تبليغاتX
رکن پنجم دموکراسی
قلم سلاح نویسنده نیست، سلاح قلم سرباز است.

مرد نمکی هفتم پیامک داد: «تسلیت به مناسبت لبخندی که دیگر بر لبان مردم نمی­نشاند.» همین یک ماه پیش او را در شب شعر عاشورائی در حوزۀ هنری دیدم. آن روز نمی­دانستم  آخرین دیدارم با استادم است. احترامی نگو یک دسته گل. او را در زمان حیاتش احترام زیاد داشتم. کودکی در پوست خرس گفت: «او را روز جمعه از مقابل تالار وحدت تشیع خواهند کرد.» دلم گرفت. خواستم پیامکی برای تلفن همراهش ارسال کنم که ارسال نشد. شاید قسمت نبود. نوشته بودم: «میدانم که استاد این پیامک را نخواهد خواند. استاد خدا نگهدار. خدایت رحمت کند. دیدار به قیامت.» اشک از چشمانم سرازیر شد. اندوهگین شدم. بعد با خود گفتم منوچهر احترامی هنوز در دل­ من زنده است، چه برای خداحافظی با او به تالار وحدت بروم یا نروم. یادداشت­های من سر کلاس درس او هنوز باقی است، پس منوچهر احترامی هنوز زنده است و زنده می­ماند.

+ نوشته شده در  شنبه 1387/11/26ساعت 16:55  توسط بهمن کبیری پرویزی  | 

گفتم: «خدا رحمت کند حمید خان را. ایشان هم مثل مرحوم حسین آقا عضو هیأت مدیره بودند تا این که پارسال دار فانی را وداع گفتند.»

گفت: «آن خدا بیامرز قبل از فوت عضو هیأت مدیره بودند یا بعد از فوت.»

*

گفتم: «ما یک دبیر مجرب داریم یک درس را در تمام کلاس­ها درس می­دهد.»

گفت: «این که چیز مهمی نیست. ما یک دبیر مجرب داریم تمام درس­های یک کلاس را تدریس می­کند.»

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/05/09ساعت 22:22  توسط بهمن کبیری پرویزی  | 

برای انجام کاری سوار اتوبوس می­شوی. مسیری طولانی در پیش داری. باید در انتهای خط پیاده شوی. به فکر تنظیم برنامه­ات هستی. ناگهان صدای شیپور بلندی چرتت را پاره می­کند و رشتۀ افکارت را پاره می­کند. بلافاصله صدای شیپور قطع می­شود و صدائی پر طمطراق می­گوید: «بله!» صحب صدا را پیدا می­کنی. افسر وظیفه­ای است که خیلی شق و رق وسط اتوبوس ایستاده است و دست خود را به میله گرفته است. خط اتوی لباسش خربزه قاچ می­کند. زمان کوتاهی می­گذرد. دوباره در فکر فرو می­روی. این بار صدای یک خوانندۀ پاپ خارجی نظرت را جلب می­کند. صدا قطع می­شودو صدای ملایمی می­گوید: «بفرمائید!» پسر جوانی است که ناخن انگشت کوچک خود را بلند کرده است. موهایش روی شانه­اش ریخته است. ریش و سبیل هنری حنائیش نظرت را جلب می­کند. کمی می­گذرد. صدائی شبیه به زنگ گوشی خودت بلند می­شود. اما وقتی گوشیت را در گوشت می­گذاری و دگمه را فشار می­دهی در کمال تعجب صدای بوق آزاد می­شنوی و بغل دستیت شروع به صحبت می­کند. به او نگاه می­کنی و می­بینی عاقله مردی است که گوشی خود را به گوش خود گذاشته است و مشغول به صحبت است. کمی می­گذرد. صدای قوقولی­قوقو بلند می­شود. صدا از کمی جلوتر می­آید. مردی را می­بینی که یک پیراهن صورتی و یک شلوار مغز پسته­ای پوشیده است و کفش کتانی قهوه­ای به پا دارد. دیگر به مقصد رسیده­ای. از اتوبوس پیاده می­شوی. به محض این که پایت را روی زمین می­گذاری از پشت سرت صدای عطسه می­آید. نگاهی به عقب می­اندازی و می­بینی خانم پشت سری گوشی خود را بر روی گوش خود گذاشت . . .

این داستان ادامه دارد . . .

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/05/09ساعت 22:19  توسط بهمن کبیری پرویزی  | 

از سایت نگاهانه به مناسبت درج مطلب فهرست واژگان راهنمایی و رانندگی سپاسگزارم.
+ نوشته شده در  جمعه 1387/02/06ساعت 8:34  توسط بهمن کبیری پرویزی  | 

تا حالا مردم را اینطور ندیده بودم. ماشین­ها بین خطوط پشت خط عابر پیاده منتظر ایستاده بودند تا چراغ سبز شود. هیچکس حتی بوق هم نمی­زد. همۀ ماشین­ها با فاصلۀ یکنواخت بین خطوط قرار داشتند. عابرین پیاده به آرامی از روی خطوط عابر پیاده رد می­شدند. جوانی دست زن سالمندی را گرفته بود و او را در عبور از عرض خیابان همراهی می­کرد. دو ماشین با هم تصادف کردند. رانندگان پیاده شدند و نگاهی به خسارت وارده کردند. بعد نگاهی به هم کردند و پس از روبوسی و گفتن سرسلامتی به یکدیگر با فرستادن یک صلوات بلند سوار خودروی خود شدند و رفتند. جوانی یک آشغال را از روی زمین برداشت و داخل سطل آشغال انداخت. او سیگار نمی­کشید. میوه­فروشی محل پرتغال را کیلوئی ده تومان قیمت زده بود. نفس عمیقی کشیدم. هوا دود نداشت و آلوده نبود. احساس کردم یکی نامم را صدا می­کند. ناگهان از خواب پریدم. چراغ را روشن کردم. تقویم رومیزی را ورق زدم. سیزدهم فروردین بود. بالا رفتیم ماست بود، پائین رفیتم دوغ بود، قصۀ ما دروغ بود.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/01/13ساعت 15:10  توسط بهمن کبیری پرویزی  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/12/22ساعت 19:37  توسط بهمن کبیری پرویزی  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/12/19ساعت 9:46  توسط بهمن کبیری پرویزی  | 

خدا قسمت کند سوار مترو شوید. دیروز صبح با آراستگی کامل ظاهر یک مرد موقر به ایستگا مترو رفتم. چشمتان روز بد نبیند. قبل از آن که در قطار باز شود مردم شروع کردند به هل دادن. در که باز شد ناگهان یورش جمعیت آغاز شد. در یک چشم به هم زدن به داخل واگن پرتاب شدم. ای کاش قضیه به همین جا ختم میشد. ظاهرا بعضی از مسافران محترم به دلیل مشغله کاری چند هفته ای بود  که فرصت استحمام پیدا نکرده بودند. یکی دو نفری هم که کسر خواب داشتند تلافی آن را در واگن آوردند. سیستم تهویه نیز پاسخگوی این همه مشکل نبود. کم کم گرمم شد. عرق کردم. وقتی پیاده شدم دیگر همان آدم صبح اول وقت نبودم. عرق کرده بودم و مثل کتک خورده ها خسته و کوفته بودم.

نتیجه اخلاقی: مهم نیست شما اتو کشیده وارد مترو شوید یا نه. مهم این است که در زمان خروج اتو میشوید و خارج میشوید.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/12/15ساعت 16:18  توسط بهمن کبیری پرویزی  | 

خط کشی جاده
+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/12/13ساعت 13:54  توسط بهمن کبیری پرویزی  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/12/12ساعت 21:7  توسط بهمن کبیری پرویزی  | 

این طنز را هم به دوستانی بیمه چی خود و تمام کسانی که میپرسند چرا راجع به همه چیز مینویسی جز بیمه هدیه میکنم. تا کنون بیش از هزاران نفر از من پرسیده­اند چرا شغل نمایندگی بیمه را انتخاب نمی­کنم. اما با خود هر چه فکر می­کنم می­بینم میوه­فروشی بهتر از نمایندگی بیمه است. می­پرسید چرا؟ به این دلایل:

1_ مردم هنوز تفاوت بین بیمه­های بازرگانی و بیمۀ تأمین اجتماعی را نمی­دانند. نخست از هفت خوان رستم می­گذری و از شرکت بیمۀ فلان موفق به اخذ نمایندگی بیمه می­شوی و بعد با هزار مصیبت یک مکان کسب اجاره می­کنی و نمایندگی خود را راه­اندازی می­کنی. نخستین مشتری از در وارد می­شود و می­­پرسد: «من می­خواهم خودم را به صورت خویش­فرما بیمه کنم.» با سعۀ صدر برای او توضیح می­دهی بیمۀ خویش­فرما مربوط به سازمان تأمین اجتماعی است و در حوزۀ فعالیت بیمه­های بازرگانی نیست. غرولندکنان می­رود و از زمین و زمان انتقاد می­کند. نفر دوم می­آید و می­پرسد: «پای بچۀ من شکسته است. چطوری می­توانم از سازمان تأمین اجتماعی پول بگیرم؟» انگار کرۀ زمین را مثل توپ بسکتبال دو دستی محکم توی سرت می­کوبند. در حالی که همه انواع میوه را می­شناسند و هیچکس از میوه­فروشی سراغ نفت نمی­گیرید.

2_ بسیاری از مردم از انواع بیمۀ بازرگانی فقط بیمۀ شخص ثالث را می­شناسند و عدۀ کثیری فاقد بیمۀ شخص ثالث هستند. تازه وقتی فشار نیروی انتظامی را احساس می­کنند و یا وقتی تصادف می­کنند تازه به فکر بیمه کردن ماشین خود می­افتند. حالا صحنه را مجسم کنید امثال طرف تصادف کرده و به یکی خسارت زده است و حالا به سراغت آمده است تا ماشینش را بیمه کند در حالی که سال قبل به عنوان نمایندۀ بیمه سراغ همین بزرگواران رفته بودی و خواسته بودی که ماشینشان را بیمه کنی. آن موقع طوری بهت نگاه می­کردند که انگار می­خواهند بگویند: «ای آقا! برو گوش یکی دیگه رو ببر! ما گوشمون از این حرفا پره!» حالا همین آقا وقتی در میوه­فروشی میوه می­خرد حتی اگر به جنس میوه که چهارلا پهنا با او حساب می­کنند اعتراض کند، میوه­فروش با غیض میوه­ها را توی سبد خالی می­کند و می­گوید: «ناراحتی برو از جای دیگه بخر!» آنوقت یا طرف کوتاه می­آید و یا واقعاً جای دیگه می­رود و این دفعه پنج­لا پهنا می­خرد.

3_ توی مهمانی نشسته­ای. طرف بعد از پنج ماه تو را دیده است و به جای احوالپرسی تا تو را می­بینند تو را به شکل کارت بیمۀ شخص ثالث می­بینند و می­گویند: «راستی من یک سؤال بیمه­ای دارم . . . » و بعد سر صحبت باز می­شود. تازه متوجه می­شوی ماشینش را پیش یک نمایندۀ بیمۀ دیگر بیمه کرده است و سؤالش را از تو می­پرسد. حالا پارسال سراغ همین آدم که رفته بودی برای این که تو را از سر باز کند گفته بود من ماشین را فروختم. در حالی که هیچوقت توی مهمانی به میوه­فروش نمی­گویند: «راستی خیار کیلو چند؟»

4_ در نمایندگی بیمه اختیار تعیین قیمت از نمایندۀ بیمه سلب شده است . حق بیمه را یک مرجع دیگر تعیین می­کند آنوقت مردم نمایندگی بیمه را با بقالی یا سوپر مارکت عوضی می­گیرند و سر قیمت چانه می­زنند. تازه فکر می­کنند کل حق بیمه به نماینده می­رسد. در حالی که در ميوه فروشي شما ميوۀ سالم را به مردم به قيمت گران، ميوۀ نيمه خراب را ارزان­تر به مردم كم­درآمد­تر و احتمالاً ميوۀ كاملاً خراب را به آبميوه­فروشي­ها و نمي­دانم لواشك­سازي­ها مي­فروشيد!

5_ در ميوه­فروشي شما محلي براي عرضه كالاي ديگران هستيد، معمولاً افزايش قيمت بين ميدان ميوه و تره­بار با مغازۀ شما چند برابر است. در نمایندگی بیمه هم شما واسطه هستید فقط مشکل اینجا است که جنس شما را نمی­بینند و تازه نوع جنس و قیمت آن را دیگری تعیین می­کند و خسارت را هم یکی دیگر پرداخت می­کند و شما فقط بد و بیراه می­شنوید. شما فقط نقش «دیوار خانواده» را بازی می­کنید و شیر بی یال و کوپال هستید.

6_ شما در نمایندگی بیمه با نيروي لوس و نازك­نارنجي كارشناس سر و كار داريد كه كافي است يك كم ناراحت شود، هوس كانادا به سرش مي­زند و یا مشتری شما سر از یک نمایندگی دیگر در می­آورد. اما در ميوه­فروشي يكي دو كارگر از برادران افغاني مي­گيريد، مثل ساعت براي شما كار مي­كنند و غر كه نمي­زنند هيچ با همه سختي­ها هم مي­سازند.

7_ در نمایندگی بیمه شما وابسته به زمان هستيد و باید صبر کنید تا بیمه­نامۀ طرف تمام شود.  اما در ميوه­فروشي هر فصلي ميوۀ خودش را دارد و شما آن را مي­آوريد، هر ميوه­اي هم طرفدار خاص خودش را دارد و شما تقريبا در همه سال فروش خود را يكنواخت خواهيد داشت.

8_ بیمه برای مردم يك كار تشريفاتي است و همیشه یک خرج واجبتر دارند. اما ميوه­فروشي نياز روز مردم است، همه هر روز خريد خودشان را دارد، وضع مردم بد هم بشود باز هم مهماني مي­آيد كه شما وادار شويد حتما ميوه خوب بخريد.

9_ در بیمه شما قاصر هستيد از اينكه به يك مشتري بفهمانيد پوشش بیمه با پوشش بیمه متفاوت است. چون با يك چيز انتزاعي طرف است. بين پوشش یک میلیون تومانی با پوشش ده ميليون توماني فرقي قائل نيست. فقط می­گوید ماشینم بیمه دارد. در حالي كه در ميوه فروشي، مشتري تفاوت سيب با سيب را در مي­يابد و اگر دنبال كيفيت خوب است پولش را هم مي­پردازد.

10_  شما فقط ميوه را مي­فروشيد: در پوشش بیمه وقتي شما پوششی عرضه مي­كنيد، داستان عرضۀ خدمات پس از فروش شروع مي­شود، آموزش بیمه­گذاران – اگر جسارت نباشد بعضاً واقعا تعطيل!- ارائۀ اطلاعات و انتقال آنها بیمه­گذاران که تازه در زمان بروز صانحه معمولاً کنترل اعصاب خود را ندارند واین خود مزید بر علت است، یعنی هر چه برایش توضیح می­دهی چون اعصابش به هم ریخته متوجه نمی­شود چه می­گوئی. اما در ميوه فروشي، شما فقط ميوه را مي­فروشيد اين كه هندوانه را چطور مي­خورند، گيلاس را چطور؟ اين كه آيا مشتري ظرف مناسبي براي نگهداري ميوه دارد و يا خير نيز به شما ربطي ندارد.

11_ پوشش بیمه را كه مي­فروشيد مشتري توقع دارد اين پوشش مادام­العمر باشد برايش، به سادگي حاضر نيست قرارداد بیمه را تجدید کند، اما همه مي­دانيم كه يك ميوه را براي همۀ سال نمي­توان نگه داشت، خورده مي­شود بالاخره! بايد ميوه جديدي خريد!

12_خرابي ميوه نگراني ندارد، روشهاي نگهداري ميوه معلوم است و اگر شما يك كم تجربه پيدا كنيد مي­توانيد به سادگي آن را نگهداري كنيد، اما در تنظیم یک قرارداد بیمه آنقدر مشكلات متعدد و متفاوت پيش مي­آيد كه شما گيج مي­شويد كه اين راه حل کدام است؟ تازه وقتی مشتری به فکر این مشکلات می­افتد که معمولاً خسارت اتفاق افتاده است و حتی الحاقیه هم مشکلات را حل نمی­کند. تازه این موقع است که مشتری بیمه­نامه را باز می­کند و می­خواند.

13_ آن كه خربزه مي­خورد پاي لرزش مي­نشيند: شما مسؤول نحوۀ استفادۀ مشتري از ميوه نيستيد، مهم نيست برايتان كه در عزا بخورند يا در عروسي، مهم نيست كه به طرف نمي­سازد يا مي­سازد. اما در پوشش بیمه، كافي است از کارت بیمۀ صادر شده توسط شما سوءاستفاده شود یا طرف خسارت بخورد، نمي­دانم چرا يقۀ شما را مي­گيرند كه چرا این بیمه­گذار به خسارت زده، چرا از این کارت سوءاستفاده شده، خودت هم در این کار دخیل بودی، چرا ....؟

15_ دورۀ بازپرداخت سريع: در ميوه­فروشي به محض فروش ميوه پولتان را مي­گيريد، اما در پوشش بیمه به خصوص بیمۀ عمر بايد بدويد به دنبال پولتان، آنقدر اين پول دادن دير و تكه تكه مي­شود كه به نوش داروي پس از مرگ سهراب مي­ماند، به شكلي كه بعضي وقت­ها بي­خيال پولتان مي­شويد. خیلی­ها چک می­دهند و تازه چکها وصول نمی­شود.

16_ شما در يك نمایندگی بیمه با طيف خاصي از مشتري سر و كار داريد، يا دولتي يا خصوصي يا آموزشي يا ... اما در ميوه­فروشي شما قيدي براي مشتري نداريد، زن و مرد، كوچك و بزرگ، دارا و ندار، پير و جوان، شهري و روستايي ،... همه به نوعي مشتري شما هستند، آن هم مشتري دائمي كه از همه چيز مي­گذرد الا از خوردن!

17_ خدا نکند کسی مدرک حقوق نداشته باشد و وکالت کند یا مدرک پزشکی نداشته باشد و طبابت کند. حتی میوه­فروش هم تا در میوه­فروشی کار نکرده باشد چم و خم کار دستش نمی­آید. نمایندگی بیمه تنها صنفی است که همه جور مدرکی از شیر مرغ تا جون آدمیزاد در آن پیدا می­شود. از دیپلم ال دکترا، از پزشک تا لیسانس موسیقی. آنوقت چون اطلاعات بیمه­ای ندارند من بیمه­چی هم به چوب آنان می­خورم. انگار نه انگار چهار سال آزگار عمرم را صرف کردم و دود چراغ خوردم و درس بیمه خواندم.

نمي­دانم چرا با وجود همۀ اين استدلال­هاي منطقي، ميوه­فروش نشدم. آرزو مي­كنم حداقل يك نفر اين مطلب را بخواند و به راه راست هدايت شود! دست از نمایندۀ بیمه شدن بردارد و به قول بچه­ها يك كار «نان و آبدار» پيدا كند.

اميدوارم

+ نوشته شده در  جمعه 1386/12/10ساعت 7:17  توسط بهمن کبیری پرویزی  | 

 

از اینکه از کامپیوتر من در مقابل برنامه های خطرناک حفاظت می کنید متشکرم!

توضیح: این پیغام جلوی فعالیت مخرب نرم افزار برنامه Windows Explorer رو گرفته! در حالی که این نرم افزار یکی از اجزای خود ویندوز هست.

---------------------------------------------------------------------------------------------------

ترجمه: نمی تونیم فابل 6620 رو پاک کنیم. چون فضای کافی برای این کار نداریم! لطفا تعدادی از فایل هارو حذف کنید تا فضا خالی بشه.

---------------------------------------------------------------------------------------------------

ترجمه: هیچ خطائی اتفاق نیفتاد.

----------------------------------------------------------------------------------------------------

قبل از ادامه نصب آفیس باید نرم افزار های زیر را ببندید.

---------------------------------------------------------------------------------------------------

اگه متوجه شدی OK بزن، وگرنه می تونم دوباره تکرار کنم برات!

---------------------------------------------------------------------------------------------------

هنگام نمایش خطای قبلی به خطای جدیدی برخوردیم.

--------------------------------------------------------------------------------------------------

 

عملیات چاپ به دلیلی انجام نشد!

------------------------------------------------------------------------------

ادامه عملیاتِ Delete ، باعث حذف اطلاعات از روی حافظه می شود. گزینه ها: ___ الف)ادامه عملیات حذف ___ ب)حذف

---------------------------------------------------------------------------------------------------

آیا می دانستید که فایل مربوط به اطلاعات بخش "آیا می دانستید " یافت نشد؟

---------------------------------------------------------------------------------------------------

البته اشکالات فوق مربوط به نسخه های قدیمی ویندوز بودند. خوشبختانه در ویندوز ویستا همه چیز کاملاً تحت کنترل است:

خطا: عملیات با موفقیت انجام شد!

----------------------------------------------------------------------------------------------------

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/11/16ساعت 20:1  توسط بهمن کبیری پرویزی  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/11/09ساعت 6:10  توسط بهمن کبیری پرویزی  | 

+ نوشته شده در  جمعه 1386/11/05ساعت 16:47  توسط بهمن کبیری پرویزی  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/11/04ساعت 12:31  توسط بهمن کبیری پرویزی  | 

برای بالا رفتن دگه بالا و برای پائین رفتن دگمه پائین را فشار دهید.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/11/04ساعت 12:27  توسط بهمن کبیری پرویزی  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/11/04ساعت 12:19  توسط بهمن کبیری پرویزی  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/11/04ساعت 12:16  توسط بهمن کبیری پرویزی  | 

منبع: بر ساحل سلامت

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/11/01ساعت 9:52  توسط بهمن کبیری پرویزی  | 

آدم باید حواسش خیلی پرت باشد که چنین اشتباهی بکند.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/10/30ساعت 6:36  توسط بهمن کبیری پرویزی  | 

+ نوشته شده در  شنبه 1386/10/29ساعت 18:44  توسط بهمن کبیری پرویزی  | 

منبع

+ نوشته شده در  شنبه 1386/10/29ساعت 18:9  توسط بهمن کبیری پرویزی  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/10/27ساعت 21:12  توسط بهمن کبیری پرویزی  | 

در یک نظرسنجی از مردم دنیا پرسشی پرسیده شد و نتیجۀ جالبی به دست آمد.

پرسش: لطفاً نظر خود را راجع به راه­حل کمبود غذا در سایر کشورها صادقانه بیان کنید؟

تحقیق با شکست مواجه شد زیرا:

در قارۀ آفریقا کسی معنای «غذا» را نمی­دانست.

در اروپای شرقی کسی معنای «صادقانه» را نمی­دانست.

در اروپای غربی کسی معنای «کمبود» را نمی­دانست.

در چین کسی معنای «نظر» را نمی­دانست.

در خاور میانه کسی معنای «راه حل» را نمی­دانست.

در آمریکای جنوبی کسی معنای «لطفاً» را نمی­دانست.

در آمریکا کسی معنای «بقیۀ دنیا» را نمی­دانست.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/10/27ساعت 20:14  توسط بهمن کبیری پرویزی  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/10/26ساعت 6:44  توسط بهمن کبیری پرویزی  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/10/25ساعت 7:16  توسط بهمن کبیری پرویزی  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/10/24ساعت 19:28  توسط بهمن کبیری پرویزی  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/10/24ساعت 19:24  توسط بهمن کبیری پرویزی  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/10/24ساعت 19:21  توسط بهمن کبیری پرویزی  | 

شیر: «وایسا! بهت میگم وایسا! من کاریت ندارم که فقط میخوام بخورمت!»

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/10/24ساعت 19:9  توسط بهمن کبیری پرویزی  | 

پایگاه خبری تقریب - سرویس اجتماعی: تهران را به عنوان یک ابرشهر باید در زمره شهرهائی دانست که در بسیاری از امور منحصر به فرد است و مزایایی دارد که سایر شهرهای کوچک و بزرگ دنیا از داشتن آن محروم هستند. از جمله این مزایای میتوان به موارد زیر اشاره کرد: 

تهران تنها شهری است که در آن دو نفر روی دوچرخه چهار نفر روی موتورسیکلت شش نفر توی ماشین ۲۵ نفر توی مینی بوس مینشینند و ۶۰ نفر توی اتوبوس سوار میشوند.

تهران تنها شهری است که در آن پياده­ها حتما از وسط خيابان رد می­شوند، اتومبيل­ها حتما روی خط عابر پياده توقف کرده و موتورسيکلت­ها حتما از پياده­رو عبور می­کنند!

تهران تنها شهری دنیاست که در آن همیشه همه چراغ ها قرمز است اما هر کس دوست داشت از آن عبور می کند.

در تهران از همه جای ماشین صدا در می آید جز از پخش صوت آن!

همه در خيابان­ها و پارک­ها با صدای بلند با هم حرف می­زنند، جز سخنرانان که حق حرف زدن ندارند!

تهران تنها شهری است که در آن تمام صحنه های فیلمهای بزن بزن را در خیابانهای شهر میتوانید ببینید اما تماشای این فیلمها در سینما ممنوع است!

ماشینها در کوچه های تنگ با سرعت ۷۰ کیلومتر و در خیاینها با سرعت ۲۰ کیلومتر حرکت میکنند و در بزرگراه ها پارک میکنند تا راه باز شود!

تهران تنها شهری است که در شمال آن مردم در سال ۲۰۰۸ میلادی زندگی میکنند و در جنوب آن در سال ۷۰ هجری قمری!

این بخش را هم من اضافه میکنم:

تهران تنها شهری است که هر کس از بغل آن رد می شود خود را بچه تهران مینامد ولی همه به بچه تهران ناسزا میگویند.

تهران تنها شهری است که مردم برای فرار از خیلی چیزها معامله میکنند و سند نمیزنند اما بعد از هم شکایت میکنند و بر روی ورقه دادخواست تمبر باطل میکنند و مالیات میدهند.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/10/23ساعت 8:3  توسط بهمن کبیری پرویزی  | 

خوب بحمدالله فقط یک مشکل داشتیم که اونهم حل شد.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/10/23ساعت 7:47  توسط بهمن کبیری پرویزی  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/10/23ساعت 7:43  توسط بهمن کبیری پرویزی  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/10/23ساعت 7:38  توسط بهمن کبیری پرویزی  | 

چند وقتی بود در بخش مراقبت­های ویژه در یک بیمارستان معروف، بیماران یک تخت بخصوص در حدود ساعت یازده صبح روزهای یکشنبه جان می­سپردند و این موضوع ربطی به نوع، شدت و ضعف بیماری نداشت.

این مسأله باعث شگفتی پزشکان آن بخش شده بود به طوری که بعضی آن را با مسائل ماورای طبیعی و بعضی با خرافات و ارواح و اجنه و موارد دیگر در ارتباط می­دانستند. کسی قادر به حل این مسأله نبود که چرا بیمار آن تخت درست در ساعت یازده روزهای یکشنبه می­میرد. به همین دلیلی گروهی از پزشکان متخصص بین­المللی برای بررسی موضوع تشکیل جلسه دادند و پس از ساعت­ها بحث و تبادل نطر بالاخره تصمیم بر این شد که در نخستین یکشنبۀ ماه، چند دقیقه قبل از ساعت یازده در محل مذکور برای مشاهدۀ پدیدۀ عجیب و غریب حاضر شوند.

در محل و ساعت موعود، بعضی صلیب کوچکی در دست گرفته و در حال دعا بودند و بعضی دوربین فیلم­برداری با خود آورده بودند.

دو دقیقه به ساعت یازده مانده بود که «پوکی جانسون»، نظافتچی پاره­وقت روزهای یکشنبه وارد اتاق شد، دو شاخۀ برق دستگاه حفظ حیات (Life Support System) را از پریز برق درآورد و دو شاخۀ جاروبرقی خود را به پریز زد و مشغول کار شد.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/10/23ساعت 7:27  توسط بهمن کبیری پرویزی  | 

لطفاً بعد از شنیدن صدای بوق . . و پیام های زیر . . پیغام بگذارید:

پیغام گیر حافظ

 

رفته ام بیرون من از کاشانۀ خود غم مخور!
تا مگر بینم رخ جانانۀ خود غم مخور!

بشنوی پاسخ ز حافظ گر بگذاری پیام

زآن زمان کو بازگردم خانۀ خود غم مخور!!


پیغام گیر سعدی :


از آوای دل انگیز تو مستم
نباشم خانه و شرمنده هستم
به پیغام تو خواهم گفت پاسخ
فلک را گر فرصتی دادی به دستم


پیغام گیر فردوسی :


نمی­باشم امروز اندر سرای
که رسم ادب را بیارم به جای
به پیغامت ای دوست گویم جواب
چو فردا بر آید بلند آفتاب


پیغام گیر خیام :


این چرخ فلک عمر مرا داد به باد
ممنون توام که کرده­ای از من یاد
رفتم سر کوچه منزل کوزه فروش
آیم چو به خانه پاسخت خواهم داد!


پیغام گیر منوچهری :


از شرم به رنگ باده باشد رویم
در خانه نباشم که سلامی گویم
بگذاری اگر پیغام پاسخ دهمت
زان پیش که همچو برف گردد رویم!


پیغام گیر مولانا :


بهر سماع از خانه ام رفتم برون.. رقصان شوم!
شوری برانگیزم به پا.. خندان شوم  شادان شوم!
برگو به من پیغام خود..هم نمره و هم نام خود
فردا تو را پاسخ دهم..جان تو را قربان شوم!


پیغام گیر بابا طاهر:


تلیفون کرده­ای جانم فدایت!
الهی مو به قوربون صدایت!
چو از صحرا بیایم نازنینم
فرستم پاسخی از دل برایت!

و پیغام گیر نیما:


چون صداهایی که می­آید
شباهنگام از جنگل
از شغالی دور
گر شنیدی بوق
بر زبان آر آن سخن­هایی که خواهی بشنوم
در فضایی عاری از تزویر
ندایت  چون انعکاس صبح آزا کوه
پاسخی گیرد ز من از دره های یوش  

پیغام گیر شاملو :


بر آبگینه­ای از  جیوه  ء سکوت
سنگواره­ای از  دستان  آدمی
تا آتشی و  چرخی که آفرید
تا  کلید واژه­ای  از دور شنوا
در آن با من سخن بگو
که با همان جوابی گویمت
آنگاه که توانستن سرودی است

پیغام گیر سایه :


ای صدا و سخن توست  سرآغاز جهان
                                دل سپردن به پیامت چاره ساز انسان
گر مرا فرصت گفتی و شنودی باشد
                           به حقیقت با تو همراز شوم بی نیاز  کتمان


پیغام گیر فروغ :


نیستم.. نیستم..
اما می آیم.. می آیم ..می آیم
با بوته­ها که چیده­ام از بیشه­های آن سوی دیوار
می­آیم.. می­آیم ..می­آیم
و آستانه پر از عشق می­شود
و من در آستانه به آنها که پیغام گذاشته­اند
سلامی دوباره خواهم داد

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/10/18ساعت 6:58  توسط بهمن کبیری پرویزی  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/10/16ساعت 7:3  توسط بهمن کبیری پرویزی  | 

پارکینگ خصوصی

خودروهای غیر مجاز زیر پتک ماشینکوب قرار خواهند گرفت و بین مردم خشمگین رها خواهند شد، به اتش کشیده خواهند شد و پس از مشارکت در سرقت با رنگ قرمز روی آن شعار مینویسیم.

 یک خواننده گرامی نوشت: «مترجم جان اگه کلمه قرمز رو توی متن به من نشون بدی جایزه داری rudeهستش نه......»

این خواننده گرامی درست میگوید.  کلمه ای که ایشان اشاره میکند به معنای زمخت و خشن در لغتنامه آمده است و کلمه قرمز کلمه دیگری است. خواننده گرامی من هم ترجمه لغت به لغت نکردم. متنی نوشتم که فقط طنز بودن موضوع روشن باشد وگرنه متن ترجمه شده در دو پست بالاتر وجود دارد. لطفا آن را ویرایش فرمائید. قطعا نظر شما را در مورد آن پست هم در وبلاگ قرار خواهم داد. با تشکر
+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/10/16ساعت 6:45  توسط بهمن کبیری پرویزی  | 

بیمه گذار خوب
+ نوشته شده در  شنبه 1386/10/15ساعت 7:8  توسط بهمن کبیری پرویزی  | 

+ نوشته شده در  جمعه 1386/10/14ساعت 10:6  توسط بهمن کبیری پرویزی  | 

+ نوشته شده در  جمعه 1386/10/14ساعت 10:4  توسط بهمن کبیری پرویزی  | 

+ نوشته شده در  جمعه 1386/10/14ساعت 10:3  توسط بهمن کبیری پرویزی  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/10/13ساعت 7:1  توسط بهمن کبیری پرویزی  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/10/13ساعت 6:58  توسط بهمن کبیری پرویزی  | 

غلط املائی
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/10/13ساعت 6:55  توسط بهمن کبیری پرویزی  | 

اتوبوس پر
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/10/13ساعت 6:53  توسط بهمن کبیری پرویزی  | 

پیامک همشهری

چشم استقلالی­ها روشن. هروقت پرسپولیس بازی دارد سرویس پیامک همشهری لحظه به لحظه گزارش می­دهد.

_پرسپولیس گل اول را خورد.

_پرسپولیس گل دوم را خورد.

. . . . . . .

اما وقتی استقلال بازی دارد:

_ استقلال گل اول را زد.

_استقلال گل دوم را زد.

. . . . . . .

انگار نه انگار تا حالا پرسپولیس تمام بازی­ها را برده بود. انگار یک نیم فصل له انتظار بازی دیروز بودند. از همه جالبتر این که در دو سه بازی اول پرسپولیس گل خورد بعد بازی را برد. سرویس پیامک همشهری  اعلام کرد پرسپولیس گل اول را خورد. اما وقتی ورق بازی برگشت اصلا دیگر پیامک نفرستاد. این به طور مشخص موضع­گیری له یک تیم و علیه یک تیم است و هر بچه­ای می­فهمد که ارسال این اخبار کاملاً جانبدارانه است. قابل توجه سجادقلی که هر وقت پرسپولیس گل می­خورد، سجاد قلی دو متر نیم به هوا می­پرد.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/10/11ساعت 6:56  توسط بهمن کبیری پرویزی  | 

شستشوی اتوموبیل
+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/10/11ساعت 6:37  توسط بهمن کبیری پرویزی  | 

غلط املائی
+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/10/11ساعت 6:34  توسط بهمن کبیری پرویزی  | 

تشتاب
+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/10/11ساعت 6:32  توسط بهمن کبیری پرویزی  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/10/10ساعت 6:30  توسط بهمن کبیری پرویزی  | 

دست نزنید
+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/10/09ساعت 7:16  توسط بهمن کبیری پرویزی  | 

گمشده

جهان اقتصاد نهم تیرماه امسال

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/10/09ساعت 7:14  توسط بهمن کبیری پرویزی  | 

بعد از دو یادداشت تاریخی که کاملاً جدی بود به یک معضل اجتماعی رسیدم که باز هم از دید من جدی است اما از جنسی دیگر است. درست مثل پستهای ما قبل این دو پست تاریخی میخواهم به همان فضا برگردم. نمیدانم خرافات تا کی قرار است بین ما رواج داشته باشد. همیشه از زمین و زمان ایراد میگیریم و خود را با اروپا و آمریکا مقایسه میکنیم. اما اگر خود را اصلاح میکردیم آنوقت همه چیز درست میشد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه 1386/10/08ساعت 8:24  توسط بهمن کبیری پرویزی  | 

بوق نزن 

منبع: وبلاگ صبح سراوان

+ نوشته شده در  جمعه 1386/10/07ساعت 13:48  توسط بهمن کبیری پرویزی  | 

کارت اینترنت
+ نوشته شده در  جمعه 1386/10/07ساعت 8:52  توسط بهمن کبیری پرویزی  | 

غذای سالم

اگر غذای سالم، مقوی و پر از ویتامین میل دارید ما در خدمتیم. انواع غذا شامل چلوکباب، چلو مرغ و چلو گوشت موجود است. پیازش را با همین آب تمیز جوب شسته ایم. برنجش را هم با همین آب دم کرده ایم. یک بار امتحان غذای ما کافی است . . . . . . . . . . . (فکرتون جای بد نره. بیمارستان نمیرین. اثرش فوریه.)

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/10/06ساعت 6:7  توسط بهمن کبیری پرویزی  | 

يکشنبه 10 تير 1386
بانک ملی ایران به عنوان بزرگترین بانک کشور، با توجه به مزایای توسعه بانکداری الکترونیک در کشور، در چند سال اخیر توجه خاصی به افزایش کمی و کیفی دستگاههای خودپرداز به عنوان یکی از جلوه های بانکداری نوین معطوف داشته که این امر در کنار سایر اقدامات این بانک زمینه ساز افزایش رضایت عمومی شده است.


در همین حال چندی پیش عکسی از یک دستگاه خودپرداز بانک ملی در تعدادی از رسانه ها درج شد که فاقد امکاناتی نظیر سایه بان، پلکان و ... بود و همین مسأله موجب برداشت نادرستی از تصویر مذکور شده بود.
روابط عمومی بانک ملی ایران جهت تنویر افکار عمومی در خصوص عکس مورد اشاره به اطلاع می رساند: دستگاه خودپرداز شعبه مذکور در آن مقطع در عین نصب شدن، هنوز به مرحله راه اندازی نرسیده بود و عکس مورد نظر در خلال این زمان تهیه شده است. بدیهی است پس از انجام مقدمات و هماهنگی های لازم اداری و فنی برای بهره برداری از این خودپرداز و سایر خودپردازهای مشابه، امکانات رفاهی نظیر سایه بان، پلکان و... نیز در کنار این دستگاهها قرار گرفته که در مورد دستگاه مزبور نیز این موارد فراهم شده و مورد بهره برداری قرار گرفته است.

توضیح بانک ملی

توضيح بانك ملي در مورد يك عكس و خبر

گروه بازار پول- روابط عمومي بانك ملي پيرو تصوير و مطلب مندرج در صفحه 12 روز 10/4/86 جوابيه‌اي را براي روزنامه دنياي اقتصاد ارسال كرده و يادآور شده كه دستگاه خودپرداز شعبه مذكور (سعادت‌آباد) در عين نصب شدن هنوز به مرحله راه‌اندازي نرسيده بود و عكس مورد نظر در خلال اين زمان تهيه شده است.

بديهي است پس از انجام مقدمات و هماهنگي‌هاي لازم اداري و فني براي بهره‌برداري از اين خودپرداز و ساير خودپردازهاي مشابه، ‌امكانات رفاهي نظير سايه‌بان، پلكان و... نيز در كنار اين دستگاه‌ها قرار گرفته كه در مورد دستگاه مزبور نيز اين موارد فراهم شده است.
در ادامه توضيح بانك ملي آمده است: بانك ملي به عنوان بزرگترين بانك كشور با توجه به مزاياي توسعه بانكداري الكترونيك در كشور، در چند سال اخير توجهي خاص به افزايش كمي و كيفي، دستگاه‌هاي خودپرداز به عنوان يكي از جلوه‌هاي بانكداري نوين معطوف داشته كه اين امر در كنار ساير اقدامات اين بانك زمينه‌ساز افزايش رضايت عمومي شده است.
لازم به ذكر است چندي پيش در صفحه بانك و بيمه روزنامه عكسي به چاپ رسيد كه مربوط به شعبه سعادت‌آباد بانك ملي ايران بود. در اين عكس يكي از مشتريان بانك براي رسيدن به دستگاه خودپرداز در اين شعبه كه در ارتفاع بالايي نصب شده به زحمت افتاده بود.
اما شايسته بود بانك ملي در كنار جوابيه عكسي از شرايط فعلي دستگاه خودپرداز فوق ارسال مي‌كرد تا مخاطبين روزنامه از چگونگي ارائه خدمات رفاهي بانك مطلع شوند.

توضیح دنیای اقتصاد 

عکس در وبلاگ من

با تشکر از آقای مهدی هاشمی

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/10/05ساعت 20:14  توسط بهمن کبیری پرویزی  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/10/05ساعت 6:20  توسط بهمن کبیری پرویزی  | 

اجارۀ مدرک

به لطف خداوند اینک تمام جوانان این مرز بوم دارای مدرک دانشگاهی هستند و سر چهارراه ها نمی ایستند و مزاحم مردم نمیشوند و در عوض به کارهای مولد میپردازند و علاوه بر اجاره ملک مدرک هم اجاره میدهند.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/10/04ساعت 7:23  توسط بهمن کبیری پرویزی  |