تبليغاتX
رکن پنجم دموکراسی
قلم سلاح نویسنده نیست، سلاح قلم سرباز است.

من در روز خواستگاری «جوانی محجوب و سر به زیر» هستم وقتی به عنوان تضمین یک عمر زندگی سکه­هائی به تعداد سال تولد عروس خانم را علاوه بر نصف منزل آینده به گردن می­گیرم. من «پسر خوشبختی» هستم وقتی می­گویند مهریه را کی داده و کی گرفته و هیچکس نمی­پرسد اگر مهریه را کی داده و کی گرفته پس چرا بزرگترها وقت گرانقدر خود را صرف می­کنند و مهریه تعیین می­کنند. مادرم در روز خواستگاری من را «غلام شما» معرفی می­کند و از همان ابتدای زندگی مشترک طوغ بندگی را بر گردن من می­نهد. من «شاه­داماد» هستم وقتی زن­ها شادمانه روی سرم قند می­سایند و صد البته به طور همزمان در دل من هم قند آب می­کنند.

من «سرپرست خانوار» هستم وقتی پسرم سوار بر دوچرخه پسر همسایه را نمی­بیند و او را راهی بیمارستان می­کند. من «زن­ذلیل» هستم وقتی در کنار دوستانم نشسته­ام و همسرم پای تلفن سفارش خرید منزل را می­دهد. من «زوج» هستم وقتی «زوجه» به حکم قاضی مهریۀ خود را به اجرا می­گذارد و من راهی زندان می­کند. من «پاپا» هستم وقتی دختر نوجوانم در جشن تولد دوستش دروغ­پردازی می­کند. من «بابائی» هستم وقتی بچه­هایم برای گرفتن پول تو جیبی بیشتر سعی در فریب من دارند. من «یک مرد کامل» هستم وقتی برای همسرم طلا و زیورآلات می­خرم و «عشق به یاد ماندنی» هستم وقتی برای همسرم اتوموبیل می­خرم که البته جهت اجتناب از حرف مردم تا مراسم چهلم من بیشتر دوام نخواهد داشت. من «آقای محترم» هستم وقتی زن همسایه می­خواهد به من ناسزا بگوید. عروسم من را «پیرمرد» می­نامد. همسرم من را «پدر بچه­ها» می­نامد و گاهی من «پدر» هستم وقتی همسرم من را شماتت می­کند. من «مرتیکه» هستم وقتی زن همسایه تذکرم را در خصوص درست پارک کردن ماشین خود در پارکینگ می­شنود. در ادبیات کهن این مرز و بوم مرا «دیکتاتور، مستبد، خودخواه، از خودراضی، خودمحور، سربه­هوا، . . .» می­نامند. من در جیغ و دادهای شبانۀ همسرم «بی­قید و بند» نام دارم و به فکر خانه و زندگی نیستم. وقتی از نوع چیدمان وسایل منزل صحبت می­کنم، مادرم می­گوید اگر همسرت اجازه داد وسایل منزل را اینگونه بچین. به هنگام خرید من «مرد خانه» هستم.

من «همسری مهربان و شوهری فداکار» هستم، وقتی همسرم برای اثبات وفاداری خود و البته تا چهلم من آگهی وفات مرا در صفحۀ اول پر تیراژترین روزنامۀ شهر به چاپ می­رساند و گاهی هم همسر آینده­اش در مراسم عزاداری من با او آشنا می­شود و یا عشق دوران کودکی­اش دوباره سوار بر اسب سفید باز می­گردد و این بار مانند قهرمانی افسانه­ای خود را به او می­نمایاند. من «ابوی گرامی» هستم وقتی اعضاء هیأت مدیرۀ شرکت پسرم برای خودشیرینی بیست آگهی تسلیت در بیست روزنامۀ کثیرالانتشار و معتبر چاپ می­کنند.

+ نوشته شده در  شنبه 1386/07/28ساعت 20:17  توسط بهمن کبیری پرویزی  | 

هر آنکس که دندان دهد درد دندان دهد.
+ نوشته شده در  جمعه 1386/07/27ساعت 19:51  توسط بهمن کبیری پرویزی  | 

وقتي من یك كاری را دیر تمام مي كنم، من كند ھستم.
وقتي رئیسم كار را طول دھد، او دقیق و كامل است.
وقتي من كاری را انجام ندھم، من تنبل ھستم.
وقتي رئیسم كاری را انجام ندھد، او مشغول است.
وقتي كاری را بدون اینكه از من خواسته شود انجام دھم، من قصد دارم خودم را زرنگ جلوه دھم.
وقتي رئیسم این كار را بكند، او ابتكار عمل بخرج داده است.
وقتي من سعي در جلب رضایت رئیسم داشته باشم، من چاپلوسم.
وقتي رئیسم، رئیسش را راضي نگاه دارد، او ھمكاري مي كند.
وقتي من اشتباھي كنم، من نادان ھستم.
وقتي رئیسم اشتباه كند، او مانند دیگران یك انسان است.
وقتي من در محل كارم نباشم، من در گشت زدن ھستم.
وقتي رئیسم در دفترش نباشد، او مشغول انجام امور سازمان است.
وقتي یك روز مرخصی استعلاجي داشته باشم، من ھمیشه مریض ھستم.
وقتي رئیسم در مرخصی استعلاجي باشد، او حتماً خیلي بیمار است.
وقتي من مرخصی بخواھم، باید یك جلسه دلیل و توجیه بیاورم.
وقتي رئیسم به مرخصي برود، باید مي رفت چون خیلي كار كرده است.
وقتي من كار خوبي انجام مي دھم، رئیسم ھرگز به خاطر نمي آورد.
وقتي من كار اشتباھي انجام دھم، رئیسم ھرگز فراموش نمي كند.

+ نوشته شده در  جمعه 1386/07/27ساعت 19:34  توسط بهمن کبیری پرویزی  | 

شیطان را پرسیدند که «کدام طایفه را دوست داری؟» گفت: «دلالان را.» گفتند «چرا؟» گفت: «از بهر آن که من به سخن دروغ از ایشان خرسند بودم، ایشان سوگند دروغ نیز بدان افزودند.»

عبید زاکانی

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/07/23ساعت 23:36  توسط بهمن کبیری پرویزی  | 

مردی با سپری بزرگ به جنگ کافران رفته بود. از قلعه سنگی بر سرش زدند و بشکستند. برنجید و گفت: «ای مردک، کوری؟ سپر به این بزرگی نمی­بینی، سنگ بر سر من می­زنی؟»

عبید زاکانی

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/07/23ساعت 23:34  توسط بهمن کبیری پرویزی  | 

وقتی من به فقرا کمک میکنم مرا نیکوکار مینامند اما وقتی میگویم چرا فقرا وجود دارند مرا کمونیست میخوانند.» مهم نیست این جمله را کی گفته است. مهم نیست مسیحی بوده یا مسلمان. من با او موافقم. امروز روزی بود که باید به کمک محرومان میرفتم. رفتم. با شور و شوق رفتم. اما در زمان برگشت غمگین بودم. نه مثل خیلی ها که غروب را دلتنگ کننده مینامند. نه مثل بعضی دیگر که به خاطر این که فردا باید سر کار بروند. من غمگین بودم به خاطر کسانی که روز تعطیلشان هم مانند دیگر روزهای هفته با سیب زمینی پخته سر شد. آن هم بدون نمک و گلپر.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/07/23ساعت 19:13  توسط بهمن کبیری پرویزی  |