|
قلم سلاح نویسنده نیست، سلاح قلم سرباز است.
|
شما به یک مسابقه دعوت شدید. نام این مسابقه، مسابقۀ دوستی است. نحوۀ برگزاری مسابقه بدین ترتیب است:
به مدت سه ماه تلفنهای خود را یادداشت کنید. بعد آمار موارد زیر را مشخص کنید:
1_ چند نفر به شما تلفن زدند احوال شما را بپرسند و کارشان پیش شما گیر نبود و یا بعدا کاری به شما ارجاع نکردند. شما خود چند بار این کار را کردید؟
2_ چند نفر به شما تلفن زدند و خواستند مشکل شما را حل کنند؟ شما چند بار این کار را کردید؟
3_ چند فرصت شغلی را دوستانتان به شما اطلاع دادند؟ شما چند فرصت شغلی را به اطلاع دوستانتان رساندید؟
4_ دوستانتان چند بار به شما گفتند: «ما وقت نداریم.» «تو مشکلات ما را نداری.» «اصولا ما آدمهای گرفتاری هستیم.» شما چند بار این را به دیگران گفتید؟
5_ دوستانتان چند بار راجع به شما داوری کردند و از شما انتقاد کردند؟ شما چطور؟
6_ وقتی از دوستانتان که از شما انتقاد کردند، انتقاد میکنید چه میکنند؟ وقتی شما از دوستی انتقاد میکنید و او متقابلا از شما انتقاد میکند چه میکنید؟
نتیجۀ مسابقه هم بماند برای خودتان چون تنها کسی که از آن منفعت میبرد خود شمائید.
شاد، پیروز و موفق باشید.
دوستان واقعیتان افزون
پدام مرا به یک بازی دیگر دعوت کرده است، خلاصه این بازی این است که باید درباره برخی از آدمهایی که در لینک کناری هستند چند خطی نوشت. من هم برخی را که بیشتر دوستشان داشتم، انتخاب کردم تا دربارهشان بنویسم: (همه این دوستان در صورت دسترسی به اینترنت!، به بازی دعوت هستند)
بهنام صارمی: یک خبرنگار پرکار. من را یاد زبل خان می اندازد. بهنام را میتوانی همه جا پیدا کنی.
جواد عاطفه: یک منتقد فعال. از زمین و زمان انتقاد میکند و وقتی به انتقادش عمل میکنی نتیجه میگیری.
سجاد شبانیان دهکردی: یک استقلالی دو آتشه. ای کاش ما هم همانقدر که او به استقلال تعصب دارد به ایران تعصب داشتیم.
محسن فرجی : تمام جاده ها به رم ختم میشود و تمام مسابقات به فرجی ختم میشود.
شیرزاد طورانی: من را یاد افسران آلمانی می اندازد. منظم، مقرراتی، خوش تیپ، خوش لباس. دوست دیگرم بهمن دائمی نیز همینطور است فقط حیف که وبلاگ ندارد.
علی انیسی تهرانی: روح بزرگی دارد و سرشار از انرژی است.
محمد رجبی: مرا به یاد مارکوپولو می اندازد. گزارشگری بی بدیل که از افتادن یک برگ بر روی زمین گزارشی مینویسد که برنده جایزه پولیتزر شود.
علی رمضانپور: پشت آن ستاره حلبی قلبی از طلا دارد.
حسام حیدری: بسیار بیش از سنش میفهمد و بسیار نکته سنج است.
اکبر نیتی: هفتمین مرد نمکی کشف شده. الهام بخش من در نوشتن داستان تولد دوباره مرد نمکی. یک استعداد کشف نشده.
پدرام الوندی: آتش این مسابقه در این وبلاگ را او به پا کرد. میتوانی مطمئن باشی وقتی راهی را شروع کرد برای هر مانع سر راهش راه حلی منحصر به فرد می یابد.
امید سلیمانی فاخر: همه آنچه که میخواهم راجع به او بنویسم در نامش تجلی می یابد.
افشین علیزاد منیر: یک دوست خوب و یک همراه. با هم دورانی طولانی و بیش از دیگران همکلاس بودیم. دوستی من با او من را به یاد فیلم طولانی ترین روز و سپید روز بی پایان میرساند.
مهرزاد اهورا : وقتی آمد نفهمیدم کی آمد. وقتی رفت فهمیدم کی رفت.
پسر جوان، وقتى پاى سفره عقد نشست و حاضر شد مهريه همسرش را پانصد هزار شاخه گل سرخ و يك جلد ديوان شمس تبريز به خط خودش در نظر بگيرد، نمىدانست چند سال بعد بايد چند هزار بيت شعر ديوان شمس را بنويسد.
به نوشتۀ «ايران»، چندى پيش، زنى جوان به شعبه 264 دادگاه خانواده 121 مراجعه و با ارائه دادخواست طلاق به قاضى گفت: «چند سال پيش بود كه جوان مهندسى به خواستگاریم آمد. از همان اول تصميم گرفتم كه بناى زندگىمان را بر پايه تفاهم و عشق و عرفان بگذارم اين بود كه براى مهريهام، پانصد هزار شاخه گل سرخ و ديوان شمس به خط شوهرم و چهارده سكه بهار آزادى تعيين كردم. فكر مىكردم اگر او حاضر شود چنين مهريهاى را بپذيرد، بايد از انديشه بالايى برخوردار باشد.
وى گفت: «او هم پذيرفت و ما بعد از ازدواج، زندگى مشتركمان را آغاز كرديم. در اين مدت با اينكه از نظر عقيدتى ميان من و شوهرم تفاوتهايى بود و گاهى مشكل پيدا مىكرديم ولى من سعى مىكردم با گذشت باعث حفظ زندگى مشتركم شوم.
وى ادامه داد: «تا اين كه بعد از چند سال، روز به روز بر اختلاف ميان من و او اضافه شد و شوهرم و من به اين نتيجه رسيدهايم كه ديگر امكان ادامه اين زندگى وجود ندارد و به همين علت من به دادگاه خانواده مراجعه كرده و تقاضاى دريافت مهريه و طلاق دارم .
با درخواست اين زن جوان، قاضى دستور احضار اين مرد را به دادگاه داد. اين مرد جوان در برابر قاضى دادگاه خانواده گفت: «آقاى قاضى! من و همسرم با اينكه از ابتدا سعى داشتيم تا پايههاى زندگى مشتركمان را استحكام ببخشيم موفق نشديم و به همين علت من هم فكر مىكنم بهتر است تا از يكديگر جدا شويم.»
وى گفت: «طبق مهريهاى كه براى همسرم تعيين كردهام، بايد ديوان شمس را به خط خودم براى او بنويسم و پانصدهزار شاخه گل به او بدهم.»
قاضى پس از استعلام از اتحاديه گلفروشان، قيمت پانصدهزار شاخه گل را كه بخشى از مهريه عروس جوان بود، 150ميليون تومان محاسبه كرده و در حكمى به داماد جوان اعلام شد كه وى موظف به پرداخت 150 ميليون تومان ـ قيمت پانصد هزار شاخه گل سرخ ـ چهارده سكه بهار آزادى و نوشتن از روى اشعار ديوان شمس تبريزى است.
امروز از طریق این پیوند خبردار شدم که از داستان علمی تخیلی من با عنوان تولد دوباره مرد نمکی تقدیر شده است. نکته ظریف این است که بخش دوم نامم اشتباه شده است.