|
قلم سلاح نویسنده نیست، سلاح قلم سرباز است.
|
مرد نمکی هفتم پیامک داد: «تسلیت به مناسبت لبخندی که دیگر بر لبان مردم نمینشاند.» همین یک ماه پیش او را در شب شعر عاشورائی در حوزۀ هنری دیدم. آن روز نمیدانستم آخرین دیدارم با استادم است. احترامی نگو یک دسته گل. او را در زمان حیاتش احترام زیاد داشتم. کودکی در پوست خرس گفت: «او را روز جمعه از مقابل تالار وحدت تشیع خواهند کرد.» دلم گرفت. خواستم پیامکی برای تلفن همراهش ارسال کنم که ارسال نشد. شاید قسمت نبود. نوشته بودم: «میدانم که استاد این پیامک را نخواهد خواند. استاد خدا نگهدار. خدایت رحمت کند. دیدار به قیامت.» اشک از چشمانم سرازیر شد. اندوهگین شدم. بعد با خود گفتم منوچهر احترامی هنوز در دل من زنده است، چه برای خداحافظی با او به تالار وحدت بروم یا نروم. یادداشتهای من سر کلاس درس او هنوز باقی است، پس منوچهر احترامی هنوز زنده است و زنده میماند.
گفتم: «خدا رحمت کند حمید خان را. ایشان هم مثل مرحوم حسین آقا عضو هیأت مدیره بودند تا این که پارسال دار فانی را وداع گفتند.»
گفت: «آن خدا بیامرز قبل از فوت عضو هیأت مدیره بودند یا بعد از فوت.»
*
گفتم: «ما یک دبیر مجرب داریم یک درس را در تمام کلاسها درس میدهد.»
گفت: «این که چیز مهمی نیست. ما یک دبیر مجرب داریم تمام درسهای یک کلاس را تدریس میکند.»
برای انجام کاری سوار اتوبوس میشوی. مسیری طولانی در پیش داری. باید در انتهای خط پیاده شوی. به فکر تنظیم برنامهات هستی. ناگهان صدای شیپور بلندی چرتت را پاره میکند و رشتۀ افکارت را پاره میکند. بلافاصله صدای شیپور قطع میشود و صدائی پر طمطراق میگوید: «بله!» صحب صدا را پیدا میکنی. افسر وظیفهای است که خیلی شق و رق وسط اتوبوس ایستاده است و دست خود را به میله گرفته است. خط اتوی لباسش خربزه قاچ میکند. زمان کوتاهی میگذرد. دوباره در فکر فرو میروی. این بار صدای یک خوانندۀ پاپ خارجی نظرت را جلب میکند. صدا قطع میشودو صدای ملایمی میگوید: «بفرمائید!» پسر جوانی است که ناخن انگشت کوچک خود را بلند کرده است. موهایش روی شانهاش ریخته است. ریش و سبیل هنری حنائیش نظرت را جلب میکند. کمی میگذرد. صدائی شبیه به زنگ گوشی خودت بلند میشود. اما وقتی گوشیت را در گوشت میگذاری و دگمه را فشار میدهی در کمال تعجب صدای بوق آزاد میشنوی و بغل دستیت شروع به صحبت میکند. به او نگاه میکنی و میبینی عاقله مردی است که گوشی خود را به گوش خود گذاشته است و مشغول به صحبت است. کمی میگذرد. صدای قوقولیقوقو بلند میشود. صدا از کمی جلوتر میآید. مردی را میبینی که یک پیراهن صورتی و یک شلوار مغز پستهای پوشیده است و کفش کتانی قهوهای به پا دارد. دیگر به مقصد رسیدهای. از اتوبوس پیاده میشوی. به محض این که پایت را روی زمین میگذاری از پشت سرت صدای عطسه میآید. نگاهی به عقب میاندازی و میبینی خانم پشت سری گوشی خود را بر روی گوش خود گذاشت . . .
این داستان ادامه دارد . . .
تا حالا مردم را اینطور ندیده بودم. ماشینها بین خطوط پشت خط عابر پیاده منتظر ایستاده بودند تا چراغ سبز شود. هیچکس حتی بوق هم نمیزد. همۀ ماشینها با فاصلۀ یکنواخت بین خطوط قرار داشتند. عابرین پیاده به آرامی از روی خطوط عابر پیاده رد میشدند. جوانی دست زن سالمندی را گرفته بود و او را در عبور از عرض خیابان همراهی میکرد. دو ماشین با هم تصادف کردند. رانندگان پیاده شدند و نگاهی به خسارت وارده کردند. بعد نگاهی به هم کردند و پس از روبوسی و گفتن سرسلامتی به یکدیگر با فرستادن یک صلوات بلند سوار خودروی خود شدند و رفتند. جوانی یک آشغال را از روی زمین برداشت و داخل سطل آشغال انداخت. او سیگار نمیکشید. میوهفروشی محل پرتغال را کیلوئی ده تومان قیمت زده بود. نفس عمیقی کشیدم. هوا دود نداشت و آلوده نبود. احساس کردم یکی نامم را صدا میکند. ناگهان از خواب پریدم. چراغ را روشن کردم. تقویم رومیزی را ورق زدم. سیزدهم فروردین بود. بالا رفتیم ماست بود، پائین رفیتم دوغ بود، قصۀ ما دروغ بود.


خدا قسمت کند سوار مترو شوید. دیروز صبح با آراستگی کامل ظاهر یک مرد موقر به ایستگا مترو رفتم. چشمتان روز بد نبیند. قبل از آن که در قطار باز شود مردم شروع کردند به هل دادن. در که باز شد ناگهان یورش جمعیت آغاز شد. در یک چشم به هم زدن به داخل واگن پرتاب شدم. ای کاش قضیه به همین جا ختم میشد. ظاهرا بعضی از مسافران محترم به دلیل مشغله کاری چند هفته ای بود که فرصت استحمام پیدا نکرده بودند. یکی دو نفری هم که کسر خواب داشتند تلافی آن را در واگن آوردند. سیستم تهویه نیز پاسخگوی این همه مشکل نبود. کم کم گرمم شد. عرق کردم. وقتی پیاده شدم دیگر همان آدم صبح اول وقت نبودم. عرق کرده بودم و مثل کتک خورده ها خسته و کوفته بودم.
نتیجه اخلاقی: مهم نیست شما اتو کشیده وارد مترو شوید یا نه. مهم این است که در زمان خروج اتو میشوید و خارج میشوید.


این طنز را هم به دوستانی بیمه چی خود و تمام کسانی که میپرسند چرا راجع به همه چیز مینویسی جز بیمه هدیه میکنم. تا کنون بیش از هزاران نفر از من پرسیدهاند چرا شغل نمایندگی بیمه را انتخاب نمیکنم. اما با خود هر چه فکر میکنم میبینم میوهفروشی بهتر از نمایندگی بیمه است. میپرسید چرا؟ به این دلایل:
1_ مردم هنوز تفاوت بین بیمههای بازرگانی و بیمۀ تأمین اجتماعی را نمیدانند. نخست از هفت خوان رستم میگذری و از شرکت بیمۀ فلان موفق به اخذ نمایندگی بیمه میشوی و بعد با هزار مصیبت یک مکان کسب اجاره میکنی و نمایندگی خود را راهاندازی میکنی. نخستین مشتری از در وارد میشود و میپرسد: «من میخواهم خودم را به صورت خویشفرما بیمه کنم.» با سعۀ صدر برای او توضیح میدهی بیمۀ خویشفرما مربوط به سازمان تأمین اجتماعی است و در حوزۀ فعالیت بیمههای بازرگانی نیست. غرولندکنان میرود و از زمین و زمان انتقاد میکند. نفر دوم میآید و میپرسد: «پای بچۀ من شکسته است. چطوری میتوانم از سازمان تأمین اجتماعی پول بگیرم؟» انگار کرۀ زمین را مثل توپ بسکتبال دو دستی محکم توی سرت میکوبند. در حالی که همه انواع میوه را میشناسند و هیچکس از میوهفروشی سراغ نفت نمیگیرید.
2_ بسیاری از مردم از انواع بیمۀ بازرگانی فقط بیمۀ شخص ثالث را میشناسند و عدۀ کثیری فاقد بیمۀ شخص ثالث هستند. تازه وقتی فشار نیروی انتظامی را احساس میکنند و یا وقتی تصادف میکنند تازه به فکر بیمه کردن ماشین خود میافتند. حالا صحنه را مجسم کنید امثال طرف تصادف کرده و به یکی خسارت زده است و حالا به سراغت آمده است تا ماشینش را بیمه کند در حالی که سال قبل به عنوان نمایندۀ بیمه سراغ همین بزرگواران رفته بودی و خواسته بودی که ماشینشان را بیمه کنی. آن موقع طوری بهت نگاه میکردند که انگار میخواهند بگویند: «ای آقا! برو گوش یکی دیگه رو ببر! ما گوشمون از این حرفا پره!» حالا همین آقا وقتی در میوهفروشی میوه میخرد حتی اگر به جنس میوه که چهارلا پهنا با او حساب میکنند اعتراض کند، میوهفروش با غیض میوهها را توی سبد خالی میکند و میگوید: «ناراحتی برو از جای دیگه بخر!» آنوقت یا طرف کوتاه میآید و یا واقعاً جای دیگه میرود و این دفعه پنجلا پهنا میخرد.
3_ توی مهمانی نشستهای. طرف بعد از پنج ماه تو را دیده است و به جای احوالپرسی تا تو را میبینند تو را به شکل کارت بیمۀ شخص ثالث میبینند و میگویند: «راستی من یک سؤال بیمهای دارم . . . » و بعد سر صحبت باز میشود. تازه متوجه میشوی ماشینش را پیش یک نمایندۀ بیمۀ دیگر بیمه کرده است و سؤالش را از تو میپرسد. حالا پارسال سراغ همین آدم که رفته بودی برای این که تو را از سر باز کند گفته بود من ماشین را فروختم. در حالی که هیچوقت توی مهمانی به میوهفروش نمیگویند: «راستی خیار کیلو چند؟»
4_ در نمایندگی بیمه اختیار تعیین قیمت از نمایندۀ بیمه سلب شده است . حق بیمه را یک مرجع دیگر تعیین میکند آنوقت مردم نمایندگی بیمه را با بقالی یا سوپر مارکت عوضی میگیرند و سر قیمت چانه میزنند. تازه فکر میکنند کل حق بیمه به نماینده میرسد. در حالی که در ميوه فروشي شما ميوۀ سالم را به مردم به قيمت گران، ميوۀ نيمه خراب را ارزانتر به مردم كمدرآمدتر و احتمالاً ميوۀ كاملاً خراب را به آبميوهفروشيها و نميدانم لواشكسازيها ميفروشيد!
5_ در ميوهفروشي شما محلي براي عرضه كالاي ديگران هستيد، معمولاً افزايش قيمت بين ميدان ميوه و ترهبار با مغازۀ شما چند برابر است. در نمایندگی بیمه هم شما واسطه هستید فقط مشکل اینجا است که جنس شما را نمیبینند و تازه نوع جنس و قیمت آن را دیگری تعیین میکند و خسارت را هم یکی دیگر پرداخت میکند و شما فقط بد و بیراه میشنوید. شما فقط نقش «دیوار خانواده» را بازی میکنید و شیر بی یال و کوپال هستید.
6_ شما در نمایندگی بیمه با نيروي لوس و نازكنارنجي كارشناس سر و كار داريد كه كافي است يك كم ناراحت شود، هوس كانادا به سرش ميزند و یا مشتری شما سر از یک نمایندگی دیگر در میآورد. اما در ميوهفروشي يكي دو كارگر از برادران افغاني ميگيريد، مثل ساعت براي شما كار ميكنند و غر كه نميزنند هيچ با همه سختيها هم ميسازند.
7_ در نمایندگی بیمه شما وابسته به زمان هستيد و باید صبر کنید تا بیمهنامۀ طرف تمام شود. اما در ميوهفروشي هر فصلي ميوۀ خودش را دارد و شما آن را ميآوريد، هر ميوهاي هم طرفدار خاص خودش را دارد و شما تقريبا در همه سال فروش خود را يكنواخت خواهيد داشت.
8_ بیمه برای مردم يك كار تشريفاتي است و همیشه یک خرج واجبتر دارند. اما ميوهفروشي نياز روز مردم است، همه هر روز خريد خودشان را دارد، وضع مردم بد هم بشود باز هم مهماني ميآيد كه شما وادار شويد حتما ميوه خوب بخريد.
9_ در بیمه شما قاصر هستيد از اينكه به يك مشتري بفهمانيد پوشش بیمه با پوشش بیمه متفاوت است. چون با يك چيز انتزاعي طرف است. بين پوشش یک میلیون تومانی با پوشش ده ميليون توماني فرقي قائل نيست. فقط میگوید ماشینم بیمه دارد. در حالي كه در ميوه فروشي، مشتري تفاوت سيب با سيب را در مييابد و اگر دنبال كيفيت خوب است پولش را هم ميپردازد.
10_ شما فقط ميوه را ميفروشيد: در پوشش بیمه وقتي شما پوششی عرضه ميكنيد، داستان عرضۀ خدمات پس از فروش شروع ميشود، آموزش بیمهگذاران – اگر جسارت نباشد بعضاً واقعا تعطيل!- ارائۀ اطلاعات و انتقال آنها بیمهگذاران که تازه در زمان بروز صانحه معمولاً کنترل اعصاب خود را ندارند واین خود مزید بر علت است، یعنی هر چه برایش توضیح میدهی چون اعصابش به هم ریخته متوجه نمیشود چه میگوئی. اما در ميوه فروشي، شما فقط ميوه را ميفروشيد اين كه هندوانه را چطور ميخورند، گيلاس را چطور؟ اين كه آيا مشتري ظرف مناسبي براي نگهداري ميوه دارد و يا خير نيز به شما ربطي ندارد.
11_ پوشش بیمه را كه ميفروشيد مشتري توقع دارد اين پوشش مادامالعمر باشد برايش، به سادگي حاضر نيست قرارداد بیمه را تجدید کند، اما همه ميدانيم كه يك ميوه را براي همۀ سال نميتوان نگه داشت، خورده ميشود بالاخره! بايد ميوه جديدي خريد!
12_خرابي ميوه نگراني ندارد، روشهاي نگهداري ميوه معلوم است و اگر شما يك كم تجربه پيدا كنيد ميتوانيد به سادگي آن را نگهداري كنيد، اما در تنظیم یک قرارداد بیمه آنقدر مشكلات متعدد و متفاوت پيش ميآيد كه شما گيج ميشويد كه اين راه حل کدام است؟ تازه وقتی مشتری به فکر این مشکلات میافتد که معمولاً خسارت اتفاق افتاده است و حتی الحاقیه هم مشکلات را حل نمیکند. تازه این موقع است که مشتری بیمهنامه را باز میکند و میخواند.
13_ آن كه خربزه ميخورد پاي لرزش مينشيند: شما مسؤول نحوۀ استفادۀ مشتري از ميوه نيستيد، مهم نيست برايتان كه در عزا بخورند يا در عروسي، مهم نيست كه به طرف نميسازد يا ميسازد. اما در پوشش بیمه، كافي است از کارت بیمۀ صادر شده توسط شما سوءاستفاده شود یا طرف خسارت بخورد، نميدانم چرا يقۀ شما را ميگيرند كه چرا این بیمهگذار به خسارت زده، چرا از این کارت سوءاستفاده شده، خودت هم در این کار دخیل بودی، چرا ....؟
15_ دورۀ بازپرداخت سريع: در ميوهفروشي به محض فروش ميوه پولتان را ميگيريد، اما در پوشش بیمه به خصوص بیمۀ عمر بايد بدويد به دنبال پولتان، آنقدر اين پول دادن دير و تكه تكه ميشود كه به نوش داروي پس از مرگ سهراب ميماند، به شكلي كه بعضي وقتها بيخيال پولتان ميشويد. خیلیها چک میدهند و تازه چکها وصول نمیشود.
16_ شما در يك نمایندگی بیمه با طيف خاصي از مشتري سر و كار داريد، يا دولتي يا خصوصي يا آموزشي يا ... اما در ميوهفروشي شما قيدي براي مشتري نداريد، زن و مرد، كوچك و بزرگ، دارا و ندار، پير و جوان، شهري و روستايي ،... همه به نوعي مشتري شما هستند، آن هم مشتري دائمي كه از همه چيز ميگذرد الا از خوردن!
17_ خدا نکند کسی مدرک حقوق نداشته باشد و وکالت کند یا مدرک پزشکی نداشته باشد و طبابت کند. حتی میوهفروش هم تا در میوهفروشی کار نکرده باشد چم و خم کار دستش نمیآید. نمایندگی بیمه تنها صنفی است که همه جور مدرکی از شیر مرغ تا جون آدمیزاد در آن پیدا میشود. از دیپلم ال دکترا، از پزشک تا لیسانس موسیقی. آنوقت چون اطلاعات بیمهای ندارند من بیمهچی هم به چوب آنان میخورم. انگار نه انگار چهار سال آزگار عمرم را صرف کردم و دود چراغ خوردم و درس بیمه خواندم.
نميدانم چرا با وجود همۀ اين استدلالهاي منطقي، ميوهفروش نشدم. آرزو ميكنم حداقل يك نفر اين مطلب را بخواند و به راه راست هدايت شود! دست از نمایندۀ بیمه شدن بردارد و به قول بچهها يك كار «نان و آبدار» پيدا كند.
اميدوارم
از اینکه از کامپیوتر من در مقابل برنامه های خطرناک حفاظت می کنید متشکرم!
توضیح: این پیغام جلوی فعالیت مخرب نرم افزار برنامه Windows Explorer رو گرفته! در حالی که این نرم افزار یکی از اجزای خود ویندوز هست.
---------------------------------------------------------------------------------------------------

ترجمه: نمی تونیم فابل 6620 رو پاک کنیم. چون فضای کافی برای این کار نداریم! لطفا تعدادی از فایل هارو حذف کنید تا فضا خالی بشه.
---------------------------------------------------------------------------------------------------

ترجمه: هیچ خطائی اتفاق نیفتاد.
----------------------------------------------------------------------------------------------------

قبل از ادامه نصب آفیس باید نرم افزار های زیر را ببندید.

اگه متوجه شدی OK بزن، وگرنه می تونم دوباره تکرار کنم برات!
---------------------------------------------------------------------------------------------------

هنگام نمایش خطای قبلی به خطای جدیدی برخوردیم.
--------------------------------------------------------------------------------------------------

عملیات چاپ به دلیلی انجام نشد!
------------------------------------------------------------------------------

ادامه عملیاتِ Delete ، باعث حذف اطلاعات از روی حافظه می شود. گزینه ها: ___ الف)ادامه عملیات حذف ___ ب)حذف
---------------------------------------------------------------------------------------------------

آیا می دانستید که فایل مربوط به اطلاعات بخش "آیا می دانستید " یافت نشد؟
---------------------------------------------------------------------------------------------------

البته اشکالات فوق مربوط به نسخه های قدیمی ویندوز بودند. خوشبختانه در ویندوز ویستا همه چیز کاملاً تحت کنترل است:
خطا: عملیات با موفقیت انجام شد!
----------------------------------------------------------------------------------------------------



برای بالا رفتن دگه بالا و برای پائین رفتن دگمه پائین را فشار دهید.


آدم باید حواسش خیلی پرت باشد که چنین اشتباهی بکند.


در یک نظرسنجی از مردم دنیا پرسشی پرسیده شد و نتیجۀ جالبی به دست آمد.
پرسش: لطفاً نظر خود را راجع به راهحل کمبود غذا در سایر کشورها صادقانه بیان کنید؟
تحقیق با شکست مواجه شد زیرا:
در قارۀ آفریقا کسی معنای «غذا» را نمیدانست.
در اروپای شرقی کسی معنای «صادقانه» را نمیدانست.
در اروپای غربی کسی معنای «کمبود» را نمیدانست.
در چین کسی معنای «نظر» را نمیدانست.
در خاور میانه کسی معنای «راه حل» را نمیدانست.
در آمریکای جنوبی کسی معنای «لطفاً» را نمیدانست.
در آمریکا کسی معنای «بقیۀ دنیا» را نمیدانست.





شیر: «وایسا! بهت میگم وایسا! من کاریت ندارم که فقط میخوام بخورمت!»
|
پایگاه خبری تقریب - سرویس اجتماعی: تهران را به عنوان یک ابرشهر باید در زمره شهرهائی دانست که در بسیاری از امور منحصر به فرد است و مزایایی دارد که سایر شهرهای کوچک و بزرگ دنیا از داشتن آن محروم هستند. از جمله این مزایای میتوان به موارد زیر اشاره کرد: تهران تنها شهری است که در آن دو نفر روی دوچرخه چهار نفر روی موتورسیکلت شش نفر توی ماشین ۲۵ نفر توی مینی بوس مینشینند و ۶۰ نفر توی اتوبوس سوار میشوند. |
تهران تنها شهری است که در آن پيادهها حتما از وسط خيابان رد میشوند، اتومبيلها حتما روی خط عابر پياده توقف کرده و موتورسيکلتها حتما از پيادهرو عبور میکنند!
تهران تنها شهری دنیاست که در آن همیشه همه چراغ ها قرمز است اما هر کس دوست داشت از آن عبور می کند.
در تهران از همه جای ماشین صدا در می آید جز از پخش صوت آن!
همه در خيابانها و پارکها با صدای بلند با هم حرف میزنند، جز سخنرانان که حق حرف زدن ندارند!
تهران تنها شهری است که در آن تمام صحنه های فیلمهای بزن بزن را در خیابانهای شهر میتوانید ببینید اما تماشای این فیلمها در سینما ممنوع است!
ماشینها در کوچه های تنگ با سرعت ۷۰ کیلومتر و در خیاینها با سرعت ۲۰ کیلومتر حرکت میکنند و در بزرگراه ها پارک میکنند تا راه باز شود!
تهران تنها شهری است که در شمال آن مردم در سال ۲۰۰۸ میلادی زندگی میکنند و در جنوب آن در سال ۷۰ هجری قمری!
این بخش را هم من اضافه میکنم:
تهران تنها شهری است که هر کس از بغل آن رد می شود خود را بچه تهران مینامد ولی همه به بچه تهران ناسزا میگویند.
تهران تنها شهری است که مردم برای فرار از خیلی چیزها معامله میکنند و سند نمیزنند اما بعد از هم شکایت میکنند و بر روی ورقه دادخواست تمبر باطل میکنند و مالیات میدهند.
خوب بحمدالله فقط یک مشکل داشتیم که اونهم حل شد.


چند وقتی بود در بخش مراقبتهای ویژه در یک بیمارستان معروف، بیماران یک تخت بخصوص در حدود ساعت یازده صبح روزهای یکشنبه جان میسپردند و این موضوع ربطی به نوع، شدت و ضعف بیماری نداشت.
این مسأله باعث شگفتی پزشکان آن بخش شده بود به طوری که بعضی آن را با مسائل ماورای طبیعی و بعضی با خرافات و ارواح و اجنه و موارد دیگر در ارتباط میدانستند. کسی قادر به حل این مسأله نبود که چرا بیمار آن تخت درست در ساعت یازده روزهای یکشنبه میمیرد. به همین دلیلی گروهی از پزشکان متخصص بینالمللی برای بررسی موضوع تشکیل جلسه دادند و پس از ساعتها بحث و تبادل نطر بالاخره تصمیم بر این شد که در نخستین یکشنبۀ ماه، چند دقیقه قبل از ساعت یازده در محل مذکور برای مشاهدۀ پدیدۀ عجیب و غریب حاضر شوند.
در محل و ساعت موعود، بعضی صلیب کوچکی در دست گرفته و در حال دعا بودند و بعضی دوربین فیلمبرداری با خود آورده بودند.
دو دقیقه به ساعت یازده مانده بود که «پوکی جانسون»، نظافتچی پارهوقت روزهای یکشنبه وارد اتاق شد، دو شاخۀ برق دستگاه حفظ حیات (Life Support System) را از پریز برق درآورد و دو شاخۀ جاروبرقی خود را به پریز زد و مشغول کار شد.
لطفاً بعد از شنیدن صدای بوق . . و پیام های زیر . . پیغام بگذارید:
پیغام گیر حافظ
رفته ام بیرون من از کاشانۀ خود غم مخور!
تا مگر بینم رخ جانانۀ خود غم مخور!
بشنوی پاسخ ز حافظ گر بگذاری پیام
زآن زمان کو بازگردم خانۀ خود غم مخور!!
پیغام گیر سعدی :
از آوای دل انگیز تو مستم
نباشم خانه و شرمنده هستم
به پیغام تو خواهم گفت پاسخ
فلک را گر فرصتی دادی به دستم
پیغام گیر فردوسی :
نمیباشم امروز اندر سرای
که رسم ادب را بیارم به جای
به پیغامت ای دوست گویم جواب
چو فردا بر آید بلند آفتاب
پیغام گیر خیام :
این چرخ فلک عمر مرا داد به باد
ممنون توام که کردهای از من یاد
رفتم سر کوچه منزل کوزه فروش
آیم چو به خانه پاسخت خواهم داد!
پیغام گیر منوچهری :
از شرم به رنگ باده باشد رویم
در خانه نباشم که سلامی گویم
بگذاری اگر پیغام پاسخ دهمت
زان پیش که همچو برف گردد رویم!
پیغام گیر مولانا :
بهر سماع از خانه ام رفتم برون.. رقصان شوم!
شوری برانگیزم به پا.. خندان شوم شادان شوم!
برگو به من پیغام خود..هم نمره و هم نام خود
فردا تو را پاسخ دهم..جان تو را قربان شوم!
پیغام گیر بابا طاهر:
تلیفون کردهای جانم فدایت!
الهی مو به قوربون صدایت!
چو از صحرا بیایم نازنینم
فرستم پاسخی از دل برایت!
و پیغام گیر نیما:
بر آبگینهای از جیوه ء سکوت
سنگوارهای از دستان آدمی
تا آتشی و چرخی که آفرید
تا کلید واژهای از دور شنوا
در آن با من سخن بگو
که با همان جوابی گویمت
آنگاه که توانستن سرودی است
پیغام گیر سایه :
ای صدا و سخن توست سرآغاز جهان
دل سپردن به پیامت چاره ساز انسان
گر مرا فرصت گفتی و شنودی باشد
به حقیقت با تو همراز شوم بی نیاز کتمان
پیغام گیر فروغ :
نیستم.. نیستم..
اما می آیم.. می آیم ..می آیم
با بوتهها که چیدهام از بیشههای آن سوی دیوار
میآیم.. میآیم ..میآیم
و آستانه پر از عشق میشود
و من در آستانه به آنها که پیغام گذاشتهاند
سلامی دوباره خواهم داد

پارکینگ خصوصی
خودروهای غیر مجاز زیر پتک ماشینکوب قرار خواهند گرفت و بین مردم خشمگین رها خواهند شد، به اتش کشیده خواهند شد و پس از مشارکت در سرقت با رنگ قرمز روی آن شعار مینویسیم.
یک خواننده گرامی نوشت: «مترجم جان اگه کلمه قرمز رو توی متن به من نشون بدی جایزه داری rudeهستش نه......»








چشم استقلالیها روشن. هروقت پرسپولیس بازی دارد سرویس پیامک همشهری لحظه به لحظه گزارش میدهد.
_پرسپولیس گل اول را خورد.
_پرسپولیس گل دوم را خورد.
. . . . . . .
اما وقتی استقلال بازی دارد:
_ استقلال گل اول را زد.
_استقلال گل دوم را زد.
. . . . . . .
انگار نه انگار تا حالا پرسپولیس تمام بازیها را برده بود. انگار یک نیم فصل له انتظار بازی دیروز بودند. از همه جالبتر این که در دو سه بازی اول پرسپولیس گل خورد بعد بازی را برد. سرویس پیامک همشهری اعلام کرد پرسپولیس گل اول را خورد. اما وقتی ورق بازی برگشت اصلا دیگر پیامک نفرستاد. این به طور مشخص موضعگیری له یک تیم و علیه یک تیم است و هر بچهای میفهمد که ارسال این اخبار کاملاً جانبدارانه است. قابل توجه سجادقلی که هر وقت پرسپولیس گل میخورد، سجاد قلی دو متر نیم به هوا میپرد.




جهان اقتصاد نهم تیرماه امسال
بعد از دو یادداشت تاریخی که کاملاً جدی بود به یک معضل اجتماعی رسیدم که باز هم از دید من جدی است اما از جنسی دیگر است. درست مثل پستهای ما قبل این دو پست تاریخی میخواهم به همان فضا برگردم. نمیدانم خرافات تا کی قرار است بین ما رواج داشته باشد. همیشه از زمین و زمان ایراد میگیریم و خود را با اروپا و آمریکا مقایسه میکنیم. اما اگر خود را اصلاح میکردیم آنوقت همه چیز درست میشد.

اگر غذای سالم، مقوی و پر از ویتامین میل دارید ما در خدمتیم. انواع غذا شامل چلوکباب، چلو مرغ و چلو گوشت موجود است. پیازش را با همین آب تمیز جوب شسته ایم. برنجش را هم با همین آب دم کرده ایم. یک بار امتحان غذای ما کافی است . . . . . . . . . . . (فکرتون جای بد نره. بیمارستان نمیرین. اثرش فوریه.)
|
||||||
|
|
||||||
توضيح بانك ملي در مورد يك عكس و خبر
گروه بازار پول- روابط عمومي بانك ملي پيرو تصوير و مطلب مندرج در صفحه 12 روز 10/4/86 جوابيهاي را براي روزنامه دنياي اقتصاد ارسال كرده و يادآور شده كه دستگاه خودپرداز شعبه مذكور (سعادتآباد) در عين نصب شدن هنوز به مرحله راهاندازي نرسيده بود و عكس مورد نظر در خلال اين زمان تهيه شده است.
بديهي است پس از انجام مقدمات و هماهنگيهاي لازم اداري و فني براي بهرهبرداري از اين خودپرداز و ساير خودپردازهاي مشابه، امكانات رفاهي نظير سايهبان، پلكان و... نيز در كنار اين دستگاهها قرار گرفته كه در مورد دستگاه مزبور نيز اين موارد فراهم شده است.
در ادامه توضيح بانك ملي آمده است: بانك ملي به عنوان بزرگترين بانك كشور با توجه به مزاياي توسعه بانكداري الكترونيك در كشور، در چند سال اخير توجهي خاص به افزايش كمي و كيفي، دستگاههاي خودپرداز به عنوان يكي از جلوههاي بانكداري نوين معطوف داشته كه اين امر در كنار ساير اقدامات اين بانك زمينهساز افزايش رضايت عمومي شده است.
لازم به ذكر است چندي پيش در صفحه بانك و بيمه روزنامه عكسي به چاپ رسيد كه مربوط به شعبه سعادتآباد بانك ملي ايران بود. در اين عكس يكي از مشتريان بانك براي رسيدن به دستگاه خودپرداز در اين شعبه كه در ارتفاع بالايي نصب شده به زحمت افتاده بود.
اما شايسته بود بانك ملي در كنار جوابيه عكسي از شرايط فعلي دستگاه خودپرداز فوق ارسال ميكرد تا مخاطبين روزنامه از چگونگي ارائه خدمات رفاهي بانك مطلع شوند.
با تشکر از آقای مهدی هاشمی




به لطف خداوند اینک تمام جوانان این مرز بوم دارای مدرک دانشگاهی هستند و سر چهارراه ها نمی ایستند و مزاحم مردم نمیشوند و در عوض به کارهای مولد میپردازند و علاوه بر اجاره ملک مدرک هم اجاره میدهند.