تبليغاتX
رکن پنجم دموکراسی
قلم سلاح نویسنده نیست، سلاح قلم سرباز است.
+ نوشته شده در  جمعه 1387/01/30ساعت 17:51  توسط بهمن کبیری پرویزی  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/01/29ساعت 21:51  توسط بهمن کبیری پرویزی  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/01/29ساعت 21:34  توسط بهمن کبیری پرویزی  | 

بهار در بهار 3
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/01/22ساعت 0:1  توسط بهمن کبیری پرویزی  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/01/19ساعت 7:24  توسط بهمن کبیری پرویزی  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/01/19ساعت 7:20  توسط بهمن کبیری پرویزی  | 

موهانداس کرامچند گاندی
+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/01/19ساعت 6:31  توسط بهمن کبیری پرویزی  | 

آدلف هیتلر
+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/01/19ساعت 6:28  توسط بهمن کبیری پرویزی  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/01/19ساعت 6:25  توسط بهمن کبیری پرویزی  | 

چرنوبیل
+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/01/19ساعت 6:22  توسط بهمن کبیری پرویزی  | 

نخستین پیاده روی انسان در ماه
+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/01/18ساعت 11:57  توسط بهمن کبیری پرویزی  | 

نخستین بمب اتمی
+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/01/18ساعت 11:52  توسط بهمن کبیری پرویزی  | 

Empire State 1931
+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/01/18ساعت 11:50  توسط بهمن کبیری پرویزی  | 

بهار در بهار  2
+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/01/18ساعت 6:22  توسط بهمن کبیری پرویزی  | 

بهار در بهار
+ نوشته شده در  جمعه 1387/01/16ساعت 22:16  توسط بهمن کبیری پرویزی  | 

فردایت امروز در دست توست
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/01/15ساعت 18:25  توسط بهمن کبیری پرویزی  | 

پل
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/01/15ساعت 18:21  توسط بهمن کبیری پرویزی  | 

همه مداد رنگی ها مشغول بودند...به جز مداد سفيد...هيچ كسی به او كار نمی داد...همه می گفتند:{تو به هيچ دردي نمی خوری}...يك شب كه مداد رنگی ها...توی سياهی كاغذ گم شده بودند...مداد سفيد تا صبح كار كرد...ماه كشيد...مهتاب كشيد...و آنقدر ستاره كشيد كه كوچك وكوچك و كوچك تر شد...صبح توی جعبه مداد رنگی...جای خالی او...با هيچ رنگی پر نشد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/01/14ساعت 22:38  توسط بهمن کبیری پرویزی  | 

تا حالا مردم را اینطور ندیده بودم. ماشین­ها بین خطوط پشت خط عابر پیاده منتظر ایستاده بودند تا چراغ سبز شود. هیچکس حتی بوق هم نمی­زد. همۀ ماشین­ها با فاصلۀ یکنواخت بین خطوط قرار داشتند. عابرین پیاده به آرامی از روی خطوط عابر پیاده رد می­شدند. جوانی دست زن سالمندی را گرفته بود و او را در عبور از عرض خیابان همراهی می­کرد. دو ماشین با هم تصادف کردند. رانندگان پیاده شدند و نگاهی به خسارت وارده کردند. بعد نگاهی به هم کردند و پس از روبوسی و گفتن سرسلامتی به یکدیگر با فرستادن یک صلوات بلند سوار خودروی خود شدند و رفتند. جوانی یک آشغال را از روی زمین برداشت و داخل سطل آشغال انداخت. او سیگار نمی­کشید. میوه­فروشی محل پرتغال را کیلوئی ده تومان قیمت زده بود. نفس عمیقی کشیدم. هوا دود نداشت و آلوده نبود. احساس کردم یکی نامم را صدا می­کند. ناگهان از خواب پریدم. چراغ را روشن کردم. تقویم رومیزی را ورق زدم. سیزدهم فروردین بود. بالا رفتیم ماست بود، پائین رفیتم دوغ بود، قصۀ ما دروغ بود.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/01/13ساعت 15:10  توسط بهمن کبیری پرویزی  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/01/11ساعت 9:34  توسط بهمن کبیری پرویزی  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/01/11ساعت 9:31  توسط بهمن کبیری پرویزی  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/01/11ساعت 9:28  توسط بهمن کبیری پرویزی  |