|
قلم سلاح نویسنده نیست، سلاح قلم سرباز است.
|
A wish for you Comfort on difficult days, Smiles when sadness intrudes, Rainbows to follow the clouds, Laughter to feel your lips, Sunsets to warm your heart, Gentle hugs when spirits sag, Friendships to brighten your being, Beauty for your eyes to see, Confidence for when you doubt, Faith so that you can believe, Courage to know yourself, Patience to accept the truth, And love to complete your life. Have A Wonderful Day :)
اگر روزی دشمن پيدا كردی، بدان در رسيدن به هدفت موفق بودی! اگر روزی تهديدت كردند، بدان در برابرت ناتوانند! اگر روزی خيانت ديدی، بدان قيمتت بالاست! اگر روزي تركت كردند، بدان با تو بودن لياقت می خواهد.

امروز زندگینامۀ گابریل گارسیا مارکز را میخواندم. او در سال 1928 متولد شد و تحصیلات خود را در سال 1947 رشتۀ حقوق و علوم سیاسی در دانشگاه بوگوتا آغاز کرد. از همان اوان او کار خود را با روزنامههای مختلفی آغاز کرد و نخستین کتاب او با عنوان صد سال تنهائی در سال 1967 منتشر شد. کتابهای او به عنوان بخشی از آثار کلاسیک ادبیات معاصر در دانشگاههای معتبر دنیا تدریس میشود. زمانی که سر کلاس درس گزارشنویسی از آقای علی اکبر قاضیزاده علت موفقیت گابریل گارسیا مارکز و راز ماندگاری آثار وی را پرسیدم، آقای قاضیزاده «واقعیتگرائی» را راز ماندگاری وی نامید.
با مطالعۀ زندگینامۀ گابریل گارسیا مارکز و تطبیق مدارج تحصیلی وی با شرایط موجود ایران پرسشهای بیپایانی در ذهن من خطور کرد. اگر گابریل گارسیا مارکز در جامعۀ امروز مدرکزدۀ ایران زندگی میکرد، صلاحیت داستاننویسی و روزنامهنگاری پیدا نمیکرد، زیرا در رشتۀ حقوق و علوم سیاسی تحصیل کرده بود. احتمالاً چون مدرک تحصیلی وی لیسانس است صلاحیت آن را هم ندارد که کتابهایش در دانشگاههای دنیا تدریس شود.
گابریل گارسیا مارکز با داشتن تحصیلات حقوق نام خود را با دریافت جایزۀ نوبل در رشتۀ ادبیات جاودان کرد. این واقعیت غم بزرگی بر دل من نشاند. شاید تعجب کنید. بله من غمگین شدم. به دفترچۀ ظرفیت دانشگاهها و مؤسسات آموزش عالی کشور نگاه میکردم. رشتۀ ادبیات فارسی دارای بیشترین ظرفیت پذیرش است. المپیاد دارد. ایران به عنوان بزرگترین سرزمین فارسیزبان در جهان خودنمائی میکند. اما به راستی آیا تحصیلکردگان ما در رشتۀ ادبیات موفق به اخذ جایزۀ نوبل شدهاند؟ آیا تحصیلکردگان ما در رشتۀ روزنامهنگاری موفق به اخذ جایزۀ پولیتزر شدهاند؟ آیا تحصیلکردگان ما در رشتههای فیزیک، شیمی و پزشکی در اقصی نقاط دنیا موفق به اخذ جوایز بینالمللی شدهاند؟ و آیا به راستی وقتی جایزۀ ادبیات نوبل را به خانه میبرید باید دکترای ادبیات فارسی داشته باشید؟
متأسفانه در ایران امروز ما استادان به نام که فعلاً از ذکر نام آنان بنا به دلائلی معذورم تخصص را به فحاشی اشتباه گرفتهاند. تحقیر دستمایۀ سخنشان است. روش تدریس آنان فحاشی، هتاکی و بیاحترامی است. آنان این روش را اتخاذ میکنند چون استادانشان با آنان چنین برخورد کردهاند. جالب این که این استادان خود هیچ افتخاری برای سرزمین خود نیافریدند و عملکرد آنان جایگاه ایران را در دنیا ارتقاء نداده است. وقتی این «استادان هتاکی» دهان باز میکنند به جای درس چیزی جز تحقیر و استخفاف بیرون نمیریزد. آنان خود را در هالهای از تقدس میپیچند و مردم از آنان دور باقی میمانند. مردم بر این باور هستند که آنان به راستی افرادی فرهیخته هستند، اما دریغ که چون این «استادان هتاکی» اجازۀ ورود دیگران را به «بارگاه» خود نمیدهند، صفت هتاکی آنان بر عموم مردم مخفی میماند و نامشان به نیکی! شهرۀ آفاق میشود غافل از این که شاگردان این «استادان هتاکی»یا خشم خود را فرو میخورند و یا با چشمهای گریان کلاسها را ترک میکنند چرا که «فضله» نامیده میشوند. آنوقت منتقدین بی نام و نشان دم از مدرک میزنند. به راستی تا کجا میخواهیم برویم؟

خوانندهای در وبلاگ من اینچنین نظر دادند:«من که متوجه نشدم شما از کدوم طرفی ها هستی و چی میخوای بگی ولی با این عکس خودسوزی وبلاگ بودار شده به هر حال خوشحال شدم .»
من یک خبرنگار و شهروند قانونمدار و مقید به قانون اساسی هستم و خود را ملزم به رعایت آن میبینم. من طرف قانون هستم. همچنین به عنوان چشم بیدار جامعه خود را ملزم به گزارش عین واقعیت و صرف نظر از نظر شخصی و با احترام به خطوط قرمز و میبینم.عکس خودسوزی که فرمودید بوی اعتراض به اشغال ویتنام توسط اشغالگران را میداد، همین و بس.
دوستانی پرسیدند: «چرا وقتی به وبلاگ ما سر میزنی فقط یک شاخه گل از خود باقی میگذاری و اظهار نظر نمیکنی؟» البه من به اختصار جواب دوستان را دادم. اما در واقع پاسخ به این پرسش را از خاطره ای مربوط به چند سال پیش آغاز میکنم. خدا اموات شما را رحمت کند. مرحوم نصرالله خان موی سپیدی داشت. منزل او در یوسف آباد بود. با آن سنش از یوسف آباد تا انتهای مطهری را پیاده می آمد تا فقط از ما دیداری کرده باشد. او در حیاط منزل بزرگ خود یک گلخانه داشت. او در گلخانه خود یاس سفید پرورش میداد. خدا بیامرز هر وقت به منزل ما می آمد یک کیسه فریزر پر از یاس سفید برای ما می آورد. ما هم آن کیسه در یخچال میگذاشتیم. با این وجود بوی یاس تمام منزل را پر میکرد. گاهی میشد وقتی می آمد پدر و مادرمان در منزل نبودند. او می رفت ولی بوی یاس سفید در منزل ماندگار میشد. وقتی پدر و مادرمان می آمدند بدون معطلی می پرسیدند: «نصرالله خان آمده بود؟» حالا حکایت من است و گل رزی که در وبلاگ دیگران میگذارم یا به قول دوست وبلاگنویس گرگانیم که میگفت «چرا هر وقت به وبلاگ من سر میزنی گل رز حواله میدهی؟» یادداشت را میخوانم و شاخه گلی باقی میگذارم. این سنت حسنه را از مرحوم نصرالله خان به یادگار دارم. خدایش رحمت کند. نام نصرالله خان برای من یادگار گل یاس سفید و بوی یاس است. سالها از درگذشت او میگذرد. انگار خدا بیامرز میدانشت روزی که به دیار باقی برود از او بوی گل یاس به امانت میماند. ای کاش اگر روزی من هم وبلاگ نویسی را کنار بگذارم و یا همجوار نصرالله خان شوم مثل او بوی شاخه های گل رزی باقی بماند که در وبلاگ دوستان باقی گذاشته ام.
خدای را حمد و سپاس که دیروز جلسۀ نقد تاریخی فیلم پرچمهای پدران ما برگزار شد. پیش از نمایش فیلم پرسشنامهای در اختیار حاضرین قرار گرفت. حاضرین نیازی به نوشتن نام و نام خانوادگی خود در پرسشنامه نداشتند. نتیج حاصل به شرح زیر است:
در ارزیابی اطلاعات تاریخی منتقد 80% پاسخدهنگان اطلاعات را عالی و 20% خوب ارزیابی کردند.
در ارزیابی از نحوۀ برخورد منتقد 80% پاسخ دهندگان عالی و 20% خوب ارزیابی کردند.
در ارزیابی فرصت اظهار نظر برای حاضرین، 60% عالی، 20% خوب و 20% متوسط ارزیابی کردند.
در ارزیابی تمایل حاضرین در تداوم شرکت در جلسات 100% شرکتکنندگان مایل به شرکت در این جلسات بودند.
در ارزیابی ارائۀ مستندات توسط منتقد 40% عالی، 40% خوب و 20% متوسط ارزیابی کردند.
میانگین تحصیلات شرکتکنندگان لیسانس بود.
حضور شرکتکنندهای نابینا در جلسه همگان را متعجب کرد. یکی از شرکتکنندگان خواستار اضافه شدن نقد هنری به نقد تاریخی بود.
زمانی که مشغول نگارش گزارش پایانی ارزیابی خود بودم، لحظهای قلم را بر زمین گذاشتم. به یاد جملهای زیبا افتادم که یکی از شاگردانم برایم فرستاده بود. «گاهی برای پیش رفتن باید ایستاد و به عقب نگریست.» به یاد جملهای افتادم که در ابتدای نقد فیلم نامههائی از ایوجیما از کتاب ظهور و سقوط رایش سوم نقل کردم: «آنان که گذشته را به خاطر نمیآورند محکومند که باز هم در آن به سر برند.» من تمام خاطرات خود را ثبت و ضبط کردم و نظرات موافق و مخالف خود را با دقت یادداشت کردم. مستندات خود را در جلسه ارائه کردم و عملکرد خود را به داوری حضار گذاشتم و اینک نتیجۀ آن را منتشر مینمایم.
از تمام منتقدین بی نام و نشان خود در نهایت ادب و احترام دعوت مینمایم آنها نیز نظرات خود را با ذکر مستندات خود بیان دارند تا در معرض داوری عموم قرار گیرد.
آقای کیوان کاظمی اینچنین نظر دادند: «باسلام.من امروز در جلسه نقد و بررسی فیلم (پرچمهای پدران ما) شخصی را دیدم نابینا که آمده بوده در برنامه ما.سخت متحیر شدم و به اون حالت خلسه هنری خودم فرو رفتم .طوری که گاهی وقت آقای کبیری می پرسید چیه تو فکری؟ ومن هیچ نمی گفتم وحال شروع به نوشتن کردم . این آدم برعکس آدمهای دیگر که شعار می دهند و شروع به ساختن جوی نا آرام می کنند به تماشای فیلم پرداخت البته نه با چشم فیزیکی با چشم دل و در موقع نقد به حرفهای ما گوش می داد وهیچ نمی گفت و پای ما را نگرفته بود بلکه با حضورش دست مارا گرفته بود و چنان انرژی به من داد که طرحهای هنری بعدی خود را به اجرا خواهم گذاشت و اگر امروز ایشان به تنهایی می آمدند و کس دیگری در سالن نبود برای من کفایت می کرد و من از آقای پرویزی خواهش می کنم مطالبی که اکنون نوشتم در صفحه اول وبلاگ خود بگذارند تا دیگران بخوانند ونظر بدهند و آنانی که چشمهای سالم دارند شروع به بیدار کردن چشمهای درونی خود نمایند و پا به عرصه های نقد و بررسی فیلمها بگذارند و نترسند نظر بدهند.»

در این یادداشت به آسیب شناسی وبلاگ رکن پنجم دموکراسی میپردازم. نخست دو نظر مخالف را برای اطلاع شما خوانندگان گرامی درج میکنم.
«۱ـ شما که ظاهرا قانون اساسی رو حفظ هستید نمایش این مطلب در وبلاگتون بعیده؟!به جای بررسی آمار مردانی که به خاطر مهریه در زندان هستند بهتره آمار مردانی را گرفت که همسرانشان از حق مسلم خود گذشته اند و دید که آمار اونها چند برابره!!!و بعد به بررسی فیلد مطالعات مردان پرداخت.»
«۲ـوبلاگ بی مزه و غیر جذابی داری»
نخست آن که هر دو خواننده گرامی نام و یا نشانی پست الکترونیک و یا وبلاگ/وبسایت خود را درج نکرده اند. با وجود اعطای نام دموکراسی به این وبلاگ و تصویب اظهار نظر هر دو مخالف این بزرگواران به خصوص مخالف دوم نه تنها نظر اصلاحی خود را بیان نکرده اند بلکه به سوی بی احترامی و بی حرمتی پیش رفته اند. گویا ایرانی همیشه باید نظر خود را با خشونت تحمیل کند. دم زدن از دموکراسی و خود را در منصب قضاوت یک طرف دیدن بر خلاف روح دموکراسی است. با این وجود نظر هر دو نفر به انضمام نظر سرکار خانم گزلزاده برای بررسی و اظهار نظر خوانندگان در متن اصلی وبلاگ قرار میگیرد.
دوم این که بر اساس اصل چهل قانون اساسی هیچ کس نمیتواند اعمال حق خویش را وسیله اضرار به غیر یا تجاوز به منافع عمومی قرار دهد. گزارش سو استفاده زنان از مهره به عنوان حق نه تنها بر خلاف قانون اساسی نیست بلکه منطبق با اصل چهلم قانون اساسی میرسد که تصریح دارد هیچکس نمیتواند اعمال حق خویش را وسیله اضرار به غیر یا تجاوز به منافع عمومی قرار دهد. امروزه مشاهده میشود که مهریه به عنوان یک ابزار انتقامجوئی در آمده است. در تعیین مهریه اغلب به دنبال اخذ تضمین هستند. گووی ازدواج را با قرارداد پیمان اشتباه گرفته اند. مهریه برای جلب مهر همسر است ولی بزرگواران گویا حق مسلم خود را به مزایده گذاشته اند.
از سوی دیگر گوئی طوری رفتار میشود که زنان از کره مریخ آمده اند و موجوداتی هستند که نیاز به مطالعه دارند. سرکار خانم گزلزاده خواننده محترمه وبلاگ در این مورد اظهار نظر کرده اند: «سلام. خوب این بستگی دارد به استقبال شما از این حوزه مطالعاتی. خیلی خوبه اگر باشه. احتمالاً دست اندرکاران علمی فکر می کنند که مردان نیازی به مطالعه ندارند!» به نظر من در جامعه امروز ما مردان نیاز به مطالعه بیشتری دارند چون در معرض خطرات بیشتری قرار دارند و جامعه و قانون مسولیت بیشتری از آنان میخواهد.

امسال عاشورا برای من معنا و رنگ و بوئی دیگر دارد. امسال در روز عاشورا من حال و هوائی دیگر دارم. امروز و در روز عاشورا حس غریبی دارم. امسال روز عاشورا با سالروز درگذشت پدرم مصادف شده است. بیست و نهم دی ماه هر سال یادآور تلخترین روز زندگیم است. روزی که هرگز آن را فراموش نکردم. پدرم بود. ستون زندگیم بود. جوان بودم. به وجودش نیاز داشتم. حضورش آرامشبخش بود. همان پدری بود که رنگ موی سفید برفش در شعرهای دوران کودکی من اثر جاودانۀ خود را باقی گذاشته بود. خدایش رحمت کند. دستش حتی برای یک بار بر روی من بلند نشد. نظامی بود. بدترین حرفش این بود: «پسر! سالی لااقل هزار سرباز مثل تو از زیر دست من رد میشود. اینقدر از من حرف نبر!» باور نمیکنید اگر بگویم وقتی این را میگفت از خجالت آب میشدم. حتی در آخرین روزهای عمر خود غرورش را حفظ کرد. دوست نداشت کسی حتی نزدکانش و حتی برای کمک دستش را بگیرد. حتی بیماری کلیوی و دیالیز نیز نتوانست اعتماد و اتکای به نفس او را درهم شکند. عوارض این بیماری چه سخت است. حال حسابش را بکن که عوارض این بیماری را تحمل کنی و اتکای به نفست را هم حفظ کنی.
خدایا امروز چه حس غریبی دارم. نام بیماری کلیوی را بردم و به یاد مرحوم محمد نجارزاده افتادم. خدایش رحمت کند. او هم بیمار کلیوی بود. دانشجوی رشتۀ نمایش بود. اولین بار که به دفتر کارم آمد شنت را روی دستش دیدم. پدرم را به خاطر آوردم. اهل بیرجند بود. فشار میآوردند وادار به انصرافش کنم. مقاومت کردم. به راستی تا کجا میخواهیم برویم. راجع به جان انسانها صحبت میکنیم. آستین همت بالا زدم و «بالا زدیم». پای پایاننامه رسید. عمرش وفا نکرد.
باز نام بیماری کلیوی را بردم و یاد یکی از بستگان افتادم. سایهاش مستدام باد. پنج بار پیوند کلیه زده است و به حمدالله پیوند پنجم کار میکند. در این روز برای تمام بیماران به خصوص بیماران خاص طلب شفای عاجل دارم. امیدوارم سایۀ پدران بر سر فرزندانشان مستدام باشد.
چه بگویم از حس غریب خود در امروز که خود نیز متولد ماه محرم هستم. چهار روز بعد از عاشورای حسینی پا به عرصۀ گیتی گذاشتم. به راستی چه سرنوشتی بود که من در این ماه پا به جهان بگذارم. تاسوعا، عاشورا، سالروز درگذشت پدر و در پایان خودم. امسال عاشورا برای من رنگ و بوئی دیگر دارد.

بین من و تو صدها سال فاصله است. بین من و تو فرسنگها فاصله است. اما پیامت را شنیدم. من تو را یاری خواهم کرد.
اگر عمری باقی باشد، برای عاشورا در روز عاشورا خواهم نوشت. امروز را به باد ابوالفضل هستم تا فردا به یاد حسین باشم. امروز به داغ دل امالبنین میاندیشم و فردا به داغ دل شهربانو. از غم و غصه فقط یک پاسخ میگیرم که قائم به تکلیف باشم، والسلام.

دبير ستاد استعلامات انتخابات اعلام کرده است چهارصد نفر از داوطبلان شرکت در انتخابات مجلس شورای اسلامی دارای پیشینۀ کیفری هستند. باید به اعتماد به نفس این بزرگواران هزار آفرین گفت. اگر بنا بود من داوطلب شوم، حساب هزار و یک چیز را میکردم. آدم سوء پیشینۀ مؤثر داشته باشد، داوطلب نمایندگی مجلس هم بشود. اگر خبر را یک خبرگزاری معتبر منتشر نکرده بود، حتماً آن را به عنوان یک شایعه تلقی میکردم. شاید یک روز . . .

داستان شهادتت نسل به نسل و سینه به سینه گشت تا به من رسید. قصۀ غربتت را با گوش جان شنیدم. ندای «هل من ناصرا ینصرنی» تو را اجابت میکنم. به پیام قیام به تکلیف تو به دل ایمان میآورم، به زبان جاری میسازم و به کردار عمل میکنم، نتیجه هر چه میخواهد باشد.
تو در تاریخ جاودانه گشتی و من در بهر نقطۀ نون نامت حیران ماندهام. من قرنها با تو فاصله دارم. من فرسنگها با تو فاصله دارم. با این وجود من مینویسم به این امید که تو بخوانی و بدانی اجابت میکنم تو را و لبیک میگویم هل من ناصرا ینصرنی تو را.

من متعلق به نسلی هستم که نفت را در تهران به خوبی به یاد دارم. هنوز در تهران گازکشی نشده بود. گاز کالائی لوکس حساب میشد و فقط خانههای گراتقیمت شمال شهر گاز داشتند. کمکم گاز به تمام تهران رسید و به کالائی فراگیر تبدیل شد. بخاریهای برقی به دور انداخته شدند. نفتفروشیها به تدریج تعطیل شدند. هنوز بوی نفت که از مغازۀ اسمعیل نفتی را در بینی خود حس میکنم. صدایش در گوشم میپیچید که در کوچۀ فریاد میزد: «نفتیه! نفت!» و امروز پس از سالها دوباره صدای او را میشنوم پس از آن که یکی از مسؤولان محترم از مردم خواستهاند مردم از بخاری برقی و بخاری نفتی استفاده کنند. دوباره به یاد صفهای نفت افتادم . سالیان دور و خاطرههائی که برمیگردند. و اینک فقط انگشت اتهام پایتختنشینی به سوی من نشانه رفته است و گرنه من هم هیچ فرقی با دیگر هموطنانم ندارم.
به مناسبت بیست و پنجم آذر سالروز درگذشت مرحوم آقای اسدالله نبیلی:
مهلت مقرر برای حذف و اضافه در شرف اتمام بود. با عجله تمام کارهای مربوط به حذف و اضافه را انجام دادم. یکی از درسهایم که تازه به فهرست درسهایم اضافه شده بود، درست همان ساعت شروع شده بود. حس غریبی داشتم که هیچ وقت سابقه نداشت. به سمت کلاس رفتم. به در ورودی کلاس که رسیدم استاد را دیدم. موی سپیدش حاکی از گذشت سالیان عمر بود. چهرهاش بسیار جدی مینمود. قامتش بر اثر گذشت زمان کمی خمیده مینمود. جلوی در ایستادم و منتظر اجازۀ ورود شدم. مرا دید و با دست اشاره کرد که بنشینم. حسب عادت به انتهای کلاس رفتم و نشستم. وقتی به سر کلاس رفتم متوجه نشدم استاد این کلاس چه جایگاهی دارد. هر چه میگذشت و به پایان ترم نزدیکتر میشدم مجذوب فروتنی، تواضع و در عین حال جدیت او میشدم.
سه سال گذشت. نخستین مراسم دانشآموختگی دانشآموختگان دانشگاه برگزار شد. در میانۀ مراسم او را در صدر جایگاه دیدم. شاگردانش تصمیم به تشکر از او گرفته بودند. هر کدام از شاگردانش در شرکتهای معتبر به مقامی دست پیدا کرده بودند. او به راستی در آن مراسم چهرهای ماندگار شد. صفا و سادگی روحش را زمانی دیدم که در مقام تشکر از شاگردانش گفـت: «وقتی به بچه میگوئی بابا را چقدر دوست داری دستهایش را به دو طرف باز میکند و میگوید:«اینقدر». من در جواب این همه محبت شما فقط میتوانم بگویم اینقدر متشکرم و دوستان دارم.» و با گفتن این جملات دستهایش را باز کرد تا عمق سپاس خود را که از صفای وجودش سرچشمه گرفته بود به شاگردانی نشان دهد که روزگاری بر نیمکت شاگردیش تلمذ کرده بودند.
باری دیگر دو سال گذشت و این بار در همان سالن مراسم یادبود او برگزار میشد. آری، او شاگردانش را ترک کرده بود و به سرای باقی شتافته بود. و من باری دیگر بر همان صندلی که دو سال پیش تکیه زده بودم، نشسته بودم ولی به جای خود استاد عکس او را در داخل یک قاب بیروح قرار داده بودند و روبان سیاه روی قاب حاکی از آن بود که استاد دیگر در سر کلاس درس حاضر نمیشود.
از روز حذف و اضافه ده سال گذشته است اما خاطرۀ آن روز چنان در ذهنم پر رنگ است که گوئی همین دیروز بود سر کلاس درس حاضر شدم. پس از آن سر کلاس درس اساتید زیادی حضور داشتم اما هنوز عناصر سیزدهگانۀ مکاتبات بازرگانی را به خوبی به یاد دارم.
تجربۀ او در تدریس در پایان عمر از سالیان عمر من در حال حاضر بیشتر بود. یادش گرامی باد.
1_ شکل میزها و طرز قرار گرفتن آنها در یک اتاق نباید به گونهای باشد که فضای غیر مفیدی را ایجاد نماید و مشکلی در جابجایی خود کاربران آنها ایجاد نماید.
2_ شکل میزها و طرز قرار گرفتن آنها در یک اتاق نباید به گونهای باشد که برای حضور و تردد راحت ارباب رجوع مشکلی پدید آورد.
3_ محل قرار گرفتن گلدانها در اتاق یا راهرو نباید به گونهای باشد که مانع تردد راحت افراد شود.
4_ نحوۀ چیدن میز و کمد ، فایل در اتاق باید به گونهای باشد که حداکثر استفاده از فضای اتاق صورت پذیرد و در ضمن اشیاء ضروریتر به کاربر نزدیکتر باشد.
5_ نحوۀ چیدن میز و کمد، فایل در اتاق باید به گونهای باشد که کارکنان آن اتاق به راحتی و با کمترین جابجایی باهم ارتباط داشته باشند و ارباب رجوع براحتی بتواند در آن تردد نمایند و حتی الامکان زیبایی و هارمونی نیز پدید آورد.
6_ نحوۀ چیدن لوازم اداری روی میز باید به گونهای باشد که بیشترین سطح را برای کار کاربر باقی گذارد.
7_ نحوۀ چیدن لوازم اداری روی میز باید به گونهای باشد که کاربر با کمترین جابجایی به آنها دسترسی داشته باشد و لوازم پر کاربردتر به کاربر نزدیکتر باشد.
8- نحوۀ چیدن لوازم اداری روی میز به گونهای باشد که جای مشخصی برای هر کدام درنظر گرفته شود تا کاربر حتی بدون نگاه نیز جای آنها را بداند.
9_ نحوۀ چیدن لوازم التحریر یا لوازم شخصی در داخل کشو باید به گونهای باشد که حداکثر استفاده از فضای کشو صورت پذیرد و امکان دسترسی به همۀ آنها میسر باشد و لوازم سنگینتر و حجیمتر حتیالامکان در انتهای کشو قرار گیرند. همچنین باید لوازم پر کاربردتر در کشوها نزدیکتر قرار گیرند و در ضمن لوازم ضروریتر در قسمت جلوی کشو قرار گیرند.
10_ نحوۀ چیدن پروندهها در فایل، قفسه یا کمد باید به گونهای باشد که حتیالامکان به صورت عمودی قرار گیرند و از حداکثر فضا استفاده شود و محتویات پروندهها نریزد و عنوان پروندهها نیز معلوم باشد. پروندهها نباید بیش از حد فشرده باشند و محتویات پروندهها نیز بیش از حد سنگین و حجیم نباشد. حتی الامکان پروندههای مرتبط با هم در یک فایل یامجموعه قرار گیرند.
11_ نحوه چیدن پروندهها در فایل ، قفسه یا کمد باید به گونهای باشد که پرکاربردترین پروندهها در جلوترین قسمت قرار گیرند و نیز در نزدیکترین فایل، کشو یا قفسه به کاربر قرار گیرند و حتیالامکان جای دقیق پروندههای فعال برای کاربر معلوم باشد..
12_ کتابها، مجلات، جزوات را به طور جداگانهای نگهداری نمایید.
13_ حتی الامکان کتابها را به ترتیب اندازهشان مرتب نمایید.
14_ آن دسته از کتابهایی را که خواننده بیشتری دارند در دسترس قرار دهید .
15_ نحوۀ چیدن فرمها و برگههای اداری قفسه باید به گونهای باشد که فقط فرمهای تغییر یافته یا جدیدترین ویرایش فرمها را در برگیرد.
16_ نحوۀ چیدن فرمها و برگههای اداری در قفسه باید به گونهای باشد که عنوان فرمها معلوم باشد و حداکثر استفاده از سطح قفسه صورت گیرد. فرمهای پرکاربرد در دسترس قرار گیرند و کاربر با کمترین جابجایی به آنها دسترسي داشته باشد.
17_ نحوۀ چیدن فرمها و برگههای اداری در قفسه باید به گونهای باشد که جای دقیق هر فرم برای کاربران معلوم باشد.
18_ روی تمامی کمدها، قفسهها و حتی جعبه ها که محتویات آن معلوم نیست بر چسب مشخص کننده نصب کنید.
19_ روی تمام کلیدها و قفلهای آنان نیز شماره نصب گردد .
20_ ساختمان و طبقات باید دارای راهنمای طبقات باشند.
21_ برچسبهای نصب شده باید تایپ شده باشد.
22_ حتی الامکان روی تمامی میزهای افراد باید تابلویی که نشاندهندۀ سمت و شغل آن افراد است وجود داشته باشد.
23_ تمامی اتاقها باید دارای تابلوی معرف اتاق که نشان دهندۀ کاری که در آن اتاق انجام میشود باشند.
24_ مناسبترین پوشش برای کف اتاق اداری و دفتر کار پارکت چوبی است.
25_ جنس صندلیها از چرم و به رنگ قهوهای پیشنهاد میشوند.
26_ رایانه باید حدود نیم متر با دیوار فاصله داشته باشد. رایانه نباید رو به پنجره و یا پشت به پنجره باشد.
27_ پارتیشن شیشهای حریم خصوصی ایجاد میکند بدون این که به نور روز لطمه بزند.
28_ میز تحریر به گونهای باید قرار گیرد که پشت به پنجره نباشد و نور از سمت چپ به روی میز بتابد.
29_ برای روشنائی اتاق اداری رنگ زرد پیشنهاد میشود.
منابع:
1_ اصول پیادهسازی نظام آراستگی و ساماندهی محیط کار، مرکز نوسازی و تحول اداری وزارت بازرگانی؛
2_ طراحی فضای اداری و محل کار، نوشتۀ جاستین هندرسن
اطلاعات اخذ شده برای اخذ تصمیم باید دارای خصوصیات زیر باشد:
1_ اطلاعات اخذ شده صحیح و درست باشد؛
2_ اطلاعات اخذ شده کافی باشد و به طور ناقص نباشد؛
3_ اطلاعات اخذ شده مربوط به مسأله باشد و بیربط نباشد؛
4_ اطلاعات اخذ شده از کسی اخذ شود که مغرض نباشد؛
5_ اطلاعات اخذ شده بر اساس محبت زیاد نباشد؛
6_ اطلاعات اخذ شده بر اساس منافع اطلاع دهنده نباشد؛
7_ اطلاعات اخذ شده از روی دشمنی ارائه نشده باشد؛
8_ اطلاعات اخذ شده باید از فردی مطلع و آگاه که صلاحیت وی مورد تأئید است اخذ شده باشد؛