|
قلم سلاح نویسنده نیست، سلاح قلم سرباز است.
|
برای انجام کاری سوار اتوبوس میشوی. مسیری طولانی در پیش داری. باید در انتهای خط پیاده شوی. به فکر تنظیم برنامهات هستی. ناگهان صدای شیپور بلندی چرتت را پاره میکند و رشتۀ افکارت را پاره میکند. بلافاصله صدای شیپور قطع میشود و صدائی پر طمطراق میگوید: «بله!» صحب صدا را پیدا میکنی. افسر وظیفهای است که خیلی شق و رق وسط اتوبوس ایستاده است و دست خود را به میله گرفته است. خط اتوی لباسش خربزه قاچ میکند. زمان کوتاهی میگذرد. دوباره در فکر فرو میروی. این بار صدای یک خوانندۀ پاپ خارجی نظرت را جلب میکند. صدا قطع میشودو صدای ملایمی میگوید: «بفرمائید!» پسر جوانی است که ناخن انگشت کوچک خود را بلند کرده است. موهایش روی شانهاش ریخته است. ریش و سبیل هنری حنائیش نظرت را جلب میکند. کمی میگذرد. صدائی شبیه به زنگ گوشی خودت بلند میشود. اما وقتی گوشیت را در گوشت میگذاری و دگمه را فشار میدهی در کمال تعجب صدای بوق آزاد میشنوی و بغل دستیت شروع به صحبت میکند. به او نگاه میکنی و میبینی عاقله مردی است که گوشی خود را به گوش خود گذاشته است و مشغول به صحبت است. کمی میگذرد. صدای قوقولیقوقو بلند میشود. صدا از کمی جلوتر میآید. مردی را میبینی که یک پیراهن صورتی و یک شلوار مغز پستهای پوشیده است و کفش کتانی قهوهای به پا دارد. دیگر به مقصد رسیدهای. از اتوبوس پیاده میشوی. به محض این که پایت را روی زمین میگذاری از پشت سرت صدای عطسه میآید. نگاهی به عقب میاندازی و میبینی خانم پشت سری گوشی خود را بر روی گوش خود گذاشت . . .
این داستان ادامه دارد . . .