|
قلم سلاح نویسنده نیست، سلاح قلم سرباز است.
|
در این روزها بسیار به زندگی گذشتۀ خود مینگرم و آنچه بیش از همه تکانم میدهد این است که آن چیزهائی را که به نظرم مهمترین هدف زندگیام بودهاند، اکنون به دست نیاوردهام. با خود به نجوا میگویم که امیدوار باشم تا روزی آرزوهایم برآورده شوند، اما آنچه در پیش رو به نظر میرسد چیزی جز انتظار بیپایان به نظر نمیرسد. دست به قبلم میبرم تا پس از مدتها بنویسم. مینویسم. خط میزنم و دوباره مینویسم. انبوه افکار به درون سرم هجوم میآورند و من آنها را در قفسههای ذهنم بایگانی میکنم. صبح شده است و روزی دیگر آغاز شده است اما گویا چرخ گردون مسیر همیشگی خود را میپیماید.
|
رمان" دور دنیا در هشتاد روز" نوشته ژول ورن با ترجمه محسن فرزاد در رادیو فرهنگ تحلیل و بررسی می شود. | |
|
به گزارش خبرگزاری مهر، نقد این کتاب با حضور بهمن کبیری پرویزی پنج شنبه 22 مرداد ماه از ساعت 17 تا 19 پخش میشود. |
چه بی صدا
چه معصوم
حتی بدون خداحافظی
آن روز با طراوت، آن روز معرفت طبیعت، آن روز گشت و گذار، آن روز ختم تعطیلات، آن سیزدهمین روز نوروز، روز طبیعت. نقل است که چون بامدادن برآید بلند آفتاب، مردمان تدارک گشت و گذار در دشت و دمن آغاز کنند و هر کدام با اهل بیت خود روانۀ سوئی شوند تا با مام طبیعت دیدار تازه کنند و روح و روان از سودگی سال گذشته بزدایند.
نقل است سبزهای را که قبل از تحویل سال سبز کنند و با یادگار دوران کهن و آغاز بهار بر سر سفرۀ هفت سین مینهند، در روز طبیعت در کنار رودی جای میدهند تا سبز بماند و از یمن برکت بقای سبزی سبزه، سال مردمان همه سبز باشد.
نقل است در این روز کدورت از دل بزدایند، مصافحه و معانقه را منضم نمایند که تا ابدالدهر به نشان دوستی به یادگار بماند که این سنت پرودگار حی رزاق است.
نقل است چون غروب آفتاب نزدیک شود هر کدام از مردمان سوی منزل خود روان شود، سفرۀ هفت سین را تا سال بعد برچیند و محیای امرار معاش سال گردد، باشد که این سنت به یادگار تا ابدالاباد بماند.
نقل است در این روز سبزه گره زنند و نیت کنند تا در گنبد دوار به یادگار بماند که اگر نیت خالص باشد در آن سال برآورده شود.
پس این روز را غنیمت شمار که بزرگ و فرخنده روزی است این روز. مباد که یمن و برکت این روز را از یاد ببری و اسیر خرافات نحوست موهوم گردی که هر روز خداوند نعمتی است و بهره مقسوم تو از عمر در این جهان که عطیهای است الهی.
آن عید سعید باستانی، آن آئین نیاکانی، آن یادگار دودۀ ساسانی، عید نوروز. نقل است جمشید جم در این روز تاج کیانی بر سر نهاد و سالیان سال به سلطنت پرداخت. نقل است در هنگام تحویل سال نو پیری سپید موی بر مردمان گذر میکند و آرزوهایشان را به خاطر میسپارد تا برآورد. پس اگر نسیمی مشکفشان را بر گونۀ خود حس کردی بدان که عمو نوروز است و مقدمش را گرامی دار.
هرگاه نام ملانصرالدین را در متون ادبیات میدیدم تصوری خیالی از او در ذهن داشتم تا این که فرصتی دست داد و یک دوست خوب عکس مجسمه او را در موزه کوچکی واقع در ضلع شمال غربی میدان توپخانه برای من فرستاد. حالا دیگر هر وقت نام او را میبینم به یاد این موزه کوچک و میدان توپخانه میافتم و او را به همین شکل تصور میکنم. البته انصافا این تصویر با آنچه که من داشتم بسیار متفاوت است. اما به راستی این تصویر را معقولتر و واقعیتر میبینم و احساس میکنم این تصویر به اصل داستانهای او نزدیکتر است.
امروز از طریق این پیوند خبردار شدم که از داستان علمی تخیلی من با عنوان تولد دوباره مرد نمکی تقدیر شده است. نکته ظریف این است که بخش دوم نامم اشتباه شده است.
همه مداد رنگی ها مشغول بودند...به جز مداد سفيد...هيچ كسی به او كار نمی داد...همه می گفتند:{تو به هيچ دردي نمی خوری}...يك شب كه مداد رنگی ها...توی سياهی كاغذ گم شده بودند...مداد سفيد تا صبح كار كرد...ماه كشيد...مهتاب كشيد...و آنقدر ستاره كشيد كه كوچك وكوچك و كوچك تر شد...صبح توی جعبه مداد رنگی...جای خالی او...با هيچ رنگی پر نشد.
تا حالا مردم را اینطور ندیده بودم. ماشینها بین خطوط پشت خط عابر پیاده منتظر ایستاده بودند تا چراغ سبز شود. هیچکس حتی بوق هم نمیزد. همۀ ماشینها با فاصلۀ یکنواخت بین خطوط قرار داشتند. عابرین پیاده به آرامی از روی خطوط عابر پیاده رد میشدند. جوانی دست زن سالمندی را گرفته بود و او را در عبور از عرض خیابان همراهی میکرد. دو ماشین با هم تصادف کردند. رانندگان پیاده شدند و نگاهی به خسارت وارده کردند. بعد نگاهی به هم کردند و پس از روبوسی و گفتن سرسلامتی به یکدیگر با فرستادن یک صلوات بلند سوار خودروی خود شدند و رفتند. جوانی یک آشغال را از روی زمین برداشت و داخل سطل آشغال انداخت. او سیگار نمیکشید. میوهفروشی محل پرتغال را کیلوئی ده تومان قیمت زده بود. نفس عمیقی کشیدم. هوا دود نداشت و آلوده نبود. احساس کردم یکی نامم را صدا میکند. ناگهان از خواب پریدم. چراغ را روشن کردم. تقویم رومیزی را ورق زدم. سیزدهم فروردین بود. بالا رفتیم ماست بود، پائین رفیتم دوغ بود، قصۀ ما دروغ بود.
پـدرم قـامـت تـو تـکـیـهگـاهـی بود مرا گفتههایت چو چراغی به رهی بود مرا
در جوانی به خویش میگفتم شیر اگر پیر هم شود شیر است
چون به پیری رسیدهام دیدم پـیر اگـر شیر هم شود پیر است
آن کس که مرا روح و روان بود پدر بود آن کس که مرا فخر زمان بود پدر بود
افـسـوس که رفت از برم آن سایۀ نعمت آن کـس کـه برایم نگران بود پدر بود
آن آئین نیاکانی، آن عید باستانی، آن یادگار جمشید کیانی، آن میراث دودۀ ساسانی، عید نوروز فرا رسید.
نقل است کیومرثشاه در آن نوروز پیروز و در آن عید دلافروز بر سریر سلطنت جلوس نمود و تختگاه خود را در کوهستان بنا نهاد.
نقل است در این روز زمین خفته با عطسهای از خواب زمستان بیدار میشود و از بازدم نفس زمین جوانه بر درختان میروید.
نقل است پیری فرزانه با موئی سپید، عمو نوروز نام، در لحظۀ تحویل سال نو بر خانۀ مردمان گذر میکند و عطر بهار میافشاند. چون سال تحویل شود آرزوهای نیک مردم را به خاطر میسپارد. پس هر گاه در لحظۀ تحویل سال نو خنکی ملایم نسیمی را بر گونۀ خود احساس کردید، بدانید و آگاه باشید که آن پیر فرزانه به دیدارتان آمده است. مقدمش را گرامی دارید که مهمانی بس عزیز است زیرا سال نو را چون هدیهای بس گرانقدر به شما ارزانی میکند.
نقل است استحباب قرائت دعای تحویل سال نو، طلب شفای بیماران، طلب رحمت بر درگذشتگان، طلب نعمات خداوندی، رفع گرفتاری و رفع بلایا.
نـامـحرمـی کـه حـرمـت مـا را نـگـاه داشت خوشـتـر ز محرمی که دل کینهخواه داشت
از جــان، غــلام آب زلالــم، کــه آئــیـنـه بـا آن صفـای روی، درونـی سـیـاه داشـت
بــدنــام از آن شـدم کـه نـمـازی گـذاردم روزی بـه مـسجدی که به میخانه راه داشت
هـرگـز نـمـیبـرد سـر سـالـم بـه خـوابگاه مـسـتـی کـه مـار خفته، درون کلاه داشت
دست و دلم ز هر کس و هر چیز شستـه باد الا زیــاد او کــه بــه دل پــایــگـاه داشت
مـا را از طـعـن دشـمن بیمایه، باک نیست زان چاهکن نترس، که خود جا به چـاه داشت
سـوگـنـدهـا شـنـیدم و دیـدم، دم خروس «عاطف» بـیـا، کـه داوریـت اشـتـبـاه داشت
حسین عاطف آمری(1290_1378)
عــیــد نــوروز بــه آئــیــن نــیــاکـانـی ما جـشـن پـیـروز، بـهـاری کند ارزانی ما
یــادگاری اسـت ز جـمـشـیـد و نشانی از کی شـیـوۀ مـرضـیـه از دودۀ سـاسـانی ما
دامـن بـاغ پـر از گـل نـگـر از فـیـض بـهــار نـفـس بـاد وزان راز گـلافـشــانــی ما
نـغـمـۀ مـرغ خـوشآوا چـمـن و بـسـتـان را پرنـوا سـاخته چون شور غزلخـوانی ما
وقت خوش باشد و بخت خوش و دامان چـمن یـار سازشگر و عیش خوش پـنـهانی ما
روز عـیـد است، بـهـار و گل و بوس و تبریک وقت آرامش جان است و تن آسـائی ما
ز گـل و سـبـزه شـود کـلبۀ «عـاطـف» تزئین ز رخ مـاه وشـی، بـزم شـبـســتانی ما
حسین عاطف آمری (۱۲۹۰ـ۱۳۷۸)
سه چیز در زندگی هیچگاه باز نمی گردند: زمان، کلمات و موقعیت ها. سه چیز در زندگی هیچگاه نباید از دست بروند: آرامش، امید و صداقت. سه چیز در زندگی هیچگاه قطعی نیستند: رؤیا ها ، موفقیت و شانس . سه چیز در زندگی از با ارزش ترین ها هستند: عشق، اعتماد به نفس و دوستان.

تو آرام آرام خواهی مرد.
اگر سفر نکنی.
اگر مطالعه نکنی.
اگر به نجواهای زندگی گوش فرا ندهی.
اگر قدر خود را ندانی.
تو آرام آرام خواهی مرد.
آن هنگام که نفست و خواسته درونت را پایمال کنی.
زمانی که اجازه ندهی دیگران به تو کمک کنند.
تو آرام آرام خواهی مرد.
اگر بنده عادات خویش شوی.
هر روز بر مسیر قبلی قدم برداری.
در روز مرگی خود تغییری ایجاد نکنی.
رنگهای نو برای پوشش خویش انتخاب نکنی.
یا با آنها که تو را نمی شناسند صحبت نکنی.
تو آرام آرام خواهی مرد.
اگر از احساسات و هیجانات آشفته که درخشش را به چشمانت ارزانی میبخشند و تپشهای قلبت را استوارتر میسازد دوری کنی.
تو آرام آرام خواهی مرد.
اگر زندگی خود را تغییر ندهی آن هنگام که از کار یا عشق خود راضی نیستی.
اگر از اطمینان به عدم اطمینان خطر نمیکنی.
اگر به دنبال رویاهایتان نمیروی.
واین اجازه را به خود نمیدهی که حتی یک بار در طول زندگی از فرمان عقل خویش فرار کنی.
زندگی را امروز آغاز کن.
امروز خطر کن.
امروز کاری کن.
نگذار آرام آرام بمیری.
خوشحالی را فراموش نکن.
پابلو نرودا
شاعر شیلیایی
دیگر سلامم را پاسخ نمیگوید،
حضورش را هر روز کمرنگتر میکند،
نگاهم به جای خالیش میخشکد،
صدایش در گوشم هنوز پر طنین است،
اما حیف و صد حیف که دیگر سلامم را پاسخ نمیگوید.

پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید. عابرانی که رد می شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند.
پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند. سپس به او گفتند: "باید ازت عکسبرداری بشه تا جائی از بدنت آسیب و شکستگی ندیده باشه"
پیرمرد غمگین شد، گفت عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست.
پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند.
زنم در خانه سالمندان است. هر صبح آنجا می روم و صبحانه را با او می خورم. نمی خواهم دیر شود!
پرستاری به او گفت: خودمان به او خبر می دهیم.
پیرمرد با اندوه گفت: خیلی متأسفم. او آلزایمر دارد. چیزی را متوجه نخواهد شد! حتی مرا هم نمی شناسد!
پرستار با حیرت گفت: وقتی که نمی داند شما چه کسی هستید، چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می روید؟
پیرمرد با صدایی گرفته ، به آرامی گفت: اما من که می دانم او چه کسی است...!
او را به اندازۀ تمام کلماتی که ننوشتهام دوست دارم.
او را به اندازۀ تمام روزهائی که ندیدهام دوست دارم.
او را به اندازۀ تمام کسانی که ندیدهام دوست دارم.
اما بین من و او کوهها و دشتها فاصله انداختهاند.
راه سفر سخت است و بیپایان. . .
مركزهمايشهاي مجموعه فرهنگي هنري تهران برگزار ميكند. «كشف لحظه» مسابقهي بزرگ داستانکهاي فارسي . مسابقهاي براي ديدن و لمس هستي، و نوشتن آن، براي همه، در هرجا كه باشند. در هر شغل و حرفهاي كه هستيد، با هر علاقه اي كه داريد و از هر روزنهاي كه به هستي و زندگي مينگريد، ميتوانيد با كشف لحظهها، همراه شويد و تجربههاي خود را از زيستن در اين جهان، با ديگران قسمت كنيد. اين مهم نيست كه تاكنون داستاني نوشتهايد يا نه، مهم آن است كه چهقدر و چگونه به خود و زندگي نگرستهايد. مسابقهي «كشف لحظه» امكاني است براي ديدن همهي آن چيزهايي كه در زندگي شگفتزدهمان ميكند، شناخت دوباره چيزهايي كه هر روز ميبينيم و به سادگي از كنارشان ميگذريم و شايد يافتن منظري تازهاي براي نگريستن به خود و جهان ... لحظهاي براي ديدن، ادراك و انديشيدن.
خائن به تو خیانت نمیکند. تو مال به دست خائن میسپاری.
يكي از روزهای سال اول دبيرستان بود. من از مدرسه به خانه بر میگشتم كه يكی از بچههای كلاس را ديدم. اسمش محسن بود و انگار همۀ كتابهايش را با خود به خانه میبرد.
با خودم گفتم: «كی اين همه كتاب رو آخر هفته به خانه میبره. حتماً اين پسر خيلی بیحالی است!»
چتر قرمز مال من بود اما او زود تر از من آن را بر می داشت.آن روز صبح هم که باران به شدت می بارید زودتر از من برخواست و دوباره آن را برداشت.از شدت عصبانیت تا سر خیابان دنبالش رفتم چترش را به او دادم و چترم را پس گرفتم.وقتی چتر را باز کردم دلم شکست.او هر روز چتر سوراخ مرا با خود می برد و چترش را برای من می گذاشت.
در سرمای صبحگاهی به سمت پارکینگ سرپوشیده میرفت. چشمانش به خاطر کار زیاد با رایانه قرمز شده بود. صبح زود از خواب بیدار شده بود تا بتواند کار را به موقع حاضر کند. خوشبختانه کار به موقع حاضر شده بود و حالا خیالش راحت شده بود. او خوشحال بود و با خود فکر میکرد ارزش داشت که از خوابش بزند ولی کار به موقع حاضر شود.
از سرمای هوا کاسته شد. تازه در این زمان بود که متوجه شد وارد پارکینگ سرپوشیده شده است. آنقدر در افکار خود غرق شده بود که اصلاً متوجه نشد مسافت در آپارتمان تا پارکینگ را چگونه طی کرده است. هنوز باید مسافتی طولانی میرفت تا به پارکینگ برسد. پاسخ سلام نگهبان را به گرمی داد و به آرامی و با تأنی به سمت انتهای پارکینگ رفت.
بعد از چند دقیقة کوتاه به نزدیکی انتهای پارکینگ رسید. ماشینش را ندید. با خود فکر کرد شاید ماشین را در پارکینگ روباز گذاشته است. بدون این که به انتهای پارکینگ نگاهی بیندازد به سمت درب جنوبی پارکینگ رفت و از همانجا خارج شد.
دوباره نسیم باد سرد صبحگاهی را روی صورت خود احساس کرد. به پارکینگ روباز که رسید دگمة سوئیچمخفی را فشار داد. کار نمیکرد! دوباره فشار داد. کار نمیکرد! یعنی دزدگیر خراب شده بود؟
غرولندی کرد: «یعنی چه؟»
با چشم به دنبال ماشینش گشت. یک پراید نقرهای دید. نفس راحتی کشید و به سمت پراید رفت. نزدیک پراید که رسید خشکش زد. این ماشین او نبود. با چشم به دنبال ماشینش گشت. حتی یک ماشین مشابه ندید.
خوب فکر کرد. دیروز بعد از انجام دادن آخرین کار خود ماشین را در پارکینگ سرپوشیده پارک کرده بود. نشانهاش هم این بود که برگ کارتپارک را در سطل زبالة پارکینگ سرپوشیده انداخته بود. با حالت عصبی و به تندی به سمت پارکینگ سرپوشیده حرکت کرد. حالا دیگر خواب از سرش پریده بود. به در پارکینگ سرپوشیده که رسید با حالتی نگران به نگهبان گفت:
_ «مثل این که ماشین من سر جایش نیست.»
_ «من صبح ساعت شش و نیم دیدم بود.»
هر دو با نگرانی به سمت انتهای پارکینگ حرکت کردند. به انتهای پارکینگ که رسیدند هر دو مات و مبهوت ایستادند. ماشین سر جایش بود ولی ماشین بغلی به گونهای پارک شده بود که ماشین او پشت ماشین بغلی از نظر پنهان شده بود.
روزی مرد کوری روی پلههای ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنارپایش قرار داده بود روی تابلو خوانده میشد: «من کور هستم لطفا کمک کنید.»
روزنامهنگارخلاقی از کنار او میگذشت نگاهی به او انداخت فقط چند سکه در داخل کلاه بود.او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت آن را برگرداند و اعلان دیگری روی آن نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و آنجا را ترک کرد. عصر آن روز روزنامهنگار به ان محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است مرد کور از صدای قدمهای او خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که ان تابلو را نوشته بگوید،که بر روی ان چه نوشته است؟ روزنامهنگار جواب داد: «چیز خاص و مهمی نبود،من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد. مرد کور هیچوقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده میشد: «امروز بهار است، ولی من نمیتوانم آنرا ببینم!!!!!»
وقتی کارتان را نمیتوانید پیش ببرید استراتژی خود را تغییر بدهید خواهید دید بهترینها ممکن خواهد شد باور داشته باشید هر تغییر بهترین چیز برای زندگی است. حتی برای کوچکترین اعمالتان از دل، فکر، هوش و روحتان مایه بگذارید این رمز موفقیت است .... لبخند بزنید.