|
قلم سلاح نویسنده نیست، سلاح قلم سرباز است.
|
بوفالو بیل عقیده داشت یک سرخپوست خوب یعنی یک سرخپوست مرده. حال عدهای از فیمینیستها عقیده دارند یک مرد خوب یعنی یک مرد مرده.
دیروز تقارن دو واقعه باعث شد احساس خطر کنم. احساس خطر برای خود و احساس خطر برای همۀ مردان ایرانی تمام بدنم را لرزاند. تمام یافتهها درست مثل دیگ غذا در فکرم میجوشیدند. درست مثل بوکسوری که ناک اوت شده باشد گیج و منگ بودم. تصمیم داشتم دیروز شرح حضور خود در کارگاه امنیت شغلی را که در محل انجمن صنفی روزنامهنگاران برگزار شد، بنویسم اما آن را تا امروز به تأخیر انداختم. آن چیزی که مرا شوکه کرد سخنرانی سخنرانان نبود بلکه حاضران بودند. اشتباه نکنید. خدمت حاضران جسارت نکردم بلکه بهتر بود مینوشتم غایبان مجلس مرا شوکه کردند. چندی پیش در همین محل به دعوت یکی از دوستان در کارگاه برابری جنسیتی شرکت کرده بودم و عنوان این کارگاه امنیت شغلی بود. حاضران آن مجلس غایبان دیروز بودند. آنچه که من برداشت کردم، این بود که آنان امنیت شغلی دارند و در خانواده با شوهران نگونبخت بخت امنیت ندارند. به خصوص آن که یک پیام کوتاه از طرف روزنامۀ همشهری با این مضمون دریافت کردم: «سرپرست شورای حل اختلاف خانواده در تهران: 80% متقاضیان طلاق زنها هستند و اگر اگر اختیار را به آنها بدهیم تمام مردها مجرد میمانند.» زمانی که به خواستگاری میروی، مثل یک جانی با تو برخورد میکنند. وقتی میگوئی دختران نیز همانند پسران ممکن است ناسازگاری کنند، جواب میشنوی دختر ما مگر دیوانه است که ازدواج کند و بعد طلاق بگیرد؟» اما خبر منتشر شده توسط روزنامۀ همشهری پاسخی به من و به تمام بزرگوارانی است که اینگونه پاسخ میدهند و تمام بزرگوارانی که در کارگاه برابری جنسی پرچم نقض حقوق زنان را سر برافراشتند و کاهش حقوق مردان نسبت به زنان را خواستار شدند و نام آن را برابری جنسیتی نهادند. حال اگر مردانی خواستار برابری جنسیتی شوند، میتوانند خواستار اعزام زنان به خدمت مقدس وظیفۀ عمومی شوند تا هر دو جنس به طور یکسان به سرزمین اسلامی خود خدمت کنند. سرمنشأ برابری جنسیتی کشورهای اروپائی و آمرکائی هستند که چنین فرهنگی را به برای ما به ارمغان آوردند، غافل از این که در آن سرزمین زنان نیز به خدمت مقدس نظام میروند و تا همین قرن بیستم حق رأی نداشتند. دکتر ابوالفضل قاضی شریعتپناهی در صفحۀ 307 کتاب بایستههای قانون اساسی، نشر دادگستر مینویسد: «حق زنان در ایالات متحدۀ آمریکا، در سطح فدرال، به سال 1920 و در بریتانیا به سال 1928 وارد قانون و عملی گردید. در کشور سوئیس طی رفراندومی در سال 1954 از مردان راجع به حق رأی زنان پرسش به عمل آمد و اکثریت مردان با حق رأی زنان مخالفت کردند. ولی در سالهای بعد آهسته آهسته، مردم سوئیس (مردان) به حق رأی زنان تن در دادند.» این سخن متعلق به قرون وسطی نیست بلکه در اروپای قرن بیستم این واقعه روی داده است. این واقعه در آمریکا، مهد دموکراسی روی داده است. همان آمریکائی که حدود یک قرن از جنگهای انفصال فاصله دارد. همان جنگهائی که فرمان آبراهام لینکلن برای آزادی بردهها صادر کرد و جان خود را بر سر آن گذاشت. همان کشوری که گروهههای کوکلوسکلان با آن لباس سفید معروف خود هنوز کابوس سیاهان هستند. و اینک به نظر میرسد که زنان ایرانی برای مردان در حال تبدیل شدن به گروههای کوکلوسکلان جدیدی هستند که تحت لوای برابری جنسیتی به سمت فمینسیم فاشیستی میروند.
باور نکردم روزنامۀ کارگزاران این خبر را چاپ کرده باشد. انتقاد حدی دارد. هواپیما ماشین نیست که وسط راه بنزین تمام کند. نگارندۀ خبر سقوط هواپیما حتی برای یک لحظه با خود فکر نکرده است که ممکن است در بین مردم متخصصین صنعت هوائی وجود داشته باشند. اگر هواپیما بنزین نداشته باشد اجازۀ پرواز نمی یابد. ای کاش قبل از آن که خبری را درج میکردیم به اندازۀ یک نفس آن را بازنگری میکردیم. همچنین کلمۀ پلمب را بلمب نوشته اند. با بالای صفحه گوشه سمت چپ نگاه کنید. ما نام خود را اصلاح طلب میگذاریم. اما به راستی چه را میخواهیم اصلاح کنیم؟ نخست باید خود را و ذهن خود را اصلاح کنیم.

احتمالاً تمام علفهای فرودگاه از دم تیغ این موجود مفید گذشته است تا چرخ هواپیما همچنان بچرخد.
مركزهمايشهاي مجموعه فرهنگي هنري تهران برگزار ميكند. «كشف لحظه» مسابقهي بزرگ داستانکهاي فارسي . مسابقهاي براي ديدن و لمس هستي، و نوشتن آن، براي همه، در هرجا كه باشند. در هر شغل و حرفهاي كه هستيد، با هر علاقه اي كه داريد و از هر روزنهاي كه به هستي و زندگي مينگريد، ميتوانيد با كشف لحظهها، همراه شويد و تجربههاي خود را از زيستن در اين جهان، با ديگران قسمت كنيد. اين مهم نيست كه تاكنون داستاني نوشتهايد يا نه، مهم آن است كه چهقدر و چگونه به خود و زندگي نگرستهايد. مسابقهي «كشف لحظه» امكاني است براي ديدن همهي آن چيزهايي كه در زندگي شگفتزدهمان ميكند، شناخت دوباره چيزهايي كه هر روز ميبينيم و به سادگي از كنارشان ميگذريم و شايد يافتن منظري تازهاي براي نگريستن به خود و جهان ... لحظهاي براي ديدن، ادراك و انديشيدن.



خائن به تو خیانت نمیکند. تو مال به دست خائن میسپاری.


فرصتی شد و پس از هفده سال سفری مجدد به ارومیه داشتم. این سفر برایم یادآور خاطرات تلخ و شیرین زیادی بود. به لطف راهنمای خوبی که داشتم سفر یک روزه من سفری به یاد ماندنی شد.

چگونه جای مناسب برای کارمند جدید را تشخیص دهیم:
۱. ۴۰۰ آجر را در اتاقی دربسته بگذار.
2. کارمندان جدید را در اتاق بگذار و در را ببند.
3- آنها را ترک کن و بعد از 6 ساعت برگرد.
سپس موقعیتها را تجزیه تحلیل کن:
الف: اگر آنها آجرها را دارند میشمرند آنها را بخش حسابداری بگذار.
ب: اگر آنها از نو (برای بار دوم) دارند آنها را میشمرند، آنها را در بخش ممیزی بگذار.
ج: اگر آنها همه اتاق را با آجرها آشفته کرده اند، (گند زده اند) آنها را در بخش مهندسی بگذار.
د: اگر آنها آجرها را به طرز فوق العادهای مرتب کردهاند آنها را در بخش برنامه ریزی بگذار.
ه: اگر آنها آجرها را به یکدیگر پرتاب می کنند آنها را در بخش اداری بگذار.
و: اگر آنها آجرها را تکه تکه کرده اند آنها را در قسمت فناوری اطلاعات بگذار.
ز: اگر آنها بیکار نشسته اند آنها را در قسمت نیروی انسانی بگذار.
ح:اگر آنها سعی می کنند آجرها ترکیبهای مختلفی داشته باشند و مدام جستجوی بیشتری می کنند و هنوز یک آجر هم تکان نداده اند آنها را در قسمت حقوق و دستمزد بگذار.
ط: اگر آنها اتاق را ترک کرده اند آنها را در قسمت بازاریابی بگداز.
ی: اگر آنها به بیرون پنچره خيره شده اند، آنها را در قسمت برنامهریزی استراتژیک بگذار.
ک: اگر آنها با یکدیگر در حال حرف زدن هستند: بدون هیچ نشانه ای از تکان خوردن آجرها، به آنها تبریک بگو و آنها را در قسمت مدیریت ارشد قرار بده.

یونیسف بیست و یکم آذر ماه سال جاری اعلام کرد کودکان در بین افرادی قرار دارند که بیشترین آسیب را از تغییرات آب و هوائی میبینند.
«هیلد جانسون» معاون مدیر اجرائی یونیسف اظهار داشت: «سلامتی، رشد و زندگی کودکان بهائی است که آنان میپردازند. هر ساله سه میلیون کودک زیر پنج سال از بیماریهای مرتبط با محیط زیست مانند اسهال، آسیبهای تنفسی و مالاریامیمیرند و یونیسف پیشبینی میکند که این تعداد با تغییرات آب و هوائی افزایش پیدا میکند. جلوگیری از تأثیر تغییرات آب و هوائی از اولویتهای یونیسف برای حمایت از سلامت، رشد و آموزش کودکان است و پیوند نزدیکی با اهداف یونیسف دارد. حمایت از کودکان در برابر مشکلات زیست محیطی از حقوق نخستین کودکان محسوب میشود. من امیدوارم همایش تغییرات آب و هوائی در بالی _اندونزی_ نتایج موفقی در بر داشته باشد. یونیسف هیچ اختیاری در زمینۀ مسائل زیس محیطی ندارد. با این حال امیدوارم کاهش نشر ضایعات و اثرات زیانآور گرم شدن جهانی بر کودکان به حقیقت بپیوندد. یونیسف امروز کتابی را منتشر کرد که موضوع تغییرات آب و هوائی را بر کودکان و جوانان بررسی میکند. عدم امنیت غذائی، جنگل زدائیريال کمبود تجهیزات زیربنائی نیرو، افزایش تواتر و شدت بلایای طبیعی، بیماری و کمیابی آب [آشامیدنی] از دیگر نتایج تغییرات آب و هوائی است.»
گفتم: بازار ایران یاد بگیرد.
1_ اجتماعی:
کی عاشق کی شده؟
کی مراسم می گیرن؟
مهریهاش چقدر بود؟
جهیزیه اش چیا بود؟
آیا حامله است؟
چی زائیده؟
2_ هنری:
کی با کی نسبت داره؟
کی چقدر می گیره؟
کی قراره با کی ازدواج کنه؟
کی با کی به هم زده؟
کی کجا رقصیده؟
3_ اداری:
کی چقدر می گیره
کی قراره مدیر بشه؟
کی با مدیر نسبت داره؟
کی با مدیر به هم زده؟
کی قراره ازدواج کنه ؟
4_ مراسم عروسی:
کی چی پوشیده؟
کی چی خریده؟
کی چی مالیده
کی با چی آمده؟
کی بخاطر کی نیومده؟
انسان نمیافتد مگر به سمتی که تکیه کرده است.
اخیراً متوجه شدم در یکی از سرویسدهندگان وبلاگ فارسی وبلاگی ایجاد شده است و نگارندۀ آن از نامی استفاده میکند که از جهاتی به نام من شبیه است. بدینوسیله نگارندۀ این وبلاگ هیچ نوع ارتباطی با وبلاگ مذکور ندارم و هیچ مسؤولیتی را در قبال مندرجات آن بر عهده نمیگیرم. شباهت احتمالی صرفاً یک تشابه اسمی است.
از سوی دیگر نویسندگان برنامههای رادوئی و تلیزیونی با در نظر گرفتن عنصر بیمه در متون خود به صورت مستقیم یا غیر مستقیم به کمک رسانههای نوشتاری میآیند. همچنین میزگردها، مصاحبهها و سایر برنامههای مشابه نیروی مضاعفی به رسانههای نوشتاری میدهند.
روند رو به رشد و بسیار سریع اینترنت و به وجود آمدن پایگاههای اینترنتی و وبلاگها به عنوان مؤلفهای جدید به کمک رسانهای نوشتاری آمده است. در طی سالیان اخیر شاهد ایجاد وب سایت برای شرکتهای بیمه بودهایم که مخاطبین خاص خود را دارند. همچنین طیفی از وبلاگنویسان نیز به صورت تخصصی در حوزۀ بیمه فعالیت میکنند و با طرح مسائل تخصصی به توسعه فرهنگ بیمه در محیط مجازی کمک شایان توجهی کردهاند. ویژگیهای محیط مجازی در برداشتن محدودیت مکانی و زمانی و سرعت در انتقال دادهها به وبسایتها و وبلاگها نیز منتقل شده است و حتی دسترسی به وب سایر مراکز بازرگانی، تحقیقاتی و علمی تخصصی بیمهای در سایر نقاط دنیا را هم فراهم کرده است.
نامش را نمیگوید. نشانش را نمیدانی. ردی از خود بر جای نمیگذارد. اما مینویسد:«بهتر نیست که به جای بازی با واژه ها و به شهادت گرفتن جریانها و تفکراتی که هریک دوران اوج خود را سپری نموده و حاصل آن هماره تنها منازعات و مجادلات گاها مفیدی بوده است که گرچه به پویایی ذهن بشری و آشکارسازی برخی حقایق کمک نموده ولی هیچگاه هیچ یک از آنها اعم از فاشیسم، فمینیسم، کمونیسم، نازیسم و هزار و یک ایسم و ایدئولوژی دیگر، نسخه شفا بخش بشریت در طول زمان نبوده اند، واقعیات زندگی را ساده و حقیقی تر ببینیم! نمیدانم گذراندن خدمت سربازی برای آقایان سمبل نوعی فاشیسم است یا درک صحیح و منصفانه خانمها نوعی فمینیسم؟! آنچه هست تنها تفاوتی است برخاسته از نوع آفرینش الهی و پرورش انسانی. تفاوت به معنی برتری هیچ یک بر دیگری نیست، تفاوت تنها تفاوت است و بس!»
این را به فمینیستهائی بگوئیم که حنجره میدرند که دهان شوهر در زمان برگشت به منزل بوی سگ مرده میدهد. به کسانی بگوئیم که میگویند شوهرم از ژس خرج منزل بر نمی آید چون سرباز است. به قول ظریفی توبیجا کردی زن سرباز شدی که حالا او را نزد اغیار ضایع کنی. چرا هر وقت صحبت از حق مرد میکنیم میگویند نعره های مستانه را توجیح میکنند؟ِ
یکشنبه ۱۸/۰۹/۸۶ نمایشگاه تخصصی کتب بیمه ای در محل موسسه آموزش عالی اکو برگزار می گردد.
علاقمندان می توانند از ساعت ۸ صبح الی ۵ بعد از ظهر به آدرس خیابان طالقانی - نبش بهار- موسسه آموزش عالی اکو مراجعه نمایند.
با عرض سلام و خسته نباشید خدمت شما اعضای محترم سایت ایران اهدا،
باید به اطلاع رسانده و سپاس گوییم که تعداد افرادی که تا به امروز تقاضای فرم اهدای عضو کرده و در این راه خیر و خداپسندانه قدم نهاده اند از مرز صد هزار نفر نیز گذشت و این را مدیون دست های گرم شما هستیم که به یاری بر ترویج این فرهنگ در میان هم وطنان پیش قدم بوده اید.
و هم چنین از شما دعوت می شود در نمایشگاه آثار برگزیده جشن نفس که در تاریخ 17 الی 24 آذر ماه 1386 در فرهنگسرای هنر ( ارسباران ) برگزار می گردد حضور به هم رسانید.
ضمنا در زمان مذکور واحد فراهم آوری در آن مکان حضور داشته و پاسخ گوی شما شهروندان محترم خواهند بود .
همچنین شما می توانید به صورت حضوری فرم اهدای عضو را نیز تکمیل کنید.
نشانی : تهران - خیابان جلفا - فرهنگسرای هنر (ارسباران)
امید است چون پیش، با حضور صمیمانه خویش نور امیدی باشید بر روشنایی مسیر سبزمان
با تشکر
واحد فراهم آوری اعضای پیوندی بیمارستان مسیح دانشوری
يكي از روزهای سال اول دبيرستان بود. من از مدرسه به خانه بر میگشتم كه يكی از بچههای كلاس را ديدم. اسمش محسن بود و انگار همۀ كتابهايش را با خود به خانه میبرد.
با خودم گفتم: «كی اين همه كتاب رو آخر هفته به خانه میبره. حتماً اين پسر خيلی بیحالی است!»
چتر قرمز مال من بود اما او زود تر از من آن را بر می داشت.آن روز صبح هم که باران به شدت می بارید زودتر از من برخواست و دوباره آن را برداشت.از شدت عصبانیت تا سر خیابان دنبالش رفتم چترش را به او دادم و چترم را پس گرفتم.وقتی چتر را باز کردم دلم شکست.او هر روز چتر سوراخ مرا با خود می برد و چترش را برای من می گذاشت.
مؤلف و مترجم: بهمن کبیری پرویزی
عضو عادی مؤسسۀ بیمۀ چارتر لندن
مقدمه
«زمانی که فنآوری اطلاعات برای نخستین بار در بیمه کاربرد پیدا کرد برای هر کدام از وظایف اصلی بیمهای نظامهای متفاوتی وجود داشت. پیدایش نرمافزارهای بانک اطلاعاتی و رشد در پردازش و ظرفیت ذخیرهسازی رایانهها بدین معنا بوده است که بسیاری از شرکتهای بیمه از نظامهای یکپارچه استفاده میکنند به گونهای که در این نظامها دادهها بین حوزههای مختلف سازمان به اشتراک گذاشته میشوند و تکرار نمیشوند. فنآوری اطلاعات باید کاربرد مناسبی برای پشتیبانی از تمام عملیات بازرگانی علاوه بر تأمین زیرساختهای زیربنائی فنآوری اطلاعات پشتیبانی کند. پیشرفتهای حاصله در فنآوری اطلاعات و رشد در سازگاری مشتری با فنون جدید رایانهای و ارتباطات به شرکتهای بیمه این امکان را فراهم کرده است که کانالهای توزیع جایگزین برای مشتریان خود فراهم کنند. برای مدیریت صحیح کانالهای توزیع به سیاست راهبردی صحیحی نیاز داریم. کانالهای توزیع شامل ساز و کارهای سنتی نمابر، مراکز تماس، نیروی فروش سیار، تلفن همراه، کیوسکهای عمومی، تلویزیون دیجیتال، دفاتر خدمات دولت الکترونیک، دستگاه خودکار گویا (ATM) و اینترنت است. ارزش بعضی از این کانالهای توزیع با حرکت بیمهگران در بعضی موارد به سمت دیگر نواحی خدمات مالی بیشتر شده است.»[1]
در این مقاله تلاش شده است وضعیت موجود کانالهای توزیع در شرکتهای بیمه بررسی شوند و سپس با توجه به گسترش فنآوری ICT به تحلیل، بررسی و معرفی کانالهای توزیع جدید و راهکارهای عملی برای توسعۀ بازار بیمۀ عمر ارائه شوند. بسیاری از کانالهای توزیع ممکن است در دیگر رشتههای بیمه نیز کاربرد داشته باشند ولی بررسی دیگر رشتههای بیمه از حوزۀ بررسی این پژوهش خارج است. در این پژوهش تجربۀ کشورهای دیگر مانند هند نیز بررسی شدهاند. این تجربیات قابلیت محلیسازی و استفاده در ایران را به صورت بالقوه دارند. کانالهای معرفی شده دارای ویژگیهائی هستند که با حفظ بازار موجود، با افزایش فرصتهای تهیۀ پوشش بیمه توسط بیمهگذار، کاهش زمان صدور بیمهنامه با رفع موانع بوروکراتیک و افزایش دانش فنی کادر فروش با استفاده از فنآوری ICT بازارهای جدیدی برای برای شرکتهای بیمه به ارمغان میآورند. استفاده از فنآوری ICT امکان ارائۀ محصولات را در بازۀ زمانی شبانه روز فراهم میکند، هزینههای صدور بیمهنامه را کاهش میدهد و فواصل مکانی را از بین میبرد. در این پژوهش به عوامل روانی و مشوق نیروی انسانی شاغل در کانالهای فروش پرداخته نشده است ولی مؤلف در کاری جداگانه نسبت به معرفی چند نمونه از مشوقهای اعطائی به نمایندگان توسط شرکتهای معتبر منطقه دست یافته و این مشوقها را معرفی کرده است.
طنز وارداتی:
دوشنبه اول مهر:امروز روز اولی است كه من دانشجو شدهام. شمارۀ كلاس را از روی برد پيدا كردم. توی كلاس هيچ كس نبود، فقط يك پسر نشسته بود. وقتی پرسيدم: «كلاس ادبيات اينجاست؟» خنديد و گفت:«بله، اما تشكيل نمیشه(!)» و دوباره در مقابل تعجبم گفت كه يكی دو هفتۀ اول كه كلاسها تشكيل نمی شود و خنديد.
با اين كه از خنديدنش لجم گرفت، اما فكر كنم او از من خوشش آمده باشد؛ چون پرسيد كه ترم يكي هستيد يا نه. گمانم میخواست سر صحبت را باز كند و بيايد خواستگاری؛ اما شرط اول من برای ازدواج اين است كه شوهرم زياد نخندد!
دو هفته بعد، سه شنبه:امروز دوباره به دانشگاه رفتم. همان پسر را ديدم از دور به من سلام كرد، من هم جوابش را ندادم. شايد دوباره میخواست از من خواستگاری كند. وارد كلاس كه شدم استاد گفت: «دو هفته از كلاس ها گذشته، شما تا حالا كجا بوديد؟» يكی از پسرهای كلاس گفت: «لابد ايشان خواب بودن.» من هم اخم كردم. اگر از من خواستگاری كند، هيچ وقت جوابش را نمیدهم چون شرط اول من برای ازدواج اين است كه شوهرم زياد طعنه نزند!
چهارشنبه:امروز صبح قبل از اينكه به دانشگاه بروم از اصغر آقا بقال سر كوچه كيك و سانديس گرفتم او هم از من پرسيد كه دانشگاه چه طور است؟ اما من زياد جوابش را ندادم. به نظرم میخواست از من خواستگاری كند، اما رويش نشد. اگر چه خواستگاری هم میكرد، من قبول نمیكردم؛ آخر شرط اول من برای ازدواج اين است كه تحصيلات شوهرم اندازۀ خودم باشد!
جمعه:امروز من خانه تنها بودم. تلفن چند بار زنگ زد. گوشی را كه برداشتم، پسری گفت: «خانم ميشه مزاحمتون بشم؟» من هم كه فهميدم منظورش چيست اول از سن و درس و كارش پرسيدم و بعد گفتم كه قصد ازدواج دارم، اما نمیدانم چی شد يخ كرد و گفت نه و تلفن را قطع كرد. گمانم باورش نمیشد كه قصد ازدواج داشته باشم. شرط اول من برای ازدواج اين است كه شوهرم خجالتی نباشد!
سه هفته بعد شنبه:امروز سرم درد میكرد دانشگاه نرفتم. اصغر آقا بقال هم تمام مدت جلوی مغازهاش نشسته بود، گمانم منتظر من بود. از پنجره ديدمش. اين دفعه كه به مغازهاش بروم میگويم كه قصد ازدواج ندارم تا جوان بيچاره از بلاتكليفی دربيايد، چون شرط اول من برای ازدواج اين است كه شوهرم گير نباشد!
سه شنبه:امروز دوباره همان پسره زنگ زد؛ گفت كه حالا نبايد به فكر ازدواج باشم. گفت كه میخواهد با من دوست شود. من هم گفتم تا وقتی كه او نخواهد ازدواج كند ديگر جواب تلفنش را نمیدهم، بعد هم گوشی را گذاشتم. فكر كنم داشت امتحانم میكرد، ولي شرط اول من برای ازدواج اين است كه شوهرم به من اعتماد داشته باشد!
چهارشنبه:امروز يكی از پسرهای سال بالايی كه ديرش شده بود به من تنه زد؛ بعد هم عذرخواهی كرد، من هم بخشيدمش. به نظرم میخواست از من خواستگاری كند، چون فهميد من چه همسر مهربان و با گذشتی برايش میشوم؛ اما من قبول نمیكنم. شرط اول من برای ازدواج اين است كه شوهرم حواسش جمع باشد و به كسی تنه نزند!
جمعه: امروز تمام مدت خوابيده بودم؛ حتي به تلفن هم جواب ندادم، آخر بايد سرحرفم بايستم. گفته بودم كه تا قصد ازدواج نداشته باشد جواب تلفنش را نمیدهم. شرط اول من براي ازدواج اين است كه شوهرم مسئوليت پذير باشد!
دوشنبه:امروز از اصغرآقا بقال 2 تا كيك و سانديس گرفتم. وقتی گفتم دو تا، بلند پرسيد چند تا؟ من هم گفتم دو تا. اخم هايش كه تو هم رفت فهميد كه غيرتی است. حالا مطمئنم كه او نمیتواند شوهر من باشد. چون شرط اول من برای ازدواج اين است كه شوهرم غيرتی نباشد، چون اين كارها قديمی شده!
پنچ شنبه: امروز دوباره همان پسره تلفن زد و گفت قصد ازدواج ندارد، من هم تلفن را قطع كردم. با او هم ازدواج نمیكنم؛ چون شرط اول من برای ازدواج اين است كه شوهرم هی مرا امتحان نكند!
دوشنبه: امروز روز بدی بود. همان پسر سال بالايی شيريني ازدواجش را پخش كرد. خيلی ناراحت شدم گريه هم كردم ولی حتی اگر به پايم هم بيفتد ديگر با او ازدواج نمیكنم. شرط اول من برای ازدواج اين است كه شوهرم وفادار باشد!
شنبه: امروز يك پسر بچه توی مغازۀ اصغرآقا بقال بود. اول خيال كردم خواهرزادهاش است، اما بچههه هی بابا بابا می گفت. دوزاريم افتاد كه اصغرآقا زن و بچه دارد. خوب شد با او ازدواج نكردم. آخر شرط اول من برای ازدواج اين است كه شوهرم زن ديگری نداشته باشد!
يكشنبه: امروز همان پسری كه روز اول ديدمش اومد طرفم. میدانستم كه دير يا زود از من خواستگاری میكند. كمی كه من و من كرد، خواست كه از طرف او از دوستم «ساناز» خواستگاری كنم و اجازه بگيرم كه كمی با او حرف بزند. من هم قبول نكردم. شرط اول من برای ازدواج اين است كه شوهرم چشم پاك باشد!
ترم آخر : امروز هيچ كس از من خواستگاری نكرد. من میدانم میترشم و آخر سر هم مجبور میشم زن اكبرآقا مكانيك بشوم...
روز پنجشنبۀ گذشته مهمان انجمن صنفی روزنامهنگاران بودم. خبر را یک همکلاسی قدیم به من داد و از طرف من ثبت نام کرد. کارگاه برابری جنسی به میزبانی این انجمن و از طرف UNDP برگزار میشد. صحبتهای زیادی در انجمن مطرح شد. در کارگاه شرکت کردم. بسیار آموزنده بود زیرا با دیدگاههائی آشنا شدم که آن را «فاشیستی فیمینیستی» مینامم. به نظر میرسد «بزرگوارانی» از آن سوی پشت بام پائین افتاده باشند. اگر بنا بر برابری جنسی از نوعی که آنان میگویند باشد، ای کاش تدابیری اندیشیده شود که این عزیزان به خدمت مقدس زیر پرچم احضار شوند. در این صورت شاید بخشی از برابری جنسی مورد «بزرگواران» آوانگارد تأمین شود. زمانی که آقایان محترم موظف به انجام پیشفنگ و دوشفنگ هستند، فیمینیستهای آوانگارد حقشان خورده میشود و ظلمی بزرگ در حقشان روا میشود. قضیه جائی حادتر میشود که این «بزرگواران» علیرغم تحصیلات دانشگاهی قبول میکنند با حقوقی کمتر از حد متعارف کار کنند. در این صورت بازار کار را برای آقایانی که تازه خدمت مقدس را به اتمام رساندهاند خراب میکنند و سهم آقایان از بازار کار کمتر و کمتر میشود. فکر میکنید کار به اینجا ختم میشود؟ اشتباه میکنید. آقایان بیچاره در اینجا متهم به بیکارگی، تنبلی و تنپروری میشوند. برابری جنسی یعنی این که «بزرگواران» «فاشیست فیمینیست» در صورت وجود شغل آن را با حقوق و مزایای برابر با آقایان بپذیرند. در این صورت هیچ مردی بیکار نخواهد ماند. «بزرگواران» برابری جنسی را فقط در محیط خانه و محیط کار و به صورت یک طرفه میبینند ولی نمیدانند که بر سر شاخه نشستهاند و بن میبرند. به پاس این تغییر فاحش در واقعیتها توسط این «بزرگواران» سرفصل مردانه را به آنان و تمام مردان تاریخ تقدیم میکنم.
یک ادعای باور نکردنی درباره صدام حسین رهبر عجیب و غریب عراق: یکی از معشوقه های هیتلر در تاریخ 20 آوریل 1937 صدام را به دنیا آورد! مخبران نازی با گسیل به بیمارستان، صدام را به تکریت بردند.
این ادعاها در کتابی با عنوان "فرزند رایش" نوشته De Sales که دو روز قبل در امریکا روانه بازار کتاب شد مطرح شده است.
این ادعا حتی تئوریسینهای خبره را نیز در شوک فروبرد! در کتابی که دو روز قبل در آمریکا روانه بازار شد ادعا می شود صدام فرزند نامشروع هیتلر است. طبق ادعای کتاب "J.P De Sales" با عنوان "فرزند رایش" در سال 1936 یکی از معشوقه های جوان هیتلر حامله شد. از این ماجرا حتی هیتلر نیز بی خبر بود، سرویس مخفی آلمان از بیم آنکه این نوزاد برای فوهرر دردسرساز شود دختر جوان را برای زایمان به بیروت منتقل کرد.
در همان زمان، مأمور سرویس اطلاعاتی آلمان، "رینهارد هوفمان" در بغداد در حال مذاکره با یک جوان عرب به نام "خیرالله تولفا" بود. هوفمان با پرداخت مبلغ قابل توجهی پول به تولفا، از او می خواهد نوزادی را که در آوریل متولد خواهد شد به یک خانواده مطمئن و مناسب بسپارد.
توفلا نیز برای نگهداری از کودک، خواهرش صبحا را که وی نیز در آوریل بچه دار می شد پیشنهاد داد.
معشوقه هیتلر، صدام را در 20 آوریل 1937 به دنیا آورد. هفت روز بعد، هنگامی که صبحا را درد زایمان گرفته بود، مأموران مخفی نازی وارد بیمارستان بیروت شدند و به زور، نوزاد (صدام) را از آغوش مادرش جدا کردند. در همان شب، مأموران طفل را مخفیانه به تکریت برده و در زاغه ی خانواده فقیر توفلا گذاشتند. در همان اثنا، خیرالله در حال برنامه ریزی بود که کسی متوجه نشود خواهرش فرزند زن دیگری را به عنوان فرزند خود می خواند.
در ایبن بین یک اتفاق عجیب افتاد؛ فرزند صبحا مرده به دنیا آمد و صبحا نیز بخاطر خونریزی شدید بیهوش شده بود. خیرالله از این فرصت استفاده کرد و فرزند هیتلر را به جای فرزند خواهرش گذاشت. نوزاد مرده را هم مأموران مخفی آلمانی از میان بردند.
صدام هنگامی که بزرگ شد مدعی شد که نام پدرش حسین الماجد است و پدرش قبل از تولدش، آنها را ترک کرده است.
دایی صدام، خیرالله که سمپات نازی ها بود و دیدگاهی افراطی درباره ملیت عرب داشت در سال 1941 به نیروهای "راشد علی" که علیه انگلیسی ها قیام کرده بودند پیوست و به همین دلیل مدت 6 سال را در زندان گذراند. وی به عنوان رئیس دولت صدام و همچنین مدتی نیز به عنوان شهردار بغداد ایفای نقش کرده بود.
کتابی مناقشه برانگیز
در کتاب " فرزند رایش" ادعا می شود که دو دیکتاتور تاریخ، صدام و هیتلر با هم ارتباط خونی دارند و صدام فرزند نامشروع هیتلر و معشوقه اش است. در این کتاب ادعا می شود مأموران مخفی نازی از تمام این جریانات اطلاع دارند.
آلمان نازی ارتباط گرمی با رهبران عراق داشت. آدولف هیتلر در سال 1932 به پادشاه عراق یک مرسدس LK500 هدیه کرده بود.
این هم برخی از دلایلی که احتمال بالا را تقویت می کند:
1- صدام بارها گفته بود که پدرش را نمی شناسد
2- وی به عنوان یک فرزند بی پدر توسط دائی اش بزرگ شده بود. ارتباط دایی وی با نازی ها مدتها قبل اثبات شده بود
3- صدام و هیتلر به لحاظ ظاهری بسیار شبیه هم هستند
4- چگونه یک فرزند یتیم در خاورمیانه می تواند بدون کمک از کشورهای قوی ای مثل آلمان به یک دیکتاتور تبدیل شود؟
5- صدام حسین در تمام طول عمر خود از سوی آژانس های آلمانی محافظت می شد. هنگام تحریم عراق از سوی سازمان ملل، شرکت های آلمانی در عراق فعال بودند.
6- مهندس آلمانی "کارل برند اسر" Karl Bernd Esser پناهگاه صدام را ساخته بود. پدر بزرگ این شخص همان کسی بود که پناهگاه هیتلر را ساخته بود!
پدری به پسرش میگوید: «پسرم هیچ میدانی ناپلئون وقتی به سن تو بود، شاگرد اول کلاسش بود؟» پسر به پدر جواب داد: «پدر جان هیچ میدانی که ناپلئون وقتی به سن تو بود، امپراتور بود؟»
به مناسبت بیست و پنجم آذر سالروز درگذشت مرحوم آقای اسدالله نبیلی:
مهلت مقرر برای حذف و اضافه در شرف اتمام بود. با عجله تمام کارهای مربوط به حذف و اضافه را انجام دادم. یکی از درسهایم که تازه به فهرست درسهایم اضافه شده بود، درست همان ساعت شروع شده بود. حس غریبی داشتم که هیچ وقت سابقه نداشت. به سمت کلاس رفتم. به در ورودی کلاس که رسیدم استاد را دیدم. موی سپیدش حاکی از گذشت سالیان عمر بود. چهرهاش بسیار جدی مینمود. قامتش بر اثر گذشت زمان کمی خمیده مینمود. جلوی در ایستادم و منتظر اجازۀ ورود شدم. مرا دید و با دست اشاره کرد که بنشینم. حسب عادت به انتهای کلاس رفتم و نشستم. وقتی به سر کلاس رفتم متوجه نشدم استاد این کلاس چه جایگاهی دارد. هر چه میگذشت و به پایان ترم نزدیکتر میشدم مجذوب فروتنی، تواضع و در عین حال جدیت او میشدم.
سه سال گذشت. نخستین مراسم دانشآموختگی دانشآموختگان دانشگاه برگزار شد. در میانۀ مراسم او را در صدر جایگاه دیدم. شاگردانش تصمیم به تشکر از او گرفته بودند. هر کدام از شاگردانش در شرکتهای معتبر به مقامی دست پیدا کرده بودند. او به راستی در آن مراسم چهرهای ماندگار شد. صفا و سادگی روحش را زمانی دیدم که در مقام تشکر از شاگردانش گفـت: «وقتی به بچه میگوئی بابا را چقدر دوست داری دستهایش را به دو طرف باز میکند و میگوید:«اینقدر». من در جواب این همه محبت شما فقط میتوانم بگویم اینقدر متشکرم و دوستان دارم.» و با گفتن این جملات دستهایش را باز کرد تا عمق سپاس خود را که از صفای وجودش سرچشمه گرفته بود به شاگردانی نشان دهد که روزگاری بر نیمکت شاگردیش تلمذ کرده بودند.
باری دیگر دو سال گذشت و این بار در همان سالن مراسم یادبود او برگزار میشد. آری، او شاگردانش را ترک کرده بود و به سرای باقی شتافته بود. و من باری دیگر بر همان صندلی که دو سال پیش تکیه زده بودم، نشسته بودم ولی به جای خود استاد عکس او را در داخل یک قاب بیروح قرار داده بودند و روبان سیاه روی قاب حاکی از آن بود که استاد دیگر در سر کلاس درس حاضر نمیشود.
از روز حذف و اضافه ده سال گذشته است اما خاطرۀ آن روز چنان در ذهنم پر رنگ است که گوئی همین دیروز بود سر کلاس درس حاضر شدم. پس از آن سر کلاس درس اساتید زیادی حضور داشتم اما هنوز عناصر سیزدهگانۀ مکاتبات بازرگانی را به خوبی به یاد دارم.
تجربۀ او در تدریس در پایان عمر از سالیان عمر من در حال حاضر بیشتر بود. یادش گرامی باد.
شبی یک وکیل و یک پزشک در یک مهمانی دوستانه در حال گفتگو به یکدیگر بودند اما صحبت آنان به دفعات توسط دیگر مهمانان به دفعات قطع میشد. دیگر مهمانان با تشریح شرایط پزشکی خود از پزشک نظر میخواستند.
پس از یک ساعت که پزشک بسیار خسته شده بود و عصبی به نظر میرسید رو به وکیل کرد و پرسید: «زمانی که در دفتر کار خود نیستید چه میکنید تا دیگران را از پرسیدن پرسشهای حقوقی باز دارید؟»
وکیل پاسخ داد: «من پاسخ آنها را میدهم و سپس برایشان صورتحساب میفرستم.»
پزشک غافلگیر شد ولی نظرش جلب شد و تصمیم گرفت برای یک بار هم که شده این روش را بیازماید.
روز بعد پزشک که در درون خود کمی احساس گناه میکرد نخستین صورتحساب را تنظیم کرد. زمانی که برای ارسال صورتحساب به دفتر پستی مراجعه کرد که صورتحساب را ارسال نماید با یک صورتحساب از طرف وکیل روبرو شد که مقدار حقالمشاوره شب مهمانی را برایش فرستاده بود.
در سرمای صبحگاهی به سمت پارکینگ سرپوشیده میرفت. چشمانش به خاطر کار زیاد با رایانه قرمز شده بود. صبح زود از خواب بیدار شده بود تا بتواند کار را به موقع حاضر کند. خوشبختانه کار به موقع حاضر شده بود و حالا خیالش راحت شده بود. او خوشحال بود و با خود فکر میکرد ارزش داشت که از خوابش بزند ولی کار به موقع حاضر شود.
از سرمای هوا کاسته شد. تازه در این زمان بود که متوجه شد وارد پارکینگ سرپوشیده شده است. آنقدر در افکار خود غرق شده بود که اصلاً متوجه نشد مسافت در آپارتمان تا پارکینگ را چگونه طی کرده است. هنوز باید مسافتی طولانی میرفت تا به پارکینگ برسد. پاسخ سلام نگهبان را به گرمی داد و به آرامی و با تأنی به سمت انتهای پارکینگ رفت.
بعد از چند دقیقة کوتاه به نزدیکی انتهای پارکینگ رسید. ماشینش را ندید. با خود فکر کرد شاید ماشین را در پارکینگ روباز گذاشته است. بدون این که به انتهای پارکینگ نگاهی بیندازد به سمت درب جنوبی پارکینگ رفت و از همانجا خارج شد.
دوباره نسیم باد سرد صبحگاهی را روی صورت خود احساس کرد. به پارکینگ روباز که رسید دگمة سوئیچمخفی را فشار داد. کار نمیکرد! دوباره فشار داد. کار نمیکرد! یعنی دزدگیر خراب شده بود؟
غرولندی کرد: «یعنی چه؟»
با چشم به دنبال ماشینش گشت. یک پراید نقرهای دید. نفس راحتی کشید و به سمت پراید رفت. نزدیک پراید که رسید خشکش زد. این ماشین او نبود. با چشم به دنبال ماشینش گشت. حتی یک ماشین مشابه ندید.
خوب فکر کرد. دیروز بعد از انجام دادن آخرین کار خود ماشین را در پارکینگ سرپوشیده پارک کرده بود. نشانهاش هم این بود که برگ کارتپارک را در سطل زبالة پارکینگ سرپوشیده انداخته بود. با حالت عصبی و به تندی به سمت پارکینگ سرپوشیده حرکت کرد. حالا دیگر خواب از سرش پریده بود. به در پارکینگ سرپوشیده که رسید با حالتی نگران به نگهبان گفت:
_ «مثل این که ماشین من سر جایش نیست.»
_ «من صبح ساعت شش و نیم دیدم بود.»
هر دو با نگرانی به سمت انتهای پارکینگ حرکت کردند. به انتهای پارکینگ که رسیدند هر دو مات و مبهوت ایستادند. ماشین سر جایش بود ولی ماشین بغلی به گونهای پارک شده بود که ماشین او پشت ماشین بغلی از نظر پنهان شده بود.

جلسۀ نقد و بررسی فیلم سقوط پس از نمایش فیلم روز چهارشنبه 7/9/1386 در سالن سیتمای کوچک حوزۀ هنری برگزار میشود.
فیلم سقوط سرگذشت روزهای آخر رایش سوم را به تصویر میکشد. عمر رایشی که بنا بود هزار سال عمر کند به ربع قرن نیز نرسید. این فیلم بیانگر شرح حال ملتی است که شاهد سقوط خود است. این فیلم در ساعت چهار بعد از ظهر روز چهارشنبه هفتم آذر ماه رأس به نمایش درخواهد آمد و سپس جلسۀ نقد و بررسی فیلم برگزار خواهد شد. از علاقه مندان دعوت به عمل می آید در این جلسه شرکت فرمایند.