تبليغاتX
رکن پنجم دموکراسی
قلم سلاح نویسنده نیست، سلاح قلم سرباز است.

در این روزها بسیار به زندگی گذشتۀ خود می­نگرم و آنچه بیش از همه تکانم می­دهد این است که آن چیزهائی را که به نظرم مهمترین هدف زندگی­ام بوده­اند، اکنون به دست نیاورده­ام. با خود به نجوا می­گویم که امیدوار باشم تا روزی آرزوهایم برآورده شوند، اما آنچه در پیش رو به نظر می­رسد چیزی جز انتظار بی­پایان به نظر نمی­رسد. دست به قبلم می­برم تا پس از مدت­ها بنویسم. می­نویسم. خط می­زنم و دوباره می­نویسم. انبوه افکار به درون سرم هجوم می­آورند و من آن­ها را در قفسه­های ذهنم بایگانی می­کنم. صبح شده است و روزی دیگر آغاز شده است اما گویا چرخ گردون مسیر همیشگی خود را می­پیماید.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/08/14ساعت 7:26  توسط بهمن کبیری پرویزی  | 

باد می وزد. می توانی در مقابلش دیوار بسازی یا آسیاب بادی.
+ نوشته شده در  سه شنبه 1388/06/03ساعت 6:54  توسط بهمن کبیری پرویزی  | 

رمان" دور دنیا در هشتاد روز" نوشته ژول ورن با ترجمه محسن فرزاد در رادیو فرهنگ تحلیل و بررسی می شود.

به گزارش خبرگزاری مهر، نقد این کتاب با حضور بهمن کبیری پرویزی پنج شنبه 22 مرداد ماه از ساعت 17 تا 19 پخش می‌شود.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1388/05/22ساعت 6:26  توسط بهمن کبیری پرویزی  | 

چه آرام

            چه بی صدا

                             چه معصوم

حتی بدون خداحافظی

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1388/04/01ساعت 19:25  توسط بهمن کبیری پرویزی  | 

آن روز با طراوت، آن روز معرفت طبیعت، آن روز گشت و گذار، آن روز ختم تعطیلات، آن سیزدهمین روز نوروز، روز طبیعت. نقل است که چون بامدادن برآید بلند آفتاب، مردمان تدارک گشت و گذار در دشت و دمن آغاز کنند و هر کدام با اهل بیت خود روانۀ سوئی شوند تا با مام طبیعت دیدار تازه کنند و روح و روان از سودگی سال گذشته بزدایند.

نقل است سبزه­ای را که قبل از تحویل سال سبز کنند و با یادگار دوران کهن و آغاز بهار بر سر سفرۀ هفت سین می­نهند، در  روز طبیعت در کنار رودی جای می­دهند تا سبز بماند و از یمن برکت بقای سبزی سبزه، سال مردمان همه سبز باشد.

نقل است در این روز کدورت از دل بزدایند، مصافحه و معانقه را منضم نمایند که تا ابدالدهر به نشان دوستی به یادگار بماند که این سنت پرودگار حی رزاق است.

نقل است چون غروب آفتاب نزدیک شود هر کدام از مردمان سوی منزل خود روان شود، سفرۀ هفت سین را تا سال بعد برچیند و محیای امرار معاش سال گردد، باشد که این سنت به یادگار تا ابدالاباد بماند.

نقل است در این روز سبزه گره زنند و نیت کنند تا در گنبد دوار به یادگار بماند که اگر نیت خالص باشد در آن سال برآورده شود.

پس این روز را غنیمت شمار که بزرگ و فرخنده روزی است این روز. مباد که یمن و برکت این روز را از یاد ببری و اسیر خرافات نحوست موهوم گردی که هر روز خداوند نعمتی است و بهره مقسوم تو از عمر در این جهان که عطیه­ای است الهی.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1388/01/12ساعت 15:26  توسط بهمن کبیری پرویزی  | 

آن عید سعید باستانی، آن آئین نیاکانی، آن یادگار دودۀ ساسانی، عید نوروز. نقل است جمشید جم در این روز تاج کیانی بر سر نهاد و سالیان سال به سلطنت پرداخت. نقل است در هنگام تحویل سال نو پیری سپید موی بر مردمان گذر می­کند و آرزوهایشان را به خاطر می­سپارد تا برآورد. پس اگر نسیمی مشک­فشان را بر گونۀ خود حس کردی بدان که عمو نوروز است و مقدمش را گرامی دار.

+ نوشته شده در  جمعه 1387/12/30ساعت 3:23  توسط بهمن کبیری پرویزی  | 

هرگاه نام ملانصرالدین را در متون ادبیات میدیدم تصوری خیالی از او در ذهن داشتم تا این که فرصتی دست داد و یک دوست خوب عکس مجسمه او را در موزه کوچکی واقع در ضلع شمال غربی میدان توپخانه برای من فرستاد. حالا دیگر هر وقت نام او را میبینم به یاد این موزه کوچک و میدان توپخانه میافتم و او را به همین شکل تصور میکنم. البته انصافا این تصویر با آنچه که من داشتم بسیار متفاوت است. اما به راستی این تصویر را معقولتر و واقعیتر میبینم و احساس میکنم این تصویر به اصل داستانهای او نزدیکتر است.

+ نوشته شده در  جمعه 1387/04/21ساعت 14:19  توسط بهمن کبیری پرویزی  | 

امروز از طریق این پیوند  خبردار شدم که از داستان علمی تخیلی من با عنوان تولد دوباره مرد نمکی تقدیر شده است. نکته ظریف این است که بخش دوم نامم اشتباه شده است.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/03/09ساعت 18:7  توسط بهمن کبیری پرویزی  | 

همه مداد رنگی ها مشغول بودند...به جز مداد سفيد...هيچ كسی به او كار نمی داد...همه می گفتند:{تو به هيچ دردي نمی خوری}...يك شب كه مداد رنگی ها...توی سياهی كاغذ گم شده بودند...مداد سفيد تا صبح كار كرد...ماه كشيد...مهتاب كشيد...و آنقدر ستاره كشيد كه كوچك وكوچك و كوچك تر شد...صبح توی جعبه مداد رنگی...جای خالی او...با هيچ رنگی پر نشد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/01/14ساعت 22:38  توسط بهمن کبیری پرویزی  | 

تا حالا مردم را اینطور ندیده بودم. ماشین­ها بین خطوط پشت خط عابر پیاده منتظر ایستاده بودند تا چراغ سبز شود. هیچکس حتی بوق هم نمی­زد. همۀ ماشین­ها با فاصلۀ یکنواخت بین خطوط قرار داشتند. عابرین پیاده به آرامی از روی خطوط عابر پیاده رد می­شدند. جوانی دست زن سالمندی را گرفته بود و او را در عبور از عرض خیابان همراهی می­کرد. دو ماشین با هم تصادف کردند. رانندگان پیاده شدند و نگاهی به خسارت وارده کردند. بعد نگاهی به هم کردند و پس از روبوسی و گفتن سرسلامتی به یکدیگر با فرستادن یک صلوات بلند سوار خودروی خود شدند و رفتند. جوانی یک آشغال را از روی زمین برداشت و داخل سطل آشغال انداخت. او سیگار نمی­کشید. میوه­فروشی محل پرتغال را کیلوئی ده تومان قیمت زده بود. نفس عمیقی کشیدم. هوا دود نداشت و آلوده نبود. احساس کردم یکی نامم را صدا می­کند. ناگهان از خواب پریدم. چراغ را روشن کردم. تقویم رومیزی را ورق زدم. سیزدهم فروردین بود. بالا رفتیم ماست بود، پائین رفیتم دوغ بود، قصۀ ما دروغ بود.

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/01/13ساعت 15:10  توسط بهمن کبیری پرویزی  | 

پـدرم قـامـت تـو تـکـیـه­گـاهـی بود مرا                              گفته­هایت چو چراغی به رهی بود مرا

خنده­هایت همه شادی و همه مهر و صفا                        زندگـیـنـامـۀ تو چون شرحی بود مرا
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/12/23ساعت 20:53  توسط بهمن کبیری پرویزی  | 

در جوانی به خویش می­گفتم                                            شیر اگر پیر هم شود شیر است

چون به پیری رسیده­ام دیدم                                             پـیر اگـر شیر هم شود پیر است

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/12/23ساعت 20:44  توسط بهمن کبیری پرویزی  | 

آن کس که مرا روح و روان بود پدر بود                                       آن کس که مرا فخر زمان بود پدر بود

افـسـوس که رفت از برم آن سایۀ نعمت                                   آن کـس کـه برایم نگران بود پدر بود

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/12/23ساعت 20:7  توسط بهمن کبیری پرویزی  | 

آن آئین نیاکانی، آن عید باستانی، آن یادگار جمشید کیانی، آن میراث دودۀ ساسانی، عید نوروز فرا رسید.

نقل است کیومرث­شاه در آن نوروز پیروز و در آن عید دل­افروز بر سریر سلطنت جلوس نمود و تختگاه خود را در کوهستان بنا نهاد.

نقل است در این روز زمین خفته با عطسه­ای از خواب زمستان بیدار می­شود و از بازدم نفس زمین جوانه بر درختان می­روید.

نقل است پیری فرزانه با موئی سپید، عمو نوروز نام، در لحظۀ تحویل سال نو بر خانۀ مردمان گذر می­کند و عطر بهار می­افشاند. چون سال تحویل شود آرزوهای نیک مردم را به خاطر می­سپارد. پس هر گاه در لحظۀ تحویل سال نو خنکی ملایم نسیمی را بر گونۀ خود احساس کردید، بدانید و آگاه باشید که آن پیر فرزانه به دیدارتان آمده است. مقدمش را گرامی دارید که مهمانی بس عزیز است زیرا سال نو را چون هدیه­ای بس گرانقدر به شما ارزانی می­کند.

نقل است استحباب قرائت دعای تحویل سال نو، طلب شفای بیماران، طلب رحمت بر درگذشتگان، طلب نعمات خداوندی، رفع گرفتاری و رفع بلایا.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/12/22ساعت 17:39  توسط بهمن کبیری پرویزی  | 

نـامـحرمـی کـه حـرمـت مـا را نـگـاه داشت     خوشـتـر ز محرمی که دل کینه­خواه داشت

از جــان، غــلام آب زلالــم، کــه آئــیـنـه          بـا آن صفـای روی، درونـی سـیـاه داشـت

بــدنــام از آن شـدم کـه نـمـازی گـذاردم         روزی بـه مـسجدی که به میخانه راه داشت

هـرگـز نـمـی­بـرد سـر سـالـم بـه خـوابگاه        مـسـتـی کـه مـار خفته، درون کلاه داشت

دست و دلم ز هر کس و هر چیز شستـه باد    الا زیــاد او کــه بــه دل پــایــگـاه داشت

مـا را از طـعـن دشـمن بی­مایه، باک نیست      زان چاه­کن نترس، که خود جا به چـاه داشت

سـوگـنـدهـا شـنـیدم و دیـدم، دم خروس         «عاطف» بـیـا، کـه داوریـت اشـتـبـاه داشت

 

                                                                    حسین عاطف آمری(1290_1378)

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/12/22ساعت 14:48  توسط بهمن کبیری پرویزی  | 

عــیــد نــوروز بــه آئــیــن نــیــاکـانـی ما                  جـشـن پـیـروز، بـهـاری کند ارزانی ما

یــادگاری اسـت ز جـمـشـیـد و نشانی از کی          شـیـوۀ مـرضـیـه از دودۀ سـاسـانی ما

دامـن بـاغ پـر از گـل نـگـر از فـیـض بـهــار                  نـفـس بـاد وزان راز گـل­افـشــانــی ما

نـغـمـۀ مـرغ خـوش­آوا چـمـن و بـسـتـان را                پرنـوا سـاخته چون شور غزل­خـوانی ما

وقت خوش باشد و بخت خوش و دامان چـمن          یـار سازشگر و عیش خوش پـنـهانی ما

روز عـیـد است، بـهـار و گل و بوس و تبریک              وقت آرامش جان است و تن آسـائی ما

ز گـل و سـبـزه شـود کـلبۀ «عـاطـف» تزئین              ز رخ مـاه وشـی، بـزم شـبـســتانی ما

حسین عاطف آمری (۱۲۹۰ـ۱۳۷۸)

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/12/20ساعت 17:47  توسط بهمن کبیری پرویزی  | 

سه چیز در زندگی هیچگاه باز نمی گردند: زمان، کلمات و موقعیت ها. سه چیز در زندگی هیچگاه نباید از دست بروند: آرامش، امید و صداقت. سه چیز در زندگی هیچگاه قطعی نیستند: رؤیا ها ، موفقیت و شانس . سه چیز در زندگی از با ارزش ترین ها هستند: عشق، اعتماد به نفس و دوستان.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/12/01ساعت 20:2  توسط بهمن کبیری پرویزی  | 

اين شعر که کانديداي شعر برگزيده سال 2005 شده.
توسط يک بچه آفريقايی نوشته شده و استدلال شگفت انگيزی داره :
وقتی به دنيا ميام، سياهم، وقتی بزرگ ميشم، سياهم،
وقتي ميرم زير آفتاب، سياهم، وقتي می ترسم، سياهم،
وقتي مريض ميشم، سياهم، وقتي می ميرم، هنوزم سياهم...
و تو، آدم سفيد،
وقتی به دنيا ميای، صورتی ای، وقتی بزرگ ميشی، سفيدی،
وقتی ميری زير آفتاب، قرمزی، وقتی سردت ميشه، آبی ای،
وقتی می ترسی، زردی، وقتی مريض ميشی، سبزی،
و وقتی می ميری، خاکستری ای
و تو به من می گی رنگين پوست؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/12/01ساعت 18:10  توسط بهمن کبیری پرویزی  | 

پابلو نرودا

تو آرام آرام خواهی مرد.

اگر سفر نکنی.

اگر مطالعه نکنی.

اگر به نجواهای زندگی گوش فرا ندهی.

اگر قدر خود را ندانی.

 

تو آرام آرام خواهی مرد.

آن هنگام که نفست و خواسته درونت  را پایمال کنی.

زمانی که اجازه ندهی دیگران به تو کمک کنند.

 

تو آرام آرام خواهی مرد.

اگر بنده عادات خویش شوی.

هر روز بر مسیر قبلی قدم برداری.

در روز مرگی خود تغییری ایجاد نکنی.

رنگهای نو برای پوشش خویش انتخاب نکنی.

یا با آنها که تو را نمی شناسند صحبت نکنی.

 

تو آرام آرام خواهی مرد.

اگر از احساسات و هیجانات آشفته که درخشش را به چشمانت ارزانی می­بخشند و تپشهای قلبت را استوارتر می­سازد دوری کنی.

 

تو آرام آرام خواهی مرد.

اگر زندگی خود را تغییر ندهی آن هنگام که از کار یا عشق خود راضی نیستی.

اگر از اطمینان به عدم اطمینان خطر نمی­کنی.

اگر به دنبال رویاهایتان نمی­روی.

واین اجازه را به خود نمی­دهی که حتی یک بار در طول زندگی از فرمان عقل خویش فرار کنی.

زندگی را امروز آغاز کن.

امروز خطر کن.

امروز کاری کن.

نگذار آرام آرام بمیری.

خوشحالی را فراموش نکن.

                                                               

پابلو نرودا

شاعر شیلیایی

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/11/11ساعت 12:42  توسط بهمن کبیری پرویزی  | 

دیگر سلامم را پاسخ نمی­گوید،

حضورش را هر روز کمرنگ­تر می­کند،

نگاهم به جای خالیش می­خشکد،

صدایش در گوشم هنوز پر طنین است،

اما حیف و صد حیف که دیگر سلامم را پاسخ نمی­گوید.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/10/30ساعت 6:45  توسط بهمن کبیری پرویزی  | 

وقتی اومد نفهمیدم چه کسی اومد. وقتی که رفت فهمیدم چه کسی رفت.
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/10/20ساعت 22:14  توسط بهمن کبیری پرویزی  | 

پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید. عابرانی که رد می شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند.
پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند. سپس به او گفتند: "باید ازت عکسبرداری بشه تا جائی از بدنت آسیب و شکستگی ندیده باشه"
پیرمرد غمگین شد، گفت عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست.
پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند.
زنم در خانه سالمندان است. هر صبح آنجا می روم و صبحانه را با او می خورم. نمی خواهم دیر شود!
پرستاری به او گفت: خودمان به او خبر می دهیم.
پیرمرد با اندوه گفت: خیلی متأسفم. او آلزایمر دارد. چیزی را متوجه نخواهد شد! حتی مرا هم نمی شناسد!
پرستار با حیرت گفت: وقتی که نمی داند شما چه کسی هستید، چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می روید؟
پیرمرد با صدایی گرفته ، به آرامی گفت: اما من که می دانم او چه کسی است...!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/10/19ساعت 13:38  توسط بهمن کبیری پرویزی  | 

او را به اندازۀ تمام کلماتی که ننوشته­ام دوست دارم.

او را به اندازۀ تمام روزهائی که ندیده­ام دوست دارم.

او را به اندازۀ تمام کسانی که ندیده­ام دوست دارم.

اما بین من و او کوه­ها و دشت­ها فاصله انداخته­اند.

راه سفر سخت است و بی­پایان. . .

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/10/18ساعت 14:6  توسط بهمن کبیری پرویزی  | 

مسابقه‌ بزرگ داستانك‌های فارسی
 



به هستي بنگريم و لحظه‌هاي ناب و ساده‌ي زندگي را کشف کنيم.


مركزهمايش‌هاي مجموعه فرهنگي هنري تهران برگزار مي‌كند. «كشف‌ لحظه» مسابقه‌ي بزرگ داستانک‌هاي فارسي . مسابقه‌اي براي ديدن و لمس هستي، و نوشتن آن، براي همه، در هرجا كه باشند. در هر شغل و حرفه‌اي كه هستيد، با هر علاقه اي كه داريد و از هر روزنه‌اي كه به هستي و زندگي مي‌نگريد، مي‌توانيد با كشف لحظه‌ها، همراه شويد و تجربه‌هاي خود را  از زيستن در اين جهان، با ديگران قسمت كنيد. اين مهم نيست كه تاكنون داستاني نوشته‌ايد يا نه، مهم آن است كه چه‌قدر و چگونه به خود و زندگي نگرسته‌ايد. مسابقه‌ي «كشف لحظه» امكاني است براي ديدن همه‌ي آن چيزهايي كه در زندگي شگفت‌زده‌مان مي‌كند، شناخت دوباره چيزهايي كه هر روز مي‌بينيم و به سادگي از كنارشان مي‌گذريم و شايد يافتن منظري تازه‌اي براي نگريستن به خود و جهان ... لحظه‌اي براي ديدن، ادراك و انديشيدن.

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/09/27ساعت 18:45  توسط بهمن کبیری پرویزی  | 

خائن

خائن به تو خیانت نمیکند. تو مال به دست خائن میسپاری.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/09/26ساعت 19:17  توسط بهمن کبیری پرویزی  | 

يكي از روزهای سال اول دبيرستان بود. من از مدرسه به خانه بر می­گشتم كه يكی از بچه­های كلاس را ديدم. اسمش محسن بود و انگار همۀ كتابهايش را با خود به خانه می­برد.

با خودم گفتم: «كی اين همه كتاب رو آخر هفته به خانه می­بره. حتماً اين پسر خيلی بی­حالی است!»


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 1386/09/16ساعت 15:4  توسط بهمن کبیری پرویزی  | 

چتر قرمز مال من بود اما او زود تر از من آن را بر می داشت.آن روز صبح هم که باران به شدت می بارید زودتر از من برخواست و دوباره آن را برداشت.از شدت عصبانیت تا سر خیابان دنبالش رفتم چترش را به او دادم و چترم را پس گرفتم.وقتی چتر را باز کردم دلم شکست.او هر روز چتر سوراخ مرا با خود می برد و چترش را برای من می گذاشت.

+ نوشته شده در  شنبه 1386/09/10ساعت 21:1  توسط بهمن کبیری پرویزی  | 

در سرمای صبح­گاهی به سمت پارکینگ سرپوشیده می­رفت. چشمانش به خاطر کار زیاد با رایانه قرمز شده بود. صبح زود از خواب بیدار شده بود تا بتواند کار را به موقع حاضر کند. خوشبختانه کار به موقع حاضر شده بود و حالا خیالش راحت شده بود. او خوشحال بود و با خود فکر می­کرد ارزش داشت که از خوابش بزند ولی کار به موقع حاضر شود.

از سرمای هوا کاسته شد. تازه در این زمان بود که متوجه شد وارد پارکینگ سرپوشیده شده است.  آنقدر در افکار خود غرق شده بود که اصلاً متوجه نشد مسافت در آپارتمان تا پارکینگ را چگونه طی کرده است. هنوز باید مسافتی طولانی می­رفت تا به پارکینگ برسد. پاسخ سلام نگهبان را به گرمی داد و به آرامی و با تأنی به سمت انتهای پارکینگ رفت.

بعد از چند دقیقة کوتاه به نزدیکی انتهای پارکینگ رسید. ماشینش را ندید. با خود فکر کرد شاید ماشین را در پارکینگ روباز گذاشته است. بدون این که به انتهای پارکینگ نگاهی بیندازد به سمت درب جنوبی پارکینگ رفت و از همانجا خارج شد.

دوباره نسیم باد سرد صبحگاهی را روی صورت خود احساس کرد. به پارکینگ روباز که رسید دگمة سوئیچ­مخفی را فشار داد. کار نمی­کرد! دوباره فشار داد. کار نمی­کرد! یعنی دزدگیر خراب شده بود؟

غرولندی کرد: «یعنی چه؟»

با چشم به دنبال ماشینش گشت. یک پراید نقره­ای دید. نفس راحتی کشید و به سمت پراید رفت. نزدیک پراید که رسید خشکش زد. این ماشین او نبود. با چشم به دنبال ماشینش گشت. حتی یک ماشین مشابه ندید.

خوب فکر کرد. دیروز بعد از انجام دادن آخرین کار خود ماشین را در پارکینگ سرپوشیده پارک کرده بود. نشانه­اش هم این بود که برگ کارت­پارک را در سطل زبالة پارکینگ سرپوشیده انداخته بود. با حالت عصبی و به تندی به سمت پارکینگ سرپوشیده حرکت کرد. حالا دیگر خواب از سرش پریده بود. به در پارکینگ سرپوشیده که رسید با حالتی نگران به نگهبان گفت:

_ «مثل این که ماشین من سر جایش نیست.»

_ «من صبح ساعت شش و نیم دیدم بود.»

هر دو با نگرانی به سمت انتهای پارکینگ حرکت کردند. به انتهای پارکینگ که رسیدند هر دو مات و مبهوت ایستادند. ماشین سر جایش بود ولی ماشین بغلی به گونه­ای پارک شده بود که ماشین او پشت ماشین بغلی از نظر پنهان شده بود.

+ نوشته شده در  جمعه 1386/09/02ساعت 19:45  توسط بهمن کبیری پرویزی  | 

روزی مرد کوری روی پله‌های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنارپایش قرار داده بود روی تابلو خوانده می­شد:  «من کور هستم لطفا کمک کنید.»

روزنامه­نگارخلاقی از کنار او می­گذشت نگاهی به او   انداخت فقط چند سکه در داخل کلاه بود.او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت آن را برگرداند و اعلان دیگری روی آن نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و  آنجا را ترک کرد. عصر آن روز روزنامه­نگار به ان محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است مرد کور از صدای قدمهای او خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که ان تابلو را نوشته بگوید،که بر روی ان چه نوشته است؟ روزنامه­نگار جواب داد: «چیز خاص و مهمی نبود،من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد. مرد کور هیچوقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده می­شد: «امروز بهار است، ولی من نمیتوانم آنرا ببینم!!!!!»

وقتی کارتان را نمی­توانید پیش ببرید استراتژی خود را تغییر بدهید خواهید دید بهترین­ها ممکن خواهد شد باور داشته باشید هر تغییر بهترین چیز برای زندگی است. حتی برای کوچکترین اعمالتان از دل، فکر، هوش و روحتان مایه بگذارید این رمز موفقیت است .... لبخند بزنید.

+ نوشته شده در  جمعه 1386/08/04ساعت 7:32  توسط بهمن کبیری پرویزی  |