|
قلم سلاح نویسنده نیست، سلاح قلم سرباز است.
|
















همه مداد رنگی ها مشغول بودند...به جز مداد سفيد...هيچ كسی به او كار نمی داد...همه می گفتند:{تو به هيچ دردي نمی خوری}...يك شب كه مداد رنگی ها...توی سياهی كاغذ گم شده بودند...مداد سفيد تا صبح كار كرد...ماه كشيد...مهتاب كشيد...و آنقدر ستاره كشيد كه كوچك وكوچك و كوچك تر شد...صبح توی جعبه مداد رنگی...جای خالی او...با هيچ رنگی پر نشد.
تا حالا مردم را اینطور ندیده بودم. ماشینها بین خطوط پشت خط عابر پیاده منتظر ایستاده بودند تا چراغ سبز شود. هیچکس حتی بوق هم نمیزد. همۀ ماشینها با فاصلۀ یکنواخت بین خطوط قرار داشتند. عابرین پیاده به آرامی از روی خطوط عابر پیاده رد میشدند. جوانی دست زن سالمندی را گرفته بود و او را در عبور از عرض خیابان همراهی میکرد. دو ماشین با هم تصادف کردند. رانندگان پیاده شدند و نگاهی به خسارت وارده کردند. بعد نگاهی به هم کردند و پس از روبوسی و گفتن سرسلامتی به یکدیگر با فرستادن یک صلوات بلند سوار خودروی خود شدند و رفتند. جوانی یک آشغال را از روی زمین برداشت و داخل سطل آشغال انداخت. او سیگار نمیکشید. میوهفروشی محل پرتغال را کیلوئی ده تومان قیمت زده بود. نفس عمیقی کشیدم. هوا دود نداشت و آلوده نبود. احساس کردم یکی نامم را صدا میکند. ناگهان از خواب پریدم. چراغ را روشن کردم. تقویم رومیزی را ورق زدم. سیزدهم فروردین بود. بالا رفتیم ماست بود، پائین رفیتم دوغ بود، قصۀ ما دروغ بود.


