تبليغاتX
رکن پنجم دموکراسی
قلم سلاح نویسنده نیست، سلاح قلم سرباز است.

A wish for you Comfort on difficult days, Smiles when sadness intrudes, Rainbows to follow the clouds, Laughter to feel your lips, Sunsets to warm your heart, Gentle hugs when spirits sag, Friendships to brighten your being, Beauty for your eyes to see, Confidence for when you doubt, Faith so that you can believe, Courage to know yourself, Patience to accept the truth, And love to complete your life. Have A Wonderful Day :)

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/07/28ساعت 10:55  توسط بهمن کبیری پرویزی  | 

اگر روزی دشمن پيدا كردی، بدان در رسيدن به هدفت موفق بودی! اگر روزی تهديدت كردند، بدان در برابرت ناتوانند! اگر روزی خيانت ديدی، بدان قيمتت بالاست! اگر روزي تركت كردند، بدان با تو بودن لياقت می خواهد.

+ نوشته شده در  جمعه 1387/06/29ساعت 18:42  توسط بهمن کبیری پرویزی  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/12/09ساعت 9:0  توسط بهمن کبیری پرویزی  | 

امروز زندگینامۀ گابریل گارسیا مارکز را می­خواندم. او در سال 1928 متولد شد و تحصیلات خود را در سال 1947 رشتۀ حقوق و علوم سیاسی در دانشگاه بوگوتا آغاز کرد. از همان اوان او کار خود را با روزنامه­های مختلفی آغاز کرد و نخستین کتاب او با عنوان صد سال تنهائی در سال 1967 منتشر شد. کتاب­های او به عنوان بخشی از آثار کلاسیک ادبیات معاصر در دانشگاه­های معتبر دنیا تدریس می­شود. زمانی که سر کلاس درس گزارش­نویسی از آقای علی اکبر قاضی­زاده علت موفقیت گابریل گارسیا مارکز و راز ماندگاری آثار وی را پرسیدم، آقای قاضی­زاده «واقعیت­گرائی» را راز ماندگاری وی نامید.

با مطالعۀ زندگینامۀ گابریل گارسیا مارکز و تطبیق مدارج تحصیلی وی با شرایط موجود ایران پرسش­های بی­پایانی در ذهن من خطور کرد. اگر گابریل گارسیا مارکز در جامعۀ امروز مدرک­زدۀ ایران زندگی می­کرد، صلاحیت داستان­نویسی و روزنامه­نگاری پیدا نمی­کرد، زیرا در رشتۀ حقوق و علوم سیاسی تحصیل کرده بود. احتمالاً چون مدرک تحصیلی وی لیسانس است صلاحیت آن را هم ندارد که کتاب­هایش در دانشگاه­های دنیا تدریس شود.

گابریل گارسیا مارکز با داشتن تحصیلات حقوق نام خود را با دریافت جایزۀ نوبل در رشتۀ ادبیات جاودان کرد. این واقعیت غم بزرگی بر دل من نشاند. شاید تعجب کنید. بله من غمگین شدم. به دفترچۀ ظرفیت دانشگاه­ها و مؤسسات آموزش عالی کشور نگاه می­کردم. رشتۀ ادبیات فارسی دارای بیشترین ظرفیت پذیرش است. المپیاد دارد. ایران به عنوان بزرگترین سرزمین فارسی­زبان در جهان خودنمائی می­کند. اما به راستی آیا تحصیل­کردگان ما در رشتۀ ادبیات موفق به اخذ جایزۀ نوبل شده­اند؟ آیا تحصیل­کردگان ما در رشتۀ روزنامه­نگاری موفق به اخذ جایزۀ پولیتزر شده­اند؟ آیا تحصیل­کردگان ما در رشته­های فیزیک، شیمی و پزشکی در اقصی نقاط دنیا موفق به اخذ جوایز بین­المللی شده­اند؟ و آیا به راستی وقتی جایزۀ ادبیات نوبل را به خانه می­برید باید دکترای ادبیات فارسی داشته باشید؟

متأسفانه در ایران امروز ما استادان به نام که فعلاً از ذکر نام آنان بنا به دلائلی معذورم تخصص را به فحاشی اشتباه گرفته­اند. تحقیر دستمایۀ سخنشان است. روش تدریس آنان فحاشی، هتاکی و بی­احترامی است. آنان این روش را اتخاذ می­کنند چون استادانشان با آنان چنین برخورد کرده­اند. جالب این که این استادان خود هیچ افتخاری برای سرزمین خود نیافریدند و عملکرد آنان جایگاه ایران را در دنیا ارتقاء نداده است. وقتی این «استادان هتاکی» دهان باز می­کنند به جای درس چیزی جز تحقیر و استخفاف بیرون نمی­ریزد. آنان خود را در هاله­ای از تقدس می­پیچند و مردم از آنان دور باقی می­مانند. مردم بر این باور هستند که آنان به راستی افرادی فرهیخته هستند، اما دریغ که چون این «استادان هتاکی» اجازۀ ورود دیگران را به «بارگاه» خود نمی­دهند، صفت هتاکی آنان بر عموم مردم مخفی می­ماند و نامشان به نیکی! شهرۀ آفاق می­شود غافل از این که شاگردان این «استادان هتاکی»یا خشم خود را فرو می­خورند و یا با چشم­های گریان کلاس­ها را ترک می­کنند چرا که «فضله» نامیده می­شوند. آنوقت منتقدین بی نام و نشان دم از مدرک می­زنند. به راستی تا کجا می­خواهیم برویم؟

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/11/23ساعت 22:46  توسط بهمن کبیری پرویزی  | 

یاد نصرالله خان به خیر

خواننده­ای در وبلاگ من اینچنین نظر دادند:«من که متوجه نشدم شما از کدوم طرفی ها هستی و چی میخوای بگی ولی با این عکس خودسوزی وبلاگ بودار شده به هر حال خوشحال شدم .»

من یک خبرنگار و شهروند قانونمدار و مقید به قانون اساسی هستم و خود را ملزم به رعایت آن می­بینم. من طرف قانون هستم. همچنین به عنوان چشم بیدار جامعه خود را ملزم به گزارش عین واقعیت و صرف نظر از نظر شخصی و با احترام به خطوط قرمز و  می­بینم.عکس خودسوزی که فرمودید بوی اعتراض به اشغال ویتنام توسط اشغالگران را می­داد، همین و بس.

دوستانی پرسیدند: «چرا وقتی به وبلاگ ما سر میزنی فقط یک شاخه گل از خود باقی میگذاری و اظهار نظر نمیکنی؟» البه من به اختصار جواب دوستان را دادم. اما در واقع پاسخ به این پرسش را از خاطره ای مربوط به چند سال پیش آغاز میکنم. خدا اموات شما را رحمت کند. مرحوم نصرالله خان موی سپیدی داشت. منزل او در یوسف آباد بود. با آن سنش از یوسف آباد تا انتهای مطهری را پیاده می آمد تا فقط از ما دیداری کرده باشد. او در حیاط منزل بزرگ خود یک گلخانه داشت. او در گلخانه خود یاس سفید پرورش میداد. خدا بیامرز هر وقت به منزل ما می آمد یک کیسه فریزر پر از یاس سفید برای ما می آورد. ما هم آن کیسه در یخچال میگذاشتیم. با این وجود بوی یاس تمام منزل را پر میکرد. گاهی میشد وقتی می آمد پدر و مادرمان در منزل نبودند. او می رفت ولی بوی یاس سفید در منزل ماندگار میشد. وقتی پدر و مادرمان می آمدند بدون معطلی می پرسیدند: «نصرالله خان آمده بود؟» حالا حکایت من است و گل رزی که در وبلاگ دیگران میگذارم یا به قول دوست وبلاگنویس گرگانیم که میگفت «چرا هر وقت به وبلاگ من سر میزنی گل رز حواله میدهی؟» یادداشت را میخوانم و شاخه گلی باقی میگذارم. این سنت حسنه را از مرحوم نصرالله خان به یادگار دارم. خدایش رحمت کند. نام نصرالله خان برای من یادگار گل یاس سفید و بوی یاس است. سالها از درگذشت او میگذرد. انگار خدا بیامرز میدانشت روزی که به دیار باقی برود از او بوی گل یاس به امانت میماند. ای کاش اگر روزی من هم وبلاگ نویسی را کنار بگذارم و یا همجوار نصرالله خان شوم مثل او بوی شاخه های گل رزی باقی بماند که در وبلاگ دوستان باقی گذاشته ام.

+ نوشته شده در  شنبه 1386/11/20ساعت 18:58  توسط بهمن کبیری پرویزی  | 

خدای را حمد و سپاس که دیروز جلسۀ نقد تاریخی فیلم پرچم­های پدران ما برگزار شد. پیش از نمایش فیلم پرسشنامه­ای در اختیار حاضرین قرار گرفت. حاضرین نیازی به نوشتن نام و نام خانوادگی خود در پرسشنامه نداشتند. نتیج حاصل به شرح زیر است:

در ارزیابی اطلاعات تاریخی منتقد 80% پاسخ­دهنگان اطلاعات را عالی و 20% خوب ارزیابی کردند.

در ارزیابی از نحوۀ برخورد منتقد 80% پاسخ دهندگان عالی و 20% خوب ارزیابی کردند.

در ارزیابی فرصت اظهار نظر برای حاضرین، 60% عالی، 20% خوب و 20% متوسط ارزیابی کردند.

در ارزیابی تمایل حاضرین در تداوم شرکت در جلسات 100% شرکت­کنندگان مایل به شرکت در این جلسات بودند.

در ارزیابی ارائۀ مستندات توسط منتقد 40% عالی، 40% خوب و 20% متوسط ارزیابی کردند.

میانگین تحصیلات شرکت­کنندگان لیسانس بود.

حضور شرکت­کننده­ای نابینا در جلسه همگان را متعجب کرد.  یکی از شرکت­کنندگان خواستار اضافه شدن نقد هنری به نقد تاریخی بود.

زمانی که مشغول نگارش گزارش پایانی ارزیابی خود بودم، لحظه­ای قلم را بر زمین گذاشتم. به یاد جمله­ای زیبا افتادم که یکی از شاگردانم برایم فرستاده بود. «گاهی برای پیش رفتن باید ایستاد و به عقب نگریست.» به یاد جمله­ای افتادم که در ابتدای نقد فیلم نامه­هائی از ایوجیما از کتاب ظهور و سقوط رایش سوم نقل کردم: «آنان که گذشته را به خاطر نمی­آورند محکومند که باز هم در آن به سر برند.» من تمام خاطرات خود را ثبت و ضبط کردم و نظرات موافق و مخالف خود را با دقت یادداشت کردم. مستندات خود را در جلسه ارائه کردم و عملکرد خود را به داوری حضار گذاشتم و اینک نتیجۀ آن را منتشر می­نمایم.

از تمام منتقدین بی نام و نشان خود در نهایت ادب و احترام دعوت می­نمایم آنها نیز نظرات خود را با ذکر مستندات خود بیان دارند تا در معرض داوری عموم قرار گیرد.

آقای کیوان کاظمی اینچنین نظر دادند: «باسلام.من امروز در جلسه نقد و بررسی فیلم (پرچمهای پدران ما) شخصی را دیدم نابینا که آمده بوده در برنامه ما.سخت متحیر شدم و به اون حالت خلسه هنری خودم فرو رفتم .طوری که گاهی وقت آقای کبیری می پرسید چیه تو فکری؟ ومن هیچ نمی گفتم وحال شروع به نوشتن کردم . این آدم برعکس آدمهای دیگر که شعار می دهند و شروع به ساختن جوی نا آرام می کنند به تماشای فیلم پرداخت البته نه با چشم فیزیکی با چشم دل و در موقع نقد به حرفهای ما گوش می داد وهیچ نمی گفت و پای ما را نگرفته بود بلکه با حضورش دست مارا گرفته بود و چنان انرژی به من داد که طرحهای هنری بعدی خود را به اجرا خواهم گذاشت و اگر امروز ایشان به تنهایی می آمدند و کس دیگری در سالن نبود برای من کفایت می کرد و من از آقای پرویزی خواهش می کنم مطالبی که اکنون نوشتم در صفحه اول وبلاگ خود بگذارند تا دیگران بخوانند ونظر بدهند و آنانی که چشمهای سالم دارند شروع به بیدار کردن چشمهای درونی خود نمایند و پا به عرصه های نقد و بررسی فیلمها بگذارند و نترسند نظر بدهند.»

 

+ نوشته شده در  شنبه 1386/11/20ساعت 15:22  توسط بهمن کبیری پرویزی  | 

سخنرانی آقای جناب آقای کوروش نیکنام در مراسم جشن سده بهانه ای برای نگارش نامه ای شد که در بخش ادامه مطلب میتوانید نامه را مطالعه فرمائید.

عکاس: آقای ابراهیم سیسان


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/11/18ساعت 21:19  توسط بهمن کبیری پرویزی  | 

در این یادداشت به آسیب شناسی وبلاگ رکن پنجم دموکراسی میپردازم. نخست دو نظر مخالف را برای اطلاع شما خوانندگان گرامی درج میکنم.

«۱ـ شما که ظاهرا قانون اساسی رو حفظ هستید نمایش این مطلب در وبلاگتون بعیده؟!به جای بررسی آمار مردانی که به خاطر مهریه در زندان هستند بهتره آمار مردانی را گرفت که همسرانشان از حق مسلم خود گذشته اند و دید که آمار اونها چند برابره!!!و بعد به بررسی فیلد مطالعات مردان پرداخت.»

«۲ـوبلاگ بی مزه و غیر جذابی داری»

نخست آن که هر دو خواننده گرامی نام و یا نشانی پست الکترونیک و یا وبلاگ/وبسایت خود را درج نکرده اند. با وجود اعطای نام دموکراسی به این وبلاگ و تصویب اظهار نظر هر دو مخالف این بزرگواران به خصوص مخالف دوم نه تنها نظر اصلاحی خود را بیان نکرده اند بلکه به سوی بی احترامی و بی حرمتی پیش رفته اند. گویا ایرانی همیشه باید نظر خود را با خشونت تحمیل کند. دم زدن از دموکراسی و خود را در منصب قضاوت یک طرف دیدن بر خلاف روح دموکراسی است. با این وجود نظر هر دو نفر به انضمام نظر سرکار خانم گزلزاده برای بررسی و اظهار نظر خوانندگان در متن اصلی وبلاگ قرار میگیرد.

دوم این که بر اساس اصل چهل قانون اساسی هیچ کس نمیتواند اعمال حق خویش را وسیله اضرار به غیر یا تجاوز به منافع عمومی قرار دهد. گزارش سو استفاده زنان از مهره به عنوان حق نه تنها بر خلاف قانون اساسی نیست بلکه منطبق با اصل چهلم قانون اساسی میرسد که تصریح دارد هیچکس نمیتواند اعمال حق خویش را وسیله اضرار به غیر یا تجاوز به منافع عمومی قرار دهد.  امروزه مشاهده میشود که مهریه به عنوان یک ابزار انتقامجوئی در آمده است. در تعیین مهریه اغلب به دنبال اخذ تضمین هستند. گووی ازدواج را با قرارداد پیمان اشتباه گرفته اند. مهریه برای جلب مهر همسر است ولی بزرگواران گویا حق مسلم خود را به مزایده گذاشته اند.

از سوی دیگر گوئی طوری رفتار میشود که زنان از کره مریخ آمده اند و موجوداتی هستند که نیاز به مطالعه دارند. سرکار خانم گزلزاده خواننده محترمه وبلاگ در این مورد اظهار نظر کرده اند: «سلام. خوب این بستگی دارد به استقبال شما از این حوزه مطالعاتی. خیلی خوبه اگر باشه. احتمالاً دست اندرکاران علمی فکر می کنند که مردان نیازی به مطالعه ندارند!» به نظر من در جامعه امروز ما مردان نیاز به مطالعه بیشتری دارند چون در معرض خطرات بیشتری قرار دارند و جامعه و قانون مسولیت بیشتری از آنان میخواهد.

+ نوشته شده در  شنبه 1386/11/06ساعت 6:7  توسط بهمن کبیری پرویزی  | 

سجاد هاشمی کوچکترین عضو بخش ادبیات سایت بازنگار درگذشت. این مصیبت وارده را به پدر گرامیش آقای علی هاشمی تسلیت عرض مینمایم.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/11/04ساعت 7:8  توسط بهمن کبیری پرویزی  | 

امسال عاشورا برای من معنا و رنگ و بوئی دیگر دارد. امسال در روز عاشورا من حال و هوائی دیگر دارم. امروز و در روز عاشورا حس غریبی دارم. امسال روز عاشورا با سالروز درگذشت پدرم مصادف شده است. بیست و نهم دی ماه هر سال یادآور تلخ­ترین روز زندگیم است. روزی که هرگز آن را فراموش نکردم. پدرم بود. ستون زندگیم بود. جوان بودم. به وجودش نیاز داشتم. حضورش آرامش­بخش بود. همان پدری بود که رنگ موی سفید برفش در شعرهای دوران کودکی من اثر جاودانۀ خود را باقی گذاشته بود. خدایش رحمت کند. دستش حتی برای یک بار بر روی من بلند نشد. نظامی بود. بدترین حرفش این بود: «پسر! سالی لااقل هزار سرباز مثل تو از زیر دست من رد می­شود. اینقدر از من حرف نبر!» باور نمی­کنید اگر بگویم وقتی این را می­گفت از خجالت آب می­شدم. حتی در آخرین روزهای عمر خود غرورش را حفظ کرد. دوست نداشت کسی حتی نزدکانش و حتی برای کمک دستش را بگیرد. حتی بیماری کلیوی و دیالیز نیز نتوانست اعتماد و اتکای به نفس او را درهم شکند. عوارض این بیماری چه سخت است. حال حسابش را بکن که عوارض این بیماری را تحمل کنی و اتکای به نفست را هم حفظ کنی.

خدایا امروز چه حس غریبی دارم. نام بیماری کلیوی را بردم و به یاد مرحوم محمد نجارزاده افتادم. خدایش رحمت کند. او هم بیمار کلیوی بود. دانشجوی رشتۀ نمایش بود. اولین بار که به دفتر کارم آمد شنت را روی دستش دیدم. پدرم را به خاطر آوردم. اهل بیرجند بود. فشار می­آوردند وادار به انصرافش کنم. مقاومت کردم. به راستی تا کجا می­خواهیم برویم. راجع به جان انسان­ها صحبت می­کنیم. آستین همت بالا زدم و «بالا زدیم». پای پایان­نامه رسید. عمرش وفا نکرد.

باز نام بیماری کلیوی را بردم و یاد یکی از بستگان افتادم. سایه­اش مستدام باد. پنج بار پیوند کلیه زده است و به حمدالله پیوند پنجم کار می­کند. در این روز برای تمام بیماران به خصوص بیماران خاص طلب شفای عاجل دارم. امیدوارم سایۀ پدران بر سر فرزندانشان مستدام باشد.

چه بگویم از حس غریب خود در امروز که خود نیز متولد ماه محرم هستم. چهار روز بعد از عاشورای حسینی پا به عرصۀ گیتی گذاشتم. به راستی چه سرنوشتی بود که من در این ماه پا به جهان بگذارم. تاسوعا، عاشورا، سالروز درگذشت پدر و در پایان خودم. امسال عاشورا برای من رنگ و بوئی دیگر دارد.

+ نوشته شده در  شنبه 1386/10/29ساعت 8:17  توسط بهمن کبیری پرویزی  | 

بین من و تو صدها سال فاصله است. بین من و تو فرسنگ­ها فاصله است. اما پیامت را شنیدم. من تو را یاری خواهم کرد.

+ نوشته شده در  شنبه 1386/10/29ساعت 7:47  توسط بهمن کبیری پرویزی  | 

اگر عمری باقی باشد، برای عاشورا در روز عاشورا خواهم نوشت. امروز را به باد ابوالفضل هستم تا فردا به یاد حسین باشم. امروز به داغ دل ام­البنین می­اندیشم و فردا به داغ دل شهربانو. از غم و غصه فقط یک پاسخ می­گیرم که قائم به تکلیف باشم، والسلام.

+ نوشته شده در  جمعه 1386/10/28ساعت 12:23  توسط بهمن کبیری پرویزی  | 

دبير ستاد استعلامات انتخابات اعلام کرده است چهارصد نفر از داوطبلان شرکت در انتخابات مجلس شورای اسلامی دارای پیشینۀ کیفری هستند. باید به اعتماد به نفس این بزرگواران هزار آفرین گفت.  اگر بنا بود من داوطلب شوم، حساب هزار و یک چیز را می­کردم. آدم سوء پیشینۀ مؤثر داشته باشد، داوطلب نمایندگی مجلس هم بشود. اگر خبر را یک خبرگزاری معتبر منتشر نکرده بود، حتماً آن را به عنوان یک شایعه تلقی می­کردم. شاید یک روز . . .

منبع

+ نوشته شده در  جمعه 1386/10/28ساعت 12:16  توسط بهمن کبیری پرویزی  | 

 

داستان شهادتت نسل به نسل و سینه به سینه گشت تا به من رسید. قصۀ غربتت را با گوش جان شنیدم. ندای «هل من ناصرا ینصرنی» تو را اجابت می­کنم. به پیام قیام به تکلیف تو به دل ایمان می­آورم، به زبان جاری می­سازم و به کردار عمل می­کنم، نتیجه هر چه می­خواهد باشد.

تو در تاریخ جاودانه گشتی و من در بهر نقطۀ نون نامت حیران مانده­ام. من قرن­ها با تو فاصله دارم. من فرسنگ­ها با تو فاصله دارم. با این وجود من می­نویسم به این امید که تو بخوانی و بدانی اجابت می­کنم تو را و لبیک می­گویم هل من ناصرا ینصرنی تو را.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/10/27ساعت 20:50  توسط بهمن کبیری پرویزی  | 

من متعلق به نسلی هستم که نفت را در تهران به خوبی به یاد دارم. هنوز در تهران گازکشی نشده بود. گاز کالائی لوکس حساب می­شد و فقط خانه­های گراتقیمت شمال شهر گاز داشتند. کم­کم گاز به تمام تهران رسید و به کالائی فراگیر تبدیل شد. بخاری­های برقی به دور انداخته شدند. نفت­فروشی­ها به تدریج تعطیل شدند. هنوز بوی نفت که از مغازۀ اسمعیل نفتی را در بینی خود حس می­کنم. صدایش در گوشم می­پیچید که در کوچۀ فریاد می­زد: «نفتیه! نفت!» و امروز پس از سال­ها دوباره صدای او را می­شنوم پس از آن که یکی از مسؤولان محترم از مردم خواسته­اند مردم از بخاری برقی و بخاری نفتی استفاده کنند. دوباره به یاد صف­های نفت افتادم . سالیان دور و خاطره­هائی که برمی­گردند. و اینک فقط انگشت اتهام پایتخت­نشینی به سوی من نشانه رفته است و گرنه من هم هیچ فرقی با دیگر هموطنانم ندارم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/10/27ساعت 7:6  توسط بهمن کبیری پرویزی  | 

مردم دو چهره دارند: یک چهره زمانی که ما با آنها کار داریم و یک چهره زمانی که آنها با ما کار دارند.
+ نوشته شده در  جمعه 1386/09/16ساعت 14:43  توسط بهمن کبیری پرویزی  | 

به مناسبت بیست و پنجم آذر سالروز درگذشت مرحوم آقای اسدالله نبیلی:

 

مهلت مقرر برای حذف و اضافه در شرف اتمام بود. با عجله تمام کارهای مربوط به حذف و اضافه را انجام دادم. یکی از درسهایم که تازه به فهرست درسهایم اضافه شده بود، درست همان ساعت شروع شده بود. حس غریبی داشتم که هیچ وقت سابقه نداشت. به سمت کلاس رفتم. به در ورودی کلاس که رسیدم استاد را دیدم. موی سپیدش حاکی از گذشت سالیان عمر بود. چهره­اش بسیار جدی می­نمود. قامتش بر اثر گذشت زمان کمی خمیده می­نمود. جلوی در ایستادم و منتظر اجازۀ ورود شدم. مرا دید و با دست اشاره کرد که بنشینم. حسب عادت به انتهای کلاس رفتم و نشستم. وقتی به سر کلاس رفتم متوجه نشدم استاد این کلاس چه جایگاهی دارد. هر چه می­گذشت و به پایان ترم نزدیکتر می­شدم مجذوب فروتنی، تواضع و در عین حال جدیت او می­شدم.

 

سه سال گذشت. نخستین مراسم دانش­آموختگی دانش­آموختگان دانشگاه برگزار شد. در میانۀ مراسم او را در صدر جایگاه دیدم. شاگردانش تصمیم به تشکر از او گرفته بودند. هر کدام از شاگردانش در شرکتهای معتبر به مقامی دست پیدا کرده بودند. او به راستی در آن مراسم چهره­ای ماندگار شد. صفا و سادگی روحش را زمانی دیدم که در مقام تشکر از شاگردانش گفـت: «وقتی به بچه می­گوئی بابا را چقدر دوست داری دستهایش را به دو طرف باز می­کند و می­گوید:«اینقدر». من در جواب این همه محبت شما فقط می­توانم بگویم اینقدر متشکرم و دوستان دارم.» و با گفتن این جملات دستهایش را باز کرد تا عمق سپاس خود را که از صفای وجودش سرچشمه گرفته بود به شاگردانی نشان دهد که روزگاری بر نیمکت شاگردیش تلمذ کرده بودند.

 

باری دیگر دو سال گذشت و این بار در همان سالن مراسم یادبود او برگزار می­شد. آری، او شاگردانش را ترک کرده بود و به سرای باقی شتافته بود. و من باری دیگر بر همان صندلی که دو سال پیش تکیه زده بودم، نشسته بودم ولی به جای خود استاد عکس او را در داخل یک قاب بی­روح قرار داده بودند و روبان سیاه روی قاب حاکی از آن بود که استاد دیگر در سر کلاس درس حاضر نمی­شود.

 

از روز حذف و اضافه ده سال گذشته است اما خاطرۀ آن روز چنان در ذهنم پر رنگ است که گوئی همین دیروز بود سر کلاس درس حاضر شدم. پس از آن سر کلاس درس اساتید زیادی حضور داشتم اما هنوز عناصر سیزده­گانۀ مکاتبات بازرگانی را به خوبی به یاد دارم.

 

تجربۀ او در تدریس در پایان عمر از سالیان عمر من در حال حاضر بیشتر بود. یادش گرامی باد.

 

+ نوشته شده در  جمعه 1386/09/02ساعت 19:55  توسط بهمن کبیری پرویزی  | 

1_ شکل میزها و طرز قرار گرفتن آنها در یک اتاق نباید به گونه‌ای باشد که فضای غیر مفیدی را ایجاد نماید و مشکلی در جابجایی خود کاربران آنها ایجاد نماید.

2_ شکل میزها و طرز قرار گرفتن آنها در یک اتاق نباید به گونه‌ای باشد که برای حضور و تردد راحت ارباب رجوع مشکلی پدید آورد.

3_ محل قرار گرفتن گلدانها در اتاق یا راهرو نباید به گونه‌ای باشد که مانع تردد راحت افراد شود.

4_ نحوۀ چیدن میز و کمد ، فایل در اتاق باید به گونه‌ای باشد که حداکثر استفاده از فضای اتاق صورت پذیرد و در ضمن اشیاء ضروری­تر به کاربر نزدیکتر باشد.

5_ نحوۀ چیدن میز و کمد، فایل در اتاق باید به گونه‌ای باشد که کارکنان آن اتاق به راحتی و با کمترین جابجایی باهم ارتباط داشته باشند و ارباب رجوع براحتی بتواند در آن تردد نمایند و حتی الامکان زیبایی و هارمونی نیز پدید آورد.

6_ نحوۀ چیدن لوازم اداری روی میز باید به گونه‌ای باشد که بیشترین سطح را برای کار کاربر باقی گذارد.

7_ نحوۀ چیدن لوازم اداری روی میز باید به گونه‌ای باشد که کاربر با  کمترین جابجایی به آنها دسترسی داشته باشد و لوازم پر کاربردتر به کاربر نزدیکتر باشد.

8- نحوۀ چیدن لوازم اداری روی میز به گونه‌ای باشد که جای مشخصی برای هر کدام درنظر گرفته شود تا کاربر حتی بدون نگاه نیز جای آنها را بداند.

9_ نحوۀ چیدن لوازم التحریر یا لوازم شخصی در داخل کشو باید به گونه­ای باشد که حداکثر استفاده از فضای کشو صورت پذیرد و امکان دسترسی به همۀ آنها میسر باشد و لوازم سنگین‌تر و حجیم‌تر حتی‌الامکان در انتهای کشو قرار گیرند. همچنین باید لوازم پر کاربردتر در کشوها نزدیکتر قرار گیرند و در ضمن لوازم ضروری‌تر در قسمت جلوی کشو قرار گیرند.

10_ نحوۀ چیدن پرونده‌ها در فایل، قفسه یا کمد باید به گونه‌ای باشد که حتی‌الامکان به صورت عمودی قرار گیرند و از حداکثر فضا استفاده شود و محتویات پرونده‌ها نریزد و عنوان پرونده‌ها نیز معلوم باشد. پرونده­ها نباید بیش از حد فشرده باشند و محتویات پرونده‌ها نیز بیش از حد سنگین و حجیم نباشد. حتی الامکان پرونده‌های مرتبط با هم در یک فایل یامجموعه قرار گیرند.

11_ نحوه چیدن پرونده‌ها در فایل ، قفسه یا کمد باید به گونه‌ای باشد که پرکاربردترین پرونده‌ها در جلوترین قسمت قرار گیرند و نیز در نزدیکترین فایل، کشو یا قفسه به کاربر قرار گیرند و حتی‌الامکان جای دقیق پرونده‌های فعال برای کاربر معلوم باشد..

12_ کتابها، مجلات، جزوات را به طور جداگانه‌ای نگهداری نمایید.

13_ حتی الامکان کتابها را به ترتیب اندازه‌شان مرتب نمایید.

14_ آن دسته از کتابهایی را که خواننده بیشتری دارند در دسترس قرار دهید .

15_ نحوۀ چیدن فرمها و برگه‌های اداری قفسه باید به گونه‌ای باشد که فقط فرمهای تغییر یافته یا جدیدترین ویرایش فرمها را در برگیرد.

16_ نحوۀ چیدن فرمها و برگه‌های اداری در قفسه باید به گونه‌ای باشد که عنوان فرمها معلوم باشد و حداکثر استفاده از سطح قفسه صورت گیرد. فرم‌های پرکاربرد در دسترس قرار گیرند و کاربر با کمترین جابجایی به آنها دسترسي داشته باشد.

17_ نحوۀ چیدن فرم‌ها و برگه‌های اداری در قفسه باید به‌‌ گونه‌ای باشد که جای دقیق هر فرم برای کاربران معلوم باشد.

18_ روی تمامی کمدها،  قفسه‌ها و حتی جعبه ها که محتویات آن معلوم نیست بر چسب مشخص کننده نصب کنید.

19_ روی تمام کلیدها و قفلهای آنان نیز شماره نصب گردد .

20_ ساختمان و طبقات باید دارای راهنمای طبقات باشند.

21_ برچسب­های نصب شده باید تایپ شده باشد.

22_ حتی الامکان روی تمامی میزهای  افراد باید تابلویی که نشان‌دهندۀ سمت و شغل آن افراد است وجود داشته باشد.

23_ تمامی اتاق‌ها باید دارای تابلوی معرف اتاق که نشان دهندۀ کاری که در آن اتاق انجام می­شود باشند.

24_ مناسبترین پوشش برای کف اتاق اداری و دفتر کار پارکت چوبی است.

25_ جنس صندلی­ها از چرم و به رنگ قهوه­ای پیشنهاد می­شوند.

26_ رایانه باید حدود نیم متر با دیوار فاصله داشته باشد. رایانه نباید رو به پنجره و یا پشت به پنجره باشد.

27_ پارتیشن شیشه­ای حریم خصوصی ایجاد می­کند بدون این که به نور روز لطمه بزند.

28_ میز تحریر به گونه­ای باید قرار گیرد که پشت به پنجره نباشد و نور از سمت چپ به روی میز بتابد.

29_ برای روشنائی اتاق اداری رنگ زرد پیشنهاد می­شود.

 

منابع:

1_ اصول پیاده­سازی نظام آراستگی و ساماندهی محیط کار، مرکز نوسازی و تحول اداری وزارت بازرگانی؛

2_ طراحی فضای اداری و محل کار، نوشتۀ جاستین هندرسن

 

+ نوشته شده در  شنبه 1386/08/05ساعت 18:26  توسط بهمن کبیری پرویزی  | 

 خدای را شکر. نشانی امواتم را هیچ وقت گم نخواهم کرد. وقتی به رحمت خدا رفتم و دار فانی را وداع گفتم نشانیم را گم نخواهی کرد. دیگر غمی ندارم. مرا به راحتی خواهی یافت. کافی است نام و نام خانوادگیم را بدانی. دیگر چه فرقی دارد وقتی زنده بودم چطور زندگی کردم. میپرسی چطور؟ اول یک فاتحه بخوان و بعد روی پیوند زیر کلیک کن.

http://www.tehran.ir/Default.aspx?tabid=591

+ نوشته شده در  جمعه 1386/08/04ساعت 7:28  توسط بهمن کبیری پرویزی  | 

اطلاعات اخذ شده برای اخذ تصمیم باید دارای خصوصیات زیر باشد:

1_ اطلاعات اخذ شده صحیح و درست باشد؛

2_ اطلاعات اخذ شده کافی باشد و به طور ناقص نباشد؛

3_ اطلاعات اخذ شده مربوط به مسأله باشد و بی­ربط نباشد؛

4_ اطلاعات اخذ شده از کسی اخذ شود که مغرض نباشد؛

5_ اطلاعات اخذ شده بر اساس محبت زیاد نباشد؛

6_ اطلاعات اخذ شده بر اساس منافع اطلاع دهنده نباشد؛

7_ اطلاعات اخذ شده از روی دشمنی ارائه نشده باشد؛

8_ اطلاعات اخذ شده باید از فردی مطلع و آگاه که صلاحیت وی مورد تأئید است اخذ شده باشد؛

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/08/03ساعت 16:48  توسط بهمن کبیری پرویزی  |