تبليغاتX
رکن پنجم دموکراسی
قلم سلاح نویسنده نیست، سلاح قلم سرباز است.

گفتم: «خدا رحمت کند حمید خان را. ایشان هم مثل مرحوم حسین آقا عضو هیأت مدیره بودند تا این که پارسال دار فانی را وداع گفتند.»

گفت: «آن خدا بیامرز قبل از فوت عضو هیأت مدیره بودند یا بعد از فوت.»

*

گفتم: «ما یک دبیر مجرب داریم یک درس را در تمام کلاس­ها درس می­دهد.»

گفت: «این که چیز مهمی نیست. ما یک دبیر مجرب داریم تمام درس­های یک کلاس را تدریس می­کند.»

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/05/09ساعت 22:22  توسط بهمن کبیری پرویزی  | 

برای انجام کاری سوار اتوبوس می­شوی. مسیری طولانی در پیش داری. باید در انتهای خط پیاده شوی. به فکر تنظیم برنامه­ات هستی. ناگهان صدای شیپور بلندی چرتت را پاره می­کند و رشتۀ افکارت را پاره می­کند. بلافاصله صدای شیپور قطع می­شود و صدائی پر طمطراق می­گوید: «بله!» صحب صدا را پیدا می­کنی. افسر وظیفه­ای است که خیلی شق و رق وسط اتوبوس ایستاده است و دست خود را به میله گرفته است. خط اتوی لباسش خربزه قاچ می­کند. زمان کوتاهی می­گذرد. دوباره در فکر فرو می­روی. این بار صدای یک خوانندۀ پاپ خارجی نظرت را جلب می­کند. صدا قطع می­شودو صدای ملایمی می­گوید: «بفرمائید!» پسر جوانی است که ناخن انگشت کوچک خود را بلند کرده است. موهایش روی شانه­اش ریخته است. ریش و سبیل هنری حنائیش نظرت را جلب می­کند. کمی می­گذرد. صدائی شبیه به زنگ گوشی خودت بلند می­شود. اما وقتی گوشیت را در گوشت می­گذاری و دگمه را فشار می­دهی در کمال تعجب صدای بوق آزاد می­شنوی و بغل دستیت شروع به صحبت می­کند. به او نگاه می­کنی و می­بینی عاقله مردی است که گوشی خود را به گوش خود گذاشته است و مشغول به صحبت است. کمی می­گذرد. صدای قوقولی­قوقو بلند می­شود. صدا از کمی جلوتر می­آید. مردی را می­بینی که یک پیراهن صورتی و یک شلوار مغز پسته­ای پوشیده است و کفش کتانی قهوه­ای به پا دارد. دیگر به مقصد رسیده­ای. از اتوبوس پیاده می­شوی. به محض این که پایت را روی زمین می­گذاری از پشت سرت صدای عطسه می­آید. نگاهی به عقب می­اندازی و می­بینی خانم پشت سری گوشی خود را بر روی گوش خود گذاشت . . .

این داستان ادامه دارد . . .

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/05/09ساعت 22:19  توسط بهمن کبیری پرویزی  |