تبليغاتX
رکن پنجم دموکراسی
قلم سلاح نویسنده نیست، سلاح قلم سرباز است.

بوفالو بیل 

بوفالو بیل عقیده داشت یک سرخپوست خوب یعنی یک سرخپوست مرده. حال عده­ای از فیمینیست­ها عقیده دارند یک مرد خوب یعنی یک مرد مرده.

دیروز تقارن دو واقعه باعث شد احساس خطر کنم. احساس خطر برای خود و احساس خطر برای همۀ مردان ایرانی تمام بدنم را لرزاند. تمام یافته­ها درست مثل دیگ غذا در فکرم می­جوشیدند. درست مثل بوکسوری که ناک اوت شده باشد گیج و منگ بودم. تصمیم داشتم دیروز شرح حضور خود در کارگاه امنیت شغلی را که در محل انجمن صنفی روزنامه­نگاران برگزار شد، بنویسم اما آن را تا امروز به تأخیر انداختم. آن چیزی که مرا شوکه کرد سخنرانی سخنرانان نبود بلکه حاضران بودند. اشتباه نکنید. خدمت حاضران جسارت نکردم بلکه بهتر بود می­نوشتم غایبان مجلس مرا شوکه کردند. چندی پیش در همین محل به دعوت یکی از دوستان در کارگاه برابری جنسیتی شرکت کرده بودم و عنوان این کارگاه امنیت شغلی بود. حاضران آن مجلس غایبان دیروز بودند. آنچه که من برداشت کردم، این بود که آنان امنیت شغلی دارند و در خانواده با شوهران نگونبخت بخت امنیت ندارند. به خصوص آن که یک پیام کوتاه از طرف روزنامۀ همشهری با این مضمون دریافت کردم: «سرپرست شورای حل اختلاف خانواده در تهران: 80% متقاضیان طلاق زن­ها هستند و اگر اگر اختیار را به آنها بدهیم تمام مردها مجرد می­مانند.» زمانی که به خواستگاری می­روی، مثل یک جانی با تو برخورد می­کنند. وقتی می­گوئی دختران نیز همانند پسران ممکن است ناسازگاری کنند، جواب می­شنوی دختر ما مگر دیوانه است که ازدواج کند و بعد طلاق بگیرد؟» اما خبر منتشر شده توسط روزنامۀ همشهری پاسخی به من و به تمام بزرگوارانی است که اینگونه پاسخ می­دهند و تمام بزرگوارانی که در کارگاه برابری جنسی پرچم نقض حقوق زنان را سر برافراشتند و کاهش حقوق مردان نسبت به زنان را خواستار شدند و نام آن را برابری جنسیتی نهادند. حال اگر مردانی خواستار برابری جنسیتی شوند، می­توانند خواستار اعزام زنان به خدمت مقدس وظیفۀ عمومی شوند تا هر دو جنس به طور یکسان به سرزمین اسلامی خود خدمت کنند. سرمنشأ برابری جنسیتی کشورهای اروپائی و آمرکائی هستند که چنین فرهنگی را به برای ما به ارمغان آوردند، غافل از این که در آن سرزمین زنان نیز به خدمت مقدس نظام می­روند و تا همین قرن بیستم حق رأی نداشتند. دکتر ابوالفضل قاضی شریعت­پناهی در صفحۀ 307 کتاب بایسته­های قانون اساسی، نشر دادگستر می­نویسد: «حق زنان در ایالات متحدۀ آمریکا، در سطح فدرال، به سال 1920 و در بریتانیا به سال 1928 وارد قانون و عملی گردید. در کشور سوئیس طی رفراندومی در سال 1954 از مردان راجع به حق رأی زنان پرسش به عمل آمد و اکثریت مردان با حق رأی زنان مخالفت کردند. ولی در سال­های بعد آهسته آهسته، مردم سوئیس (مردان) به حق رأی زنان تن در دادند.» این سخن متعلق به قرون وسطی نیست بلکه در اروپای قرن بیستم این واقعه روی داده است. این واقعه در آمریکا، مهد دموکراسی روی داده است. همان آمریکائی که حدود یک قرن از جنگ­های انفصال فاصله دارد. همان جنگ­هائی که فرمان آبراهام لینکلن برای آزادی برده­ها صادر کرد و جان خود را بر سر آن گذاشت. همان کشوری که گروه­ههای کوکلوس­کلان با آن لباس سفید معروف خود هنوز کابوس سیاهان هستند. و اینک به نظر می­رسد که زنان ایرانی برای مردان در حال تبدیل شدن به گروه­های کوکلوس­کلان جدیدی هستند که تحت لوای برابری جنسیتی به سمت فمینسیم فاشیستی می­روند.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 1386/09/30ساعت 7:24  توسط بهمن کبیری پرویزی  | 

باور نکردم روزنامۀ کارگزاران این خبر را چاپ کرده باشد. انتقاد حدی دارد. هواپیما ماشین نیست که وسط راه بنزین تمام کند. نگارندۀ خبر سقوط هواپیما حتی برای یک لحظه با خود فکر نکرده است که ممکن است در بین مردم متخصصین صنعت هوائی وجود داشته باشند. اگر هواپیما بنزین نداشته باشد اجازۀ پرواز نمی یابد. ای کاش قبل از آن که خبری را درج میکردیم به اندازۀ یک نفس آن را بازنگری میکردیم.  همچنین کلمۀ پلمب را بلمب نوشته اند. با بالای صفحه گوشه سمت چپ نگاه کنید. ما نام خود را اصلاح طلب میگذاریم. اما به راستی چه را میخواهیم اصلاح کنیم؟ نخست باید خود را و ذهن خود را اصلاح کنیم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/09/29ساعت 7:16  توسط بهمن کبیری پرویزی  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/09/29ساعت 7:8  توسط بهمن کبیری پرویزی  | 

 موجود مفید

احتمالاً تمام علفهای فرودگاه از دم تیغ این موجود مفید گذشته است تا چرخ هواپیما همچنان بچرخد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/09/29ساعت 6:56  توسط بهمن کبیری پرویزی  | 

مسابقه‌ بزرگ داستانك‌های فارسی
 



به هستي بنگريم و لحظه‌هاي ناب و ساده‌ي زندگي را کشف کنيم.


مركزهمايش‌هاي مجموعه فرهنگي هنري تهران برگزار مي‌كند. «كشف‌ لحظه» مسابقه‌ي بزرگ داستانک‌هاي فارسي . مسابقه‌اي براي ديدن و لمس هستي، و نوشتن آن، براي همه، در هرجا كه باشند. در هر شغل و حرفه‌اي كه هستيد، با هر علاقه اي كه داريد و از هر روزنه‌اي كه به هستي و زندگي مي‌نگريد، مي‌توانيد با كشف لحظه‌ها، همراه شويد و تجربه‌هاي خود را  از زيستن در اين جهان، با ديگران قسمت كنيد. اين مهم نيست كه تاكنون داستاني نوشته‌ايد يا نه، مهم آن است كه چه‌قدر و چگونه به خود و زندگي نگرسته‌ايد. مسابقه‌ي «كشف لحظه» امكاني است براي ديدن همه‌ي آن چيزهايي كه در زندگي شگفت‌زده‌مان مي‌كند، شناخت دوباره چيزهايي كه هر روز مي‌بينيم و به سادگي از كنارشان مي‌گذريم و شايد يافتن منظري تازه‌اي براي نگريستن به خود و جهان ... لحظه‌اي براي ديدن، ادراك و انديشيدن.

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/09/27ساعت 18:45  توسط بهمن کبیری پرویزی  | 

تسلیت
+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/09/27ساعت 13:30  توسط بهمن کبیری پرویزی  | 

رعایت ایمنی
+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/09/27ساعت 13:27  توسط بهمن کبیری پرویزی  | 

تاریخ انقضا
+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/09/27ساعت 13:23  توسط بهمن کبیری پرویزی  | 

خائن

خائن به تو خیانت نمیکند. تو مال به دست خائن میسپاری.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/09/26ساعت 19:17  توسط بهمن کبیری پرویزی  | 

جزایر سه گانه

عصرایران - مدتی است که برخی کشورهای عربی ، ادعاهای خود علیه ایران را تشدیدکرده و ضمن تاکید مغرضانه بر "عربی" نامیدن خلیج فارس ، نسبت به ایران نیز ادعای ارضی دارند و همچنان جزایر سه گانه تنب کوچک ، تنب بزرگ و ابوموسی را متعلق به امارات می دانند .

اخیراً هم "العطیه" رییس شورای همکاری خلیج فارس برای ایران شرط و شروط گذاشته که اگر می خواهید روابط خودمان را با شما گسترش دهیم ، باید به "اشغالگری" خود بر جزایر سه گانه پایان دهید و آنها را به امارات بدهید! و البته این مشتی است از یاوه گویی های کشورهای عربی در باره ایران ما .

طی مدتی که عصرایران اخباری درباره زیاده طلبی ها و گستاخی های کشورهای عربی منطقه نسبت به ایران منتشر کرده، پاسخ هایی از سوی مخاطبان سایت خطاب به اعراب به طور جسته و گریخته به دستمان رسیده و در بخش نظرات کاربران متشر شده است .

با این مقدمه و وصف ، عصرایران به مخاطبانش پیشنهاد می کند نوشته ها ، مقالات و حتی جملات کوتاه خود را خطاب به کشورهای عربی که حاوی جواب های آنان به این زیاده گویان باشد برایمان بفرستند تا در قالب یک خبر مستقل و به نام ارسال کنندگان پیام درسایت منتشر شود .

همچنین گروه ترجمه عصرایران نیز پیام های رسیده را به عربی ترجمه خواهد کرد تا در سایت عربی عصرایران نیز که مخاطبان زیادی در میان مردم ، رسانه ها و سیاستمداران عربی دارد منتشر شود و بدین گونه کشورهای عربی بدون هیچ ملاحظه ای دیدگاه های مردم ایران را دریابند و بدانند که انچه در باره ایران می گویند تا چه اندازه به تخریب وجهه انان در میان ایرانی ها منجر می شود .

گفتنی است اخبار سایت" عصرایران " عربی به عنوان یک رسانه مستقل ایرانی در بسیاری از رسانه های عربی از جمله روزنامه های الوطن و السیاسه کویت، القبس، القدس العربی، سایت های صدی سوریا و الان کویت، ایلاف و ... منعکس می شود و تا کنون واکنش هایی را در میان شخصیت های عرب ضد ایرانی داشته است .

ایرانیان عزیز و وطن دوست می توانند پیام های خود را در قالب هایی منطقی و منطبق با فرهنگ والای ایرانی خطاب به کشورهای عربی در بخش " نظرات و پیشنهادها"- زیر همین مطلب- بنویسند و ارسال کنند .
این پاسخ ها در اوایل هفته آینده هم به فارسی و هم به عربی در فضای اینترنت منتشر خواهد شد تا پاسخی خودجوش و غیر دولتی باشد از سوی مردم ایران به کسانی که گردش روزگار آنها را دچار توهمات ضد ایرانی کرده است .

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/09/25ساعت 20:21  توسط بهمن کبیری پرویزی  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/09/25ساعت 0:32  توسط بهمن کبیری پرویزی  | 

Urumia

فرصتی شد و پس از هفده سال سفری مجدد به ارومیه داشتم. این سفر برایم یادآور خاطرات تلخ و شیرین زیادی بود. به لطف راهنمای خوبی که داشتم سفر یک روزه من سفری به یاد ماندنی شد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/09/25ساعت 0:17  توسط بهمن کبیری پرویزی  | 

کارمندان

چگونه جای مناسب برای کارمند جدید را تشخیص دهیم:

۱. ۴۰۰ آجر را در اتاقی دربسته بگذار.

2. کارمندان جدید را در اتاق بگذار و در را ببند.

3- آنها را ترک کن و بعد از 6 ساعت برگرد.

سپس موقعیتها را تجزیه تحلیل کن:

 الف: اگر آنها آجرها را دارند می­شمرند آنها را بخش حسابداری بگذار.

ب: اگر آنها از نو (برای بار دوم) دارند آنها را می­شمرند، آنها را در بخش ممیزی بگذار.

ج: اگر آنها همه اتاق را با آجرها آشفته کرده اند، (گند زده اند) آنها را در بخش مهندسی بگذار.

د: اگر آنها آجرها را به طرز فوق العاده­ای مرتب کرده­اند آنها را در بخش برنامه ریزی بگذار.

ه: اگر آنها آجرها را به یکدیگر پرتاب می کنند آنها را در بخش اداری بگذار.

و: اگر آنها آجرها را تکه تکه کرده اند آنها را در قسمت فناوری اطلاعات بگذار.

ز: اگر آنها بیکار نشسته اند آنها را در قسمت نیروی انسانی بگذار.

ح:اگر آنها سعی می کنند آجرها ترکیبهای مختلفی داشته باشند و مدام جستجوی بیشتری می کنند و هنوز یک آجر هم تکان نداده اند آنها را در قسمت حقوق و دستمزد بگذار.

ط: اگر آنها اتاق را ترک کرده اند آنها را در قسمت بازاریابی بگداز.

ی: اگر آنها به بیرون پنچره خيره شده اند، آنها را در قسمت برنامه­ریزی استراتژیک بگذار.

ک: اگر آنها با یکدیگر در حال حرف زدن هستند: بدون هیچ نشانه ای از تکان خوردن آجرها، به آنها تبریک بگو و آنها را در قسمت مدیریت ارشد قرار بده.

+ نوشته شده در  شنبه 1386/09/24ساعت 23:51  توسط بهمن کبیری پرویزی  | 

سازمان ملل

یونیسف بیست و یکم آذر ماه سال جاری اعلام کرد کودکان در بین افرادی قرار دارند که بیشترین آسیب را از تغییرات آب و هوائی می­بینند.

«هیلد جانسون» معاون مدیر اجرائی یونیسف اظهار داشت: «سلامتی، رشد و زندگی کودکان بهائی است که آنان می­پردازند. هر ساله سه میلیون کودک زیر پنج سال از بیماری­های مرتبط با محیط زیست مانند اسهال، آسیب­های تنفسی و مالاریامی­میرند و یونیسف پیش­بینی می­کند که این تعداد با تغییرات آب و هوائی افزایش پیدا می­کند. جلوگیری از تأثیر تغییرات آب و هوائی از اولویت­های یونیسف برای حمایت از سلامت، رشد و آموزش کودکان است و پیوند نزدیکی با اهداف یونیسف دارد. حمایت از کودکان در برابر مشکلات زیست محیطی از حقوق نخستین کودکان محسوب می­شود. من امیدوارم همایش تغییرات آب و هوائی در بالی _اندونزی_ نتایج موفقی در بر داشته باشد. یونیسف هیچ اختیاری در زمینۀ مسائل زیس محیطی ندارد. با این حال امیدوارم کاهش نشر ضایعات و اثرات زیان­آور گرم شدن جهانی بر کودکان به حقیقت بپیوندد. یونیسف امروز کتابی را منتشر کرد که موضوع تغییرات آب و هوائی را بر کودکان و جوانان بررسی می­کند. عدم امنیت غذائی، جنگل زدائیريال کمبود تجهیزات زیربنائی نیرو، افزایش تواتر و شدت بلایای طبیعی، بیماری و کمیابی آب [آشامیدنی] از دیگر نتایج تغییرات آب و هوائی است.»

وب سایت سازمان ملل متحد

+ نوشته شده در  جمعه 1386/09/23ساعت 11:40  توسط بهمن کبیری پرویزی  | 

گفت: بهای مسكن در اسپانيا كاهش می‌يابد .

گفتم: بازار ایران یاد بگیرد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/09/22ساعت 19:38  توسط بهمن کبیری پرویزی  | 

1_ اجتماعی:

کی عاشق کی شده؟

کی مراسم می گیرن؟

مهریه­اش چقدر بود؟

جهیزیه اش چیا بود؟

آیا حامله است؟

چی زائیده؟


2_ هنری:

کی با کی نسبت داره؟

کی چقدر می گیره؟

کی قراره با کی ازدواج کنه؟

کی با کی به هم زده؟

کی کجا رقصیده؟

3_ اداری:

کی چقدر می گیره

کی قراره مدیر بشه؟

کی با مدیر نسبت داره؟

کی با مدیر به هم زده؟

کی قراره ازدواج کنه ؟

4_ مراسم عروسی:

کی چی پوشیده؟

کی چی خریده؟

کی چی مالیده

کی با چی آمده؟

کی بخاطر کی نیومده؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/09/22ساعت 18:59  توسط بهمن کبیری پرویزی  | 

انسان نمی­افتد مگر به سمتی که تکیه کرده است.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/09/21ساعت 6:40  توسط بهمن کبیری پرویزی  | 

اخیراً متوجه شدم در یکی از سرویس­دهندگان وبلاگ فارسی وبلاگی ایجاد شده است و نگارندۀ آن از نامی استفاده می­کند که از جهاتی به نام من شبیه است. بدینوسیله نگارندۀ این وبلاگ هیچ نوع ارتباطی با وبلاگ مذکور ندارم و هیچ مسؤولیتی را در قبال مندرجات آن بر عهده نمی­گیرم. شباهت احتمالی صرفاً یک تشابه اسمی است.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/09/20ساعت 17:16  توسط بهمن کبیری پرویزی  | 

وجود نشریات تخصصی بیمه­های در ایران انگیزه­ای برای پژوهشگر این پژوهش برای تحلیل نقش رسانه­های ارتباط جمعی موجود در فرهنگ­سازی بیمه بود. البته رسانه­های ارتباط جمعی محدود به نشریات تخصصی نمی­شوند؛ اما این واقعیت که سهم دیگر رسانه­ها در فرهنگ­سازی بیمه بسیار کم است حضور نشریات تخصصی را پر رنگ می­نمایاند. از یک نظر نشریات تخصصی گروه گیرنده­ای را که خود بخشی از جمعیت هدف است مد نظر دارد. موضوعات و بحث­های فنی بیمه­ای اغلب متخصصین را که خود بخشی از بیمه­گذاران بالقوه و یا بالفعل هستند، مخاطب قرار می­دهد. کارمند شرکت بیمه­ای را تصور نمائید که برای اتوموبیل خود بیمه شخص ثالث و بدنه تهیه می­نماید، برای منزل خود بیمه آتش­سوزی تهیه می­نماید و برای خود و خانوادۀ خود بیمه عمر و پس­انداز و یا بیمه حوادث تهیه می­نماید. بدین ترتیب در وضعیت فعلی نشریات تخصصی بیمه­ای تنها ابزار قدرتمند موجود برای فرهنگ­سازی بیمه­ای و البته به صورت غیر مستقیم هستند. این واقعیت نشان می­دهد که اولاً نقش این ابزار فرهنگ­سازی بسیار حیاتی است و دوماً نیاز به پشتیبانی توسط سایر رسانه­ها دارد. به عبارت دیگر روزنامه­هائی که طیف مخاطب وسیعتری دارند و همچنین رادیو و تلویزیون نیز باید در این عرصه به نشریات تخصصی کمک کنند. نخستین نوع ارتباط بین نشریات تخصصی و عمومی را می­توان به مسابقۀ دوی امدادی تشبیه کرد. برای نمونه مطالب منتشره در نشریات تخصصی یا به زبانی ساده­تر برای مخاطبین نشریات عمومی تجدید انتشار شوند و یا دست­مایه موضوعاتی جدید می­شوند که تا حدی کم و بیش این کار در حال حاضر انجام می­شود.

از سوی دیگر نویسندگان برنامه­­های رادوئی و تلیزیونی با در نظر گرفتن عنصر بیمه در متون خود به صورت مستقیم یا غیر مستقیم به کمک رسانه­های نوشتاری می­آیند. همچنین میزگردها، مصاحبه­ها و سایر برنامه­های مشابه نیروی مضاعفی به رسانه­های نوشتاری می­دهند.

روند رو به رشد و بسیار سریع اینترنت و به وجود آمدن پایگاه­های اینترنتی و وبلاگ­ها به عنوان مؤلفه­ای جدید به کمک رسانه­ای نوشتاری آمده است. در طی سالیان اخیر شاهد ایجاد وب سایت برای شرکت­های بیمه بوده­ایم که مخاطبین خاص خود را دارند. همچنین طیفی از وبلاگ­نویسان نیز به صورت تخصصی در حوزۀ بیمه فعالیت می­کنند و با طرح مسائل تخصصی به توسعه فرهنگ بیمه در محیط مجازی کمک شایان توجهی کرده­اند. ویژگی­های محیط مجازی در برداشتن محدودیت مکانی و زمانی و سرعت در انتقال داده­ها به وب­سایت­ها و وبلاگ­ها نیز منتقل شده است و حتی دسترسی به وب سایر مراکز بازرگانی، تحقیقاتی و علمی تخصصی بیمه­ای در سایر نقاط دنیا را هم فراهم کرده است.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/09/20ساعت 7:51  توسط بهمن کبیری پرویزی  | 

نامش را نمیگوید. نشانش را نمیدانی. ردی از خود بر جای نمیگذارد. اما مینویسد:«بهتر نیست که به جای بازی با واژه ها و به شهادت گرفتن جریانها و تفکراتی که هریک دوران اوج خود را سپری نموده و حاصل آن هماره تنها منازعات و مجادلات گاها مفیدی بوده است که گرچه به پویایی ذهن بشری و آشکارسازی برخی حقایق کمک نموده ولی هیچگاه هیچ یک از آنها اعم از فاشیسم، فمینیسم، کمونیسم، نازیسم و هزار و یک ایسم و ایدئولوژی دیگر، نسخه شفا بخش بشریت در طول زمان نبوده اند، واقعیات زندگی را ساده و حقیقی تر ببینیم! نمیدانم گذراندن خدمت سربازی برای آقایان سمبل نوعی فاشیسم است یا درک صحیح و منصفانه خانمها نوعی فمینیسم؟! آنچه هست تنها تفاوتی است برخاسته از نوع آفرینش الهی و پرورش انسانی. تفاوت به معنی برتری هیچ یک بر دیگری نیست، تفاوت تنها تفاوت است و بس!»

این را به فمینیستهائی بگوئیم که حنجره میدرند که  دهان شوهر در زمان برگشت به منزل بوی سگ مرده میدهد. به کسانی بگوئیم که میگویند شوهرم از ژس خرج منزل بر نمی آید چون سرباز است. به قول ظریفی توبیجا کردی زن سرباز شدی که حالا او را نزد اغیار ضایع کنی. چرا هر وقت صحبت از حق مرد میکنیم میگویند نعره های مستانه را توجیح میکنند؟ِ

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/09/18ساعت 19:35  توسط بهمن کبیری پرویزی  | 

یکشنبه ۱۸/۰۹/۸۶ نمایشگاه تخصصی کتب بیمه ای در محل موسسه آموزش عالی اکو برگزار می گردد.

علاقمندان می توانند از ساعت ۸ صبح الی ۵ بعد از ظهر به آدرس خیابان طالقانی - نبش بهار- موسسه آموزش عالی اکو مراجعه نمایند.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 1386/09/17ساعت 19:51  توسط بهمن کبیری پرویزی  | 

برای انسانهای بزرگ بن بست وجود ندارد. چون بر این باورند که: یا راهی خواهم یافت یا راهی خواهم ساخت.
+ نوشته شده در  شنبه 1386/09/17ساعت 16:49  توسط بهمن کبیری پرویزی  | 

با عرض سلام و خسته نباشید خدمت شما اعضای محترم سایت ایران اهدا،

باید به اطلاع رسانده و سپاس گوییم که تعداد افرادی که تا به امروز تقاضای فرم اهدای عضو کرده و در این راه خیر و خداپسندانه قدم نهاده اند از مرز صد هزار نفر نیز گذشت و این را مدیون دست های گرم شما هستیم که به یاری بر ترویج این فرهنگ در میان هم وطنان پیش قدم بوده اید.

و هم چنین از شما دعوت می شود در نمایشگاه آثار برگزیده جشن نفس که در تاریخ 17 الی 24 آذر ماه 1386 در فرهنگسرای هنر ( ارسباران ) برگزار می گردد حضور به هم رسانید.

ضمنا در زمان مذکور واحد فراهم آوری در آن مکان حضور داشته و پاسخ گوی شما شهروندان محترم خواهند بود .

همچنین شما می توانید به صورت حضوری فرم اهدای عضو را نیز تکمیل کنید.

نشانی : تهران - خیابان جلفا - فرهنگسرای هنر (ارسباران)

 

امید است چون پیش، با حضور صمیمانه خویش نور امیدی باشید بر روشنایی مسیر سبزمان

  

 با تشکر

واحد فراهم آوری اعضای پیوندی بیمارستان مسیح دانشوری


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 1386/09/17ساعت 16:44  توسط بهمن کبیری پرویزی  | 

يكي از روزهای سال اول دبيرستان بود. من از مدرسه به خانه بر می­گشتم كه يكی از بچه­های كلاس را ديدم. اسمش محسن بود و انگار همۀ كتابهايش را با خود به خانه می­برد.

با خودم گفتم: «كی اين همه كتاب رو آخر هفته به خانه می­بره. حتماً اين پسر خيلی بی­حالی است!»


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 1386/09/16ساعت 15:4  توسط بهمن کبیری پرویزی  | 

مردم دو چهره دارند: یک چهره زمانی که ما با آنها کار داریم و یک چهره زمانی که آنها با ما کار دارند.
+ نوشته شده در  جمعه 1386/09/16ساعت 14:43  توسط بهمن کبیری پرویزی  | 

چتر قرمز مال من بود اما او زود تر از من آن را بر می داشت.آن روز صبح هم که باران به شدت می بارید زودتر از من برخواست و دوباره آن را برداشت.از شدت عصبانیت تا سر خیابان دنبالش رفتم چترش را به او دادم و چترم را پس گرفتم.وقتی چتر را باز کردم دلم شکست.او هر روز چتر سوراخ مرا با خود می برد و چترش را برای من می گذاشت.

+ نوشته شده در  شنبه 1386/09/10ساعت 21:1  توسط بهمن کبیری پرویزی  | 

مؤلف و مترجم: بهمن کبیری پرویزی

عضو عادی مؤسسۀ بیمۀ چارتر لندن

مقدمه

«زمانی که فن­آوری اطلاعات برای نخستین بار در بیمه کاربرد پیدا کرد برای هر کدام از وظایف اصلی بیمه­ای نظام­های متفاوتی وجود داشت. پیدایش نرم­افزارهای بانک اطلاعاتی و رشد در پردازش و ظرفیت ذخیره­سازی رایانه­ها بدین معنا بوده است که بسیاری از شرکت­های بیمه از نظام­های یکپارچه استفاده می­کنند به گونه­ای که در این نظام­ها داده­ها بین حوزه­های مختلف سازمان به اشتراک گذاشته می­شوند و تکرار نمی­شوند. فن­آوری اطلاعات باید کاربرد مناسبی برای پشتیبانی از تمام عملیات بازرگانی علاوه بر تأمین زیرساخت­های زیربنائی فن­آوری اطلاعات پشتیبانی کند. پیشرفت­های حاصله در فن­آوری اطلاعات و رشد در سازگاری مشتری با فنون جدید رایانه­ای و ارتباطات به شرکت­های بیمه این امکان را فراهم کرده است که کانال­های توزیع جایگزین برای مشتریان خود فراهم کنند. برای مدیریت صحیح کانال­های توزیع به سیاست راهبردی صحیحی نیاز داریم. کانال­های توزیع شامل ساز و کار­های سنتی نمابر، مراکز تماس، نیروی فروش سیار، تلفن همراه، کیوسک­های عمومی، تلویزیون دیجیتال، دفاتر خدمات دولت الکترونیک، دستگاه خودکار گویا (ATM) و اینترنت است. ارزش بعضی از این کانال­های توزیع با حرکت بیمه­گران در بعضی موارد به سمت دیگر نواحی خدمات مالی بیشتر شده است.»[1]

در این مقاله تلاش شده است وضعیت موجود کانال­های توزیع در شرکت­های بیمه بررسی شوند و سپس با توجه به گسترش فن­آوری ICT به تحلیل، بررسی و معرفی کانال­های توزیع جدید و  راهکارهای عملی برای توسعۀ بازار بیمۀ عمر  ارائه شوند. بسیاری از کانال­های توزیع ممکن است در دیگر رشته­های بیمه نیز کاربرد داشته باشند ولی بررسی دیگر رشته­های بیمه از حوزۀ بررسی این پژوهش خارج است. در این پژوهش تجربۀ کشورهای دیگر مانند هند  نیز بررسی شده­اند. این تجربیات قابلیت محلی­سازی و استفاده در ایران را به صورت بالقوه دارند.  کانال­های معرفی شده دارای ویژگی­هائی هستند که با حفظ بازار موجود، با افزایش فرصت­های تهیۀ پوشش بیمه توسط بیمه­گذار، کاهش زمان صدور بیمه­نامه با رفع موانع بوروکراتیک و افزایش دانش فنی کادر فروش با استفاده از فن­آوری ICT بازارهای جدیدی برای برای شرکت­های بیمه به ارمغان می­آورند. استفاده از فن­آوری ICT امکان ارائۀ محصولات را در بازۀ زمانی شبانه روز  فراهم می­کند، هزینه­های صدور بیمه­نامه را کاهش می­دهد و فواصل مکانی را از بین می­برد. در این پژوهش به عوامل روانی و مشوق نیروی انسانی شاغل در کانال­های فروش پرداخته نشده است ولی مؤلف در کاری جداگانه نسبت به معرفی چند نمونه از مشوق­های اعطائی به نمایندگان توسط  شرکت­های معتبر منطقه دست یافته و این مشوق­ها را معرفی کرده است.

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 1386/09/10ساعت 7:24  توسط بهمن کبیری پرویزی  | 

طنز وارداتی:

دوشنبه اول مهر:امروز روز اولی است كه من دانشجو شده­ام. شمارۀ كلاس را از روی برد پيدا كردم. توی كلاس هيچ كس نبود، فقط يك پسر نشسته بود. وقتی پرسيدم: «كلاس ادبيات اينجاست؟» خنديد و گفت:«بله، اما تشكيل نمی­شه(!)» و دوباره در مقابل تعجبم گفت كه يكی دو هفتۀ اول كه كلاس­ها تشكيل نمی شود و خنديد.

با اين كه از خنديدنش لجم گرفت، اما فكر كنم او از من خوشش آمده باشد؛ چون پرسيد كه ترم يكي هستيد يا نه. گمانم می­خواست سر صحبت را باز كند و بيايد خواستگاری؛ اما شرط اول من برای ازدواج اين است كه شوهرم زياد نخندد!

دو هفته بعد، سه شنبه:امروز دوباره به دانشگاه رفتم. همان پسر را ديدم از دور به من سلام كرد، من هم جوابش را ندادم. شايد دوباره می­خواست از من خواستگاری كند. وارد كلاس كه شدم استاد گفت: «دو هفته از كلاس ها گذشته، شما تا حالا كجا بوديد؟» يكی از پسرهای كلاس گفت: «لابد ايشان خواب بودن.» من هم اخم كردم. اگر از من خواستگاری كند، هيچ وقت جوابش را نمی­دهم چون شرط اول من برای ازدواج اين است كه شوهرم زياد طعنه نزند!

چهارشنبه:امروز صبح قبل از اينكه به دانشگاه بروم از اصغر آقا بقال سر كوچه كيك و سانديس گرفتم او هم از من پرسيد كه دانشگاه چه طور است؟ اما من زياد جوابش را ندادم. به نظرم می­خواست از من خواستگاری كند، اما رويش نشد. اگر چه خواستگاری هم می­كرد، من قبول نمی­كردم؛ آخر شرط اول من برای ازدواج اين است كه تحصيلات شوهرم اندازۀ خودم باشد!

جمعه:امروز من خانه تنها بودم. تلفن چند بار زنگ زد. گوشی را كه برداشتم، پسری گفت: «خانم ميشه مزاحمتون بشم؟» من هم كه فهميدم منظورش چيست اول از سن و درس و كارش پرسيدم و بعد گفتم كه قصد ازدواج دارم، اما نمی­دانم چی شد يخ كرد و گفت نه و تلفن را قطع كرد. گمانم باورش نمی­شد كه قصد ازدواج داشته باشم. شرط اول من برای ازدواج اين است كه شوهرم خجالتی نباشد!

سه هفته بعد شنبه:امروز سرم درد می­كرد دانشگاه نرفتم. اصغر آقا بقال هم تمام مدت جلوی مغازه­اش نشسته بود، گمانم منتظر من بود. از پنجره ديدمش. اين دفعه كه به مغازه­اش بروم می­گويم كه قصد ازدواج ندارم تا جوان بيچاره از بلاتكليفی دربيايد، چون شرط اول من برای ازدواج اين است كه شوهرم گير نباشد!

سه شنبه:امروز دوباره همان پسره زنگ زد؛ گفت كه حالا نبايد به فكر ازدواج باشم. گفت كه می­خواهد با من دوست شود. من هم گفتم تا وقتی كه او نخواهد ازدواج كند ديگر جواب تلفنش را نمی­دهم، بعد هم گوشی را گذاشتم. فكر كنم داشت امتحانم می‌كرد، ولي شرط اول من برای ازدواج اين است كه شوهرم به من اعتماد داشته باشد!

چهارشنبه:امروز يكی از پسرهای سال بالايی كه ديرش شده بود به من تنه زد؛ بعد هم عذرخواهی كرد، من هم بخشيدمش. به نظرم می‌خواست از من خواستگاری كند، چون فهميد من چه همسر مهربان و با گذشتی برايش می‌شوم؛ اما من قبول نمی‌كنم. شرط اول من برای ازدواج اين است كه شوهرم حواسش جمع باشد و به كسی تنه نزند!

جمعه: امروز تمام مدت خوابيده بودم؛ حتي به تلفن هم جواب ندادم، آخر بايد سرحرفم بايستم. گفته بودم كه تا قصد ازدواج نداشته باشد جواب تلفنش را نمی­دهم. شرط اول من براي ازدواج اين است كه شوهرم مسئوليت پذير باشد!

دوشنبه:امروز از اصغرآقا بقال 2 تا كيك و سانديس گرفتم. وقتی گفتم دو تا، بلند پرسيد چند تا؟ من هم گفتم دو تا. اخم هايش كه تو هم رفت فهميد كه غيرتی است. حالا مطمئنم كه او نمی­تواند شوهر من باشد. چون شرط اول من برای ازدواج اين است كه شوهرم غيرتی نباشد، چون اين كارها قديمی شده!

پنچ شنبه: امروز دوباره همان پسره تلفن زد و گفت قصد ازدواج ندارد، من هم تلفن را قطع كردم. با او هم ازدواج نمی­كنم؛ چون شرط اول من برای ازدواج اين است كه شوهرم هی مرا امتحان نكند!

دوشنبه: امروز روز بدی بود. همان پسر سال بالايی شيريني ازدواجش را پخش كرد. خيلی ناراحت شدم گريه هم كردم ولی حتی اگر به پايم هم بيفتد ديگر با او ازدواج نمی­كنم. شرط اول من برای ازدواج اين است كه شوهرم وفادار باشد!

شنبه: امروز يك پسر بچه توی مغازۀ اصغرآقا بقال بود. اول خيال كردم خواهرزاده­اش است، اما بچه­هه هی بابا بابا می گفت. دوزاريم افتاد كه اصغرآقا زن و بچه دارد. خوب شد با او ازدواج نكردم. آخر شرط اول من برای ازدواج اين است كه شوهرم زن ديگری نداشته باشد!

يكشنبه: امروز همان پسری كه روز اول ديدمش اومد طرفم. می­دانستم كه دير يا زود از من خواستگاری می­كند. كمی كه من و من كرد، خواست كه از طرف او از دوستم «ساناز» خواستگاری كنم و اجازه بگيرم كه كمی با او حرف بزند. من هم قبول نكردم. شرط اول من برای ازدواج اين است كه شوهرم چشم پاك باشد!

ترم آخر : امروز هيچ كس از من خواستگاری نكرد. من می­دانم می­ترشم و آخر سر هم مجبور می­شم زن اكبرآقا مكانيك بشوم...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/09/07ساعت 7:23  توسط بهمن کبیری پرویزی  | 

روز پنج­شنبۀ گذشته مهمان انجمن صنفی روزنامه­نگاران بودم. خبر را یک همکلاسی قدیم به من داد و از طرف من ثبت نام کرد. کارگاه برابری جنسی به میزبانی این انجمن و از طرف UNDP برگزار می­شد. صحبت­های زیادی در انجمن مطرح شد. در کارگاه شرکت کردم. بسیار آموزنده بود زیرا با دیدگاه­هائی آشنا شدم که آن را «فاشیستی فیمینیستی» می­نامم. به نظر می­رسد «بزرگوارانی» از آن سوی پشت بام پائین افتاده باشند. اگر بنا بر برابری جنسی از نوعی که آنان می­گویند باشد، ای کاش تدابیری اندیشیده شود که این عزیزان به خدمت مقدس زیر پرچم احضار شوند. در این صورت شاید بخشی از برابری جنسی مورد «بزرگواران» آوانگارد تأمین شود. زمانی که آقایان محترم موظف به انجام پیش­فنگ و دوشفنگ هستند، فیمینیست­های آوانگارد حقشان خورده می­شود و ظلمی بزرگ در حقشان روا می­شود. قضیه جائی حادتر می­شود که این «بزرگواران» علیرغم تحصیلات دانشگاهی قبول می­کنند با حقوقی کمتر از حد متعارف کار کنند. در این صورت بازار کار را برای آقایانی که تازه خدمت مقدس را به اتمام رسانده­اند خراب می­کنند و سهم آقایان از بازار کار کمتر و کمتر می­شود. فکر می­کنید کار به اینجا ختم می­شود؟ اشتباه می­کنید. آقایان بیچاره در اینجا متهم به بیکارگی، تنبلی و تن­پروری می­شوند. برابری جنسی یعنی این که «بزرگواران» «فاشیست فیمینیست» در صورت وجود شغل آن را با حقوق و مزایای برابر با آقایان بپذیرند. در این صورت هیچ مردی بیکار نخواهد ماند. «بزرگواران» برابری جنسی را فقط در محیط خانه و محیط کار و به صورت یک طرفه می­بینند ولی نمی­دانند که بر سر شاخه نشسته­اند و بن می­برند. به پاس این تغییر فاحش در واقعیت­ها توسط این «بزرگواران» سرفصل مردانه را به آنان و تمام مردان تاریخ تقدیم می­کنم.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/09/06ساعت 18:28  توسط بهمن کبیری پرویزی  | 

یک ادعای باور نکردنی درباره صدام حسین رهبر عجیب و غریب عراق: یکی از معشوقه های هیتلر در تاریخ 20 آوریل 1937 صدام را به دنیا آورد! مخبران نازی با گسیل به بیمارستان، صدام را به تکریت بردند.

این ادعاها در کتابی با عنوان "فرزند رایش" نوشته De Sales که دو روز قبل در امریکا روانه بازار کتاب شد مطرح شده است.

این ادعا حتی تئوریسینهای خبره را نیز در شوک فروبرد! در کتابی که دو روز قبل در آمریکا روانه بازار شد ادعا می شود صدام فرزند نامشروع هیتلر است. طبق ادعای کتاب "J.P De Sales" با عنوان "فرزند رایش" در سال 1936 یکی از معشوقه های جوان هیتلر حامله شد. از این ماجرا حتی هیتلر نیز بی خبر بود، سرویس مخفی آلمان از بیم آنکه این نوزاد برای فوهرر دردسرساز شود دختر جوان را برای زایمان به بیروت منتقل کرد.

در همان زمان، مأمور سرویس اطلاعاتی آلمان، "رینهارد هوفمان" در بغداد در حال مذاکره با یک جوان عرب به نام "خیرالله تولفا" بود. هوفمان با پرداخت مبلغ قابل توجهی پول به تولفا، از او می خواهد نوزادی را که در آوریل متولد خواهد شد به یک خانواده مطمئن و مناسب بسپارد.

توفلا نیز برای نگهداری از کودک، خواهرش صبحا را که وی نیز در آوریل بچه دار می شد پیشنهاد داد.

معشوقه هیتلر، صدام را در 20 آوریل 1937 به دنیا آورد. هفت روز بعد، هنگامی که صبحا را درد زایمان گرفته بود، مأموران مخفی نازی وارد بیمارستان بیروت شدند و به زور، نوزاد (صدام) را از آغوش مادرش جدا کردند. در همان شب، مأموران طفل را مخفیانه به تکریت برده و در زاغه ی خانواده فقیر توفلا گذاشتند. در همان اثنا، خیرالله در حال برنامه ریزی بود که کسی متوجه نشود خواهرش فرزند زن دیگری را به عنوان فرزند خود می خواند.

در ایبن بین یک اتفاق عجیب افتاد؛ فرزند صبحا مرده به دنیا آمد و صبحا نیز بخاطر خونریزی شدید بیهوش شده بود. خیرالله از این فرصت استفاده کرد و فرزند هیتلر را به جای فرزند خواهرش گذاشت. نوزاد مرده را هم مأموران مخفی آلمانی از میان بردند.

صدام هنگامی که بزرگ شد مدعی شد که نام پدرش حسین الماجد است و پدرش قبل از تولدش، آنها را ترک کرده است.

دایی صدام، خیرالله که سمپات نازی ها بود و دیدگاهی افراطی درباره ملیت عرب داشت در سال 1941 به نیروهای "راشد علی" که علیه انگلیسی ها قیام کرده بودند پیوست و به همین دلیل مدت 6 سال را در زندان گذراند. وی به عنوان رئیس دولت صدام و همچنین مدتی نیز به عنوان شهردار بغداد ایفای نقش کرده بود.

کتابی مناقشه برانگیز

در کتاب " فرزند رایش" ادعا می شود که دو دیکتاتور تاریخ، صدام و هیتلر با هم ارتباط خونی دارند و صدام فرزند نامشروع هیتلر و معشوقه اش است. در این کتاب ادعا می شود مأموران مخفی نازی از تمام این جریانات اطلاع دارند.

آلمان نازی ارتباط گرمی با رهبران عراق داشت. آدولف هیتلر در سال 1932 به پادشاه عراق یک مرسدس LK500 هدیه کرده بود.

این هم برخی از دلایلی که احتمال بالا را تقویت می کند:

1- صدام بارها گفته بود که پدرش را نمی شناسد

2- وی به عنوان یک فرزند بی پدر توسط دائی اش بزرگ شده بود. ارتباط دایی وی با نازی ها مدتها قبل اثبات شده بود

3- صدام و هیتلر به لحاظ ظاهری بسیار شبیه هم هستند

4- چگونه یک فرزند یتیم در خاورمیانه می تواند بدون کمک از کشورهای قوی ای مثل آلمان به یک دیکتاتور تبدیل شود؟

5- صدام حسین در تمام طول عمر خود از سوی آژانس های آلمانی محافظت می شد. هنگام تحریم عراق از سوی سازمان ملل، شرکت های آلمانی در عراق فعال بودند.

6- مهندس آلمانی "کارل برند اسر" Karl Bernd Esser پناهگاه صدام را ساخته بود. پدر بزرگ این شخص همان کسی بود که پناهگاه هیتلر را ساخته بود!

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/09/05ساعت 19:1  توسط بهمن کبیری پرویزی  | 

پدری به پسرش می­گوید: «پسرم هیچ می­دانی ناپلئون وقتی به سن تو بود، شاگرد اول کلاسش بود؟» پسر به پدر جواب داد: «پدر جان هیچ می­دانی که ناپلئون وقتی به سن تو بود، امپراتور بود؟»

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/09/04ساعت 1:17  توسط بهمن کبیری پرویزی  | 

به مناسبت بیست و پنجم آذر سالروز درگذشت مرحوم آقای اسدالله نبیلی:

 

مهلت مقرر برای حذف و اضافه در شرف اتمام بود. با عجله تمام کارهای مربوط به حذف و اضافه را انجام دادم. یکی از درسهایم که تازه به فهرست درسهایم اضافه شده بود، درست همان ساعت شروع شده بود. حس غریبی داشتم که هیچ وقت سابقه نداشت. به سمت کلاس رفتم. به در ورودی کلاس که رسیدم استاد را دیدم. موی سپیدش حاکی از گذشت سالیان عمر بود. چهره­اش بسیار جدی می­نمود. قامتش بر اثر گذشت زمان کمی خمیده می­نمود. جلوی در ایستادم و منتظر اجازۀ ورود شدم. مرا دید و با دست اشاره کرد که بنشینم. حسب عادت به انتهای کلاس رفتم و نشستم. وقتی به سر کلاس رفتم متوجه نشدم استاد این کلاس چه جایگاهی دارد. هر چه می­گذشت و به پایان ترم نزدیکتر می­شدم مجذوب فروتنی، تواضع و در عین حال جدیت او می­شدم.

 

سه سال گذشت. نخستین مراسم دانش­آموختگی دانش­آموختگان دانشگاه برگزار شد. در میانۀ مراسم او را در صدر جایگاه دیدم. شاگردانش تصمیم به تشکر از او گرفته بودند. هر کدام از شاگردانش در شرکتهای معتبر به مقامی دست پیدا کرده بودند. او به راستی در آن مراسم چهره­ای ماندگار شد. صفا و سادگی روحش را زمانی دیدم که در مقام تشکر از شاگردانش گفـت: «وقتی به بچه می­گوئی بابا را چقدر دوست داری دستهایش را به دو طرف باز می­کند و می­گوید:«اینقدر». من در جواب این همه محبت شما فقط می­توانم بگویم اینقدر متشکرم و دوستان دارم.» و با گفتن این جملات دستهایش را باز کرد تا عمق سپاس خود را که از صفای وجودش سرچشمه گرفته بود به شاگردانی نشان دهد که روزگاری بر نیمکت شاگردیش تلمذ کرده بودند.

 

باری دیگر دو سال گذشت و این بار در همان سالن مراسم یادبود او برگزار می­شد. آری، او شاگردانش را ترک کرده بود و به سرای باقی شتافته بود. و من باری دیگر بر همان صندلی که دو سال پیش تکیه زده بودم، نشسته بودم ولی به جای خود استاد عکس او را در داخل یک قاب بی­روح قرار داده بودند و روبان سیاه روی قاب حاکی از آن بود که استاد دیگر در سر کلاس درس حاضر نمی­شود.

 

از روز حذف و اضافه ده سال گذشته است اما خاطرۀ آن روز چنان در ذهنم پر رنگ است که گوئی همین دیروز بود سر کلاس درس حاضر شدم. پس از آن سر کلاس درس اساتید زیادی حضور داشتم اما هنوز عناصر سیزده­گانۀ مکاتبات بازرگانی را به خوبی به یاد دارم.

 

تجربۀ او در تدریس در پایان عمر از سالیان عمر من در حال حاضر بیشتر بود. یادش گرامی باد.

 

+ نوشته شده در  جمعه 1386/09/02ساعت 19:55  توسط بهمن کبیری پرویزی  | 

شبی یک وکیل و یک پزشک در یک مهمانی دوستانه در حال گفتگو به یکدیگر بودند اما صحبت آنان به دفعات توسط دیگر مهمانان به دفعات قطع می­شد. دیگر مهمانان با تشریح شرایط پزشکی خود از پزشک نظر می­خواستند.

پس از یک ساعت که پزشک بسیار خسته شده بود و عصبی به نظر می­رسید رو به وکیل کرد و پرسید: «زمانی که در دفتر کار خود نیستید چه می­کنید تا دیگران را از پرسیدن پرسشهای حقوقی باز دارید؟»

وکیل پاسخ داد: «من پاسخ آنها را می­دهم و سپس برایشان صورتحساب می­فرستم.»

پزشک غافلگیر شد ولی نظرش جلب شد و تصمیم گرفت برای یک بار هم که شده این روش را بیازماید.

روز بعد پزشک که در درون خود کمی احساس گناه می­کرد نخستین صورتحساب را تنظیم کرد. زمانی که برای ارسال صورتحساب به دفتر پستی مراجعه کرد که صورتحساب را ارسال نماید با یک صورتحساب از طرف وکیل روبرو شد که مقدار حق­المشاوره شب مهمانی را برایش فرستاده بود.

با تشکر از آقای خسرو رشید که این متن زیبا را برایم فرستادند و من آن را ترجمه کردم و در وبلاگم قرار دادم. نظر به این که احتمال دارد این دوست طنز پرداز من برای من صورتحساب بفرستند، من نیز مبلغ نام ایشان را در وبلاگ خود درج کردم تا برایشان تبلیغ کرده باشم تا در زمان حساب و کتاب، حسابمان مشخص باشد.
+ نوشته شده در  جمعه 1386/09/02ساعت 19:49  توسط بهمن کبیری پرویزی  | 

در سرمای صبح­گاهی به سمت پارکینگ سرپوشیده می­رفت. چشمانش به خاطر کار زیاد با رایانه قرمز شده بود. صبح زود از خواب بیدار شده بود تا بتواند کار را به موقع حاضر کند. خوشبختانه کار به موقع حاضر شده بود و حالا خیالش راحت شده بود. او خوشحال بود و با خود فکر می­کرد ارزش داشت که از خوابش بزند ولی کار به موقع حاضر شود.

از سرمای هوا کاسته شد. تازه در این زمان بود که متوجه شد وارد پارکینگ سرپوشیده شده است.  آنقدر در افکار خود غرق شده بود که اصلاً متوجه نشد مسافت در آپارتمان تا پارکینگ را چگونه طی کرده است. هنوز باید مسافتی طولانی می­رفت تا به پارکینگ برسد. پاسخ سلام نگهبان را به گرمی داد و به آرامی و با تأنی به سمت انتهای پارکینگ رفت.

بعد از چند دقیقة کوتاه به نزدیکی انتهای پارکینگ رسید. ماشینش را ندید. با خود فکر کرد شاید ماشین را در پارکینگ روباز گذاشته است. بدون این که به انتهای پارکینگ نگاهی بیندازد به سمت درب جنوبی پارکینگ رفت و از همانجا خارج شد.

دوباره نسیم باد سرد صبحگاهی را روی صورت خود احساس کرد. به پارکینگ روباز که رسید دگمة سوئیچ­مخفی را فشار داد. کار نمی­کرد! دوباره فشار داد. کار نمی­کرد! یعنی دزدگیر خراب شده بود؟

غرولندی کرد: «یعنی چه؟»

با چشم به دنبال ماشینش گشت. یک پراید نقره­ای دید. نفس راحتی کشید و به سمت پراید رفت. نزدیک پراید که رسید خشکش زد. این ماشین او نبود. با چشم به دنبال ماشینش گشت. حتی یک ماشین مشابه ندید.

خوب فکر کرد. دیروز بعد از انجام دادن آخرین کار خود ماشین را در پارکینگ سرپوشیده پارک کرده بود. نشانه­اش هم این بود که برگ کارت­پارک را در سطل زبالة پارکینگ سرپوشیده انداخته بود. با حالت عصبی و به تندی به سمت پارکینگ سرپوشیده حرکت کرد. حالا دیگر خواب از سرش پریده بود. به در پارکینگ سرپوشیده که رسید با حالتی نگران به نگهبان گفت:

_ «مثل این که ماشین من سر جایش نیست.»

_ «من صبح ساعت شش و نیم دیدم بود.»

هر دو با نگرانی به سمت انتهای پارکینگ حرکت کردند. به انتهای پارکینگ که رسیدند هر دو مات و مبهوت ایستادند. ماشین سر جایش بود ولی ماشین بغلی به گونه­ای پارک شده بود که ماشین او پشت ماشین بغلی از نظر پنهان شده بود.

+ نوشته شده در  جمعه 1386/09/02ساعت 19:45  توسط بهمن کبیری پرویزی  | 

جلسۀ نقد و بررسی فیلم سقوط پس از نمایش فیلم روز چهارشنبه 7/9/1386 در سالن سیتمای کوچک حوزۀ هنری برگزار میشود.

فیلم سقوط سرگذشت روزهای آخر رایش سوم را به تصویر میکشد. عمر رایشی که بنا بود هزار سال عمر کند  به ربع قرن نیز نرسید. این فیلم بیانگر شرح حال ملتی است که شاهد سقوط خود است. این فیلم در ساعت چهار بعد از ظهر روز چهارشنبه هفتم آذر ماه رأس به نمایش درخواهد آمد و سپس جلسۀ نقد و بررسی فیلم برگزار خواهد شد. از علاقه مندان دعوت به عمل می آید در این جلسه شرکت فرمایند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/09/01ساعت 7:25  توسط بهمن کبیری پرویزی  |