشگری بی بدیل که از افتادن یک برگ بر روی زمین گزارشی مینویسد که برنده جایزه پولیتزر شود.

علی رمضانپور: پشت آن ستاره حلبی قلبی از طلا دارد.

حسام حیدری: بسیار بیش از سنش میفهمد و بسیار نکته سنج است.

اکبر نیتی: هفتمین مرد نمکی کشف شده. الهام بخش من در نوشتن داستان تولد دوباره مرد نمکی. یک استعداد کشف نشده.

پدرام الوندی: آتش این مسابقه در این وبلاگ را او به پا کرد. میتوانی مطمئن باشی وقتی راهی را شروع کرد برای هر مانع سر راهش راه حلی منحصر به فرد می یابد.

امید سلیمانی فاخر: همه آنچه که میخواهم راجع به او بنویسم در نامش تجلی می یابد.

افشین علیزاد منیر: یک دوست خوب  و یک همراه. با هم دورانی طولانی و بیش از دیگران همکلاس بودیم. دوستی من با او من را به یاد فیلم طولانی ترین روز و سپید روز بی پایان میرساند.

مهرزاد اهورا : وقتی آمد نفهمیدم کی آمد. وقتی رفت فهمیدم کی رفت.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/03/16ساعت 8:43  توسط بهمن کبیری پرویزی  |